کد خبر: ۴۱۳۱۱۲
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۲
قاضی میرسعید به روایت همسر
ما پنج نفر هستیم. یک ماه پس از رفتن تو. آمدیم اصفهان برای جمع و جورکردن زندگی از دست رفته، آخرهای سال است. تمام اصفهان پر از برف است.
هستی، همیشه، همه جا....

ما پنج نفر هستیم. یک ماه پس از رفتن تو. آمدیم اصفهان برای جمع و جورکردن زندگی از دست رفته، آخرهای سال است. تمام اصفهان پر از برف است. اولین بار است که برف اصفهان را می بینم. روز غم باری است. خواهشم می کنم کسی کداخل نیاید. از پدر خودم و تو، از بردار تو و خودم می خواهم لحظاتی منتظر باشند. می خواهم نشانها یت را از آخرین جایی که بوده ای تماشا کنم. خانه مرتب است، زیر غباری از خاک. دستم را به صفحه تلویزیون می کشم و راه می روم. لایه غبار را از روی دستم فوت می کنم. در هوا شناور می شود. سمت آیه می روم. چند تار مویت هنوز بر شانه مانده. موها را بر میدارم. می بوسم و میان برگ های قرآن کوچک داخل کیفم می گذارم. چمدانت را باز می کنم. چمدان دامادی تو. کتاب ها و جزوه ها را دورم می چینم. مثل وقت های درس خواندن تو. گاهی تند و گاهی آرام ورقشان می زنم. دست تو بارها و بارها این کتاب ها را لمس کرده. زیر جملات مهم با مداد خط کشیده شده است. دلم می خواهد تا آخر عمر این کتاب ها برای من باشد. یادگاری های تو.ا ما می دانم خواسته تو چیز دیگری است. می گذارم کنار تا به کتابخانه دانشگاه خودتان، از جانب تو هدیه کنم. ولی سه، چهار جلدش را بر می دارم. برای حسین، وقتی که بزرگ شد. باید نشانی هایی از تو را ببیند. جزوه نویسی ات را نگاه کند. آن جعبه دستمال کاغذی را هم بر می دارم. داستانش را باید روزی برای حسین تعریف کنم. تنها چیزی که داخل کمد ماند، یک شلوار و یک پیراهن است.

همیشه آن قدر تمیز و مرتب بودی که دیگران شاید فکر می کردند تو چندین دست لباس داری. هیچکس نمی دانست همین پیراهن و شلوار را داشتی با یک دست لباس بسیجی. با همان لباس هم به خاک سپرده شدی. تمام زندگیت در همین چمدان جا می شود. نامه های تو و حاج همت هم هست. چه درد و دل هایی با هم داشته ا ید. چیزها یی هم پیش تو امانت گذاشته. این اولین بار است که بدون اجازه حریم خصوصیت را نگاه می کنم.

همه چیز را باید از صفر شروع کنم. کمتر، شاید زیر صفر. هر چه دارم داشته های معنوی است. از نظر مالی من و حسین هستیم و لباس های تنمان. روزی که می خواستم ازدواج کنم، هجده ساله بودم، معلم و با رزونامه قبولی مهندسی شیمی دانشگاه تهران. حالا بیوه 22 ساله ای هستم با یک بچه 18 ماهه. نه کاری نه خانه ای. اما اهل پذیرش ترحم نیستم. دلم نیم خواهد سرباز زندگی کسی بشوم . باید مستقل زندگی کنم. مدارکم را می برم اداره کل تا دوباره به شغل معلمی برگردم. جایی یک اتاق کوچک اجاره می کنم. وسایل باقی مانده از زندگی ام را می چینم و با حسین زندگی می کنم.

...

زندگی سخت تر شده و بدوبدوهایم بیشتر. مدیر مدرسه هستم. با حسین هفته ای دو روز می رویم بهشت زهرا (س). سه شنبه ها و جمعه ها. حسین هنوز چیزی نمی گوید. نه کلمه بابا را می گوید و نه اصلا سراغ تو را می گیرد. ولی بهشت زهرا(س) رفتن را دوست دارد. با این که راه طولانی است، می آید و بداخلاقی نیم کند. مید انم داریم می رویم یک جای مهم.

هستی، همیشه. همه جا. در خواب در بیداری. آن چند روزی که برای کارهای اداری اصفهان بودیم. مامان تعریف کرده که حسین تب داشته تمام شب را بالای سرش بیدار بوده و پاشویه اش می کرده. تو بیدارش می کنی که مادر! مادر! مواظب باشید حسین سرش به زمین نخورد. مامان سراسیمه ازخواب می پرد. حسین از تخت بیرون آمده و نزدیک بوده سرش به زمین بخورد. ممنونم محمید. ممنونم که حواست به ما هست. آن شب هم خود حسین گفت که بابا من را دکتر برده. حسین تب شدیدی داشت. نصفه شب بود. نمی توانستیم تک و تنها حسین را بغل کنم و بروم بیرون.

....

حالا سالها از رفتنت گذشته است. از عملیات والفجر هشت در سال 1364 تا حالا. بیش از سی سال گذشته است. ما سی سال تمام بدون تو دوام آورده ایم. من از بدون تو پیر شده ام و حسین جوان. ممنون که تمام این سال ها را با ما بوده ای. ممنون که ما را تنها نگذاشته ای . زندگی به سختی ساله های جنگ نیست اما دشواری هایش از جنس دیگری است. با حسین بارها بارها یکی دو بار به مناطق جنگی رفته ایم. حسین حتی سعی کرده به طور تقریبی جایی را که تو شهید شده ای پیدا کند و علامت بزند. در ان محل وقت های زیادی نشسته ایم و به جایی دور خیره شده ایم. گاهی من کند. گاهی من گریسته ام و گاهی حسین برای حسین سختتر است. سعی می کند خویشتن دار باشد. برای همین وقت هایی تنهایش گذاشته ام.

دورتر رفته ام و سرم را به چیزی گرم کرده ام، به پرچم های سرخ در حال اهتزاز، تابلوهای مقتل شهدا یا، این جا با وضو وارد شوید و با کفش های کتانی و خاکی ام هزار راه روی زمین درست کرده ام.

درست مثل آن روز داغ تابستانی که تو از فوتبال برگشته بودی.

منبع: نیمه تاریک ماه/ قاضی میرسعید به روایت همسر/ زهرا مشتاق/ 1396

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار
پربازدید ها