کد خبر: ۴۱۳۰۴۶
تاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۹۶ - ۱۳:۱۳
«کاک مجید» کتابی 159 صفحه‌ای است با 10 فصل که تلاش کرده گوشه هایی از زندگی شهید مجید لشکریان را با نثری روان و دلنشین به مخاطب معرفی کند و الگویی واقعی و بی نظیر را به جوان ایرانی نشان دهد.
«کاک مجید» به بازار نشر رسید

به گزارش نوید شاهد کاک مجید روایتی است داستانی از زندگی کوتاه اما پر بار شهید مجید لشکریان که به قلم شمسی خسروی به تصویر کشیده شده و انتشارات انجمن پیشکسوتان سپاس آن را در قالب یازدهمین جلد از مجموعه چشمان آسمانی انقلاب اسلامی در سال 95 منتشر کرده است.

این کتاب 159 صفحه‌ای با 10 فصل تلاش کرده گوشه هایی از زندگی شهید مجید لشکریان را با نثری روان و دلنشین به مخاطب معرفی کند و الگویی واقعی و بی نظیر را به جوان ایرانی نشان دهد.

فصل اول کتاب فصل آغاز آشنایی با مجید لشکریان از دوره نوجوانی وی است. از روزهایی که مسئولیت بسیج مسجد محل را بر عهده داشت و بی وقفه برای تربیت نسل انقلابی و تعالی بخشیدن به روح نوجوانان محل تلاش می کرد.

فصل دوم پرده ای از فداکاری های مجید در خدمت به همنوعانش است و نقطه اوج آن آشنایی با اکبر مظفری و رفتار بزرگ منشانه مجید با اکبر است که فصل جدیدی را در زندگی وی به وجود آورد. رفاقت مبارکی که راه هدایت را برای اکبر باز کرد و او را تا رسیدن به سرمنزل مقصود آن هم با مقام شهادت همراهی کرد.

فصل سوم چند اپیزود از فعالیت و زندگی روزانه مجید را در کنار اکبر و خانواده اش نمایش می‌دهد و برادر شهیدش عبدالرضا را وارد داستان می کند.

فصل چهارم پایان فصل زندگی دنیوی عبدالرضا را روایت می کند و پیام او به مجید که سلاح مبارزه اش بر زمین نباید بماند و بعد از او این مجید است که باید راه وی را در پیش گیرد. نقطه عطف زندگی مجید لشکریان در سن 15 سالگی را در این فصل اینگونه می خوانیم:

مجيد يکهو به خود آمد و با گريه از خواب ديشباش گفت.

- دو تا از منافقها را از خانة تيمي كشيدند بيرون. جماعت جمع شده بودند. دور تا دور كوچه و اطراف آن ايستاده بودند و نگاه ميكردند. يكي از منافقها پا به دو گذاشت. عبدالرضا جلوتر بود. عبدالرضا گفت:

- بيا مجيد.

فريادش تو فضا پژواك شد. من هم دويدم عقب آنها. صداي تيري فضا را شكافت و نالة عبدالرضا كه بلند شد من دويدم به سمت او.

پرسيدم چي شده عبدي؟ بغض گره خوردهاي توي گلويم نشست و سر عبدالرضا را روي زانو گذاشتم.

عرق از پيشاني عبدالرضا ميجوشيد و دانههاي درشت آن سرتاسر پيشاني بلند و گردن و گونههايش را پوشانده بود و او به سختي نفسنفس ميزد. مردم، مثل اينكه تظاهرات كرده باشند، همه جاي كوچه ايستاده بودند و منافقها را لعن و نفرين ميكردند. اطراف را پاييدم. خبري از آن دو نبود. رفته بودند و خون از سينة عبدي مي‌‌جوشيد.چشمهاي سرخرنگ و زلال را ميمانست كه از سينة مردي بجوشد. به عبدي گفتم که منافقها در رفتند.

عبدالرضا به زحمت سرش را روي زانوي من جابه‌جا كرد. پوتين پايش را از درد تو خاك‌ها كوبيد. اسلحه را گرفت طرف من و گفت:

بيا. ديگر نوبت توست. ادامه بده. ادامه بده. ادامه بده...

حميدرضا رفت و بيرون در ايستاد. مجيد سراسيمه دنبالش رفت. گونه‌هايش خيس بود.

- داداش عبدالرضا اسلحه‌اش را داد به من. گفت نوبت توست. ادامه بده...

***

مجید بی تاب پریدن شده بود و شش ماه پس از شهادت عبدی با اصرار ، موافقت پدر و مادرش را برای حضور در جبهه‌های نبرد جلب کرد و همراه برادرش حمیدرضا عازم مناطق عملیاتی جنوب شد و آنجا دوره‌هاي آموزشي خنثي سازي مين و تخريب را هم گذراند.

فصل پنجم بخشی از حضور مجید در جبهه را برای خواننده روایت می‌کند.

در فصل ششم ماجرای ملاقات مجید با پدرش حاج‌غلامرضا که در پادگان شهيد محمد منتظري مسئوليت گردان مهندسي سپاه ويژه يگان موشكي را بر عهده داشت و در ادامه آن حضور مجید در کردستان را می‌خوانیم.

فصل هفتم بخشی از محبت بی دریغ مجید را نسبت به مردم کردستان عراق شرح می دهد که با جان و دل برای خدمت به مردم مظلوم و محروم آن منطقه تلاش می کند و حضورش در کردستان سراسر اخلاص و بی ریاست. در این فصل فضای ملتهب کردستان و خطرات موجود در آن منطقه نیز ترسیم شده. همکاری بارزانی‌ها و طالبانی‌ها و پیشمرگان کُرد مسلمان عراقی با نیروهای ایرانی برای مبارزه با رژیم بعث و صدام و اهداف قرارگاه رمضان در انجام فعالیت‌های اطلاعاتی و عملیاتی برون‌مرزی به قلم در آمده است. همچنین تلاش مجید لشکریان برای انجام کارهای فرهنگی و خدمت و رسیدگی به محرومان کُرد به عنوان مهمترین راه برای رسیدن به اهدافشان بیان شده است.

فصل هشتم ادامه فعالیت‌های مجید لشکریان در منطقه کردستان و فصل نهم داستان سفر حج خدیجه و غلامرضا مادر و پدر شهیدان عبدالرضا و مجید لشکریان است. سفری که مجید به خاطر حضورش در جبهه نتوانست به بدرقه پدر و مادرش بیاید و آنها با کوله باری از دلتنگی و آشوب راهی سفر حج شدند و دیدار آنها با فرزندشان به قیامت موکول شد.

فصل دهم پایان داستان زندگی مجید لشکریان در این سرای فانی است و ماجرای شهادت مجید در عمليات شناسايي و دستگیری پنج نفر از نيروهاي چريك فدايي در کوهستان‌های کردستان عراق روایت می‌شود. لحظات آخر زندگی دنیایی مجید بسیار روحانی و زیبا به قلم در آمده که روح خواننده را به تلاطم در می آورد. کُردها که مردانگی مجید آنها را شیفته کرده بود می خواستند او را در محل زندگیشان به خاک بسپارند به یادش آرامگاهی بنا کنند و یادش را تا ابد زنده نگه دارند، اما مجید باید به قولش عمل می‌کرد و برای استقبال پدر و مادرش خودش را می‌رساند. سرانجام پیکر پاک مجید لشکریان با مشایعت مریدان کُردش پس از سه روز به وطن رسید و مجید به عهد خود وفا کرد و بر قدم‌های شیرزن و شیرمرد زندگیش بوسه زد.

در بخشی از این فصل می‌خوانیم: «وقتي مجيد را به خانه رساندند، هنوز خديجه و غلامرضا از مكه نيامده بودند و او مثل هميشه خوشقولترين بود و عليرضا، برادرش را ميديد كه پوستاش زير آفتاب دشت سوختهبود.

«داداشجان! اجازه بده بروم. به خدا، به جان مامان برميگردم. قبل از آمدن آنها از مكه من اينجا هستم... قول ميدهم قبل از اينكه مامان و آقا بيايند، برگردم.» و او برگشته بود. قبل از آمدن پدر و مادرش به خانه برگشته بود. خديجه و غلامرضا كه آمدند، پاسدارها پيكر مطهر مجيد را گذاشته بودند جلوي در. خديجه خودش را روي او انداخت و زار زار گريست. چقدر دلتنگ مجيدش بود و حال اينگونه او را ميديد. زخمي و شهيد و خفته در تابوت. براي آرامش ابدي او غبطه خورد و گفت كه اينگونه مرگي لايق فرزندش بوده و مجيد به آرزويش رسيده و به راه مولايش حسين(ع) رفته است. ضجه ميزد. قلبش از ديداري اينگونه ميسوخت و گُر ميگرفت. پيشاني پسر را بوسيد و گونههاي آفتابسوختهاش را نيز.»

پایان بخش این فصل، نامه پیشمرگ حزب‌الله قادر محمد است که در رثای رفیق شفیق خود مجید لشکریان نوشت و آرامشی دوچندان را برای خانواده شهید به ارمغان آورد. «کاک مجید»در فروشگاه های نشر 27 و سوره مهر عرضه شده است.


***

شهید لشکریان سال 1343 در تهران متولد شد. او در سال‌های مبارزات انقلابی مردم در سنین نوجوانی به سر می برد اما با توجه به فعالیت های انقلابی پدر و برادرانش دور از فضای مبارزه نبود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی وارد فعالیت های بسیج محله شد و مسئولیت بسیج مسجد را بر عهده گرفت و تمام تلاش خود را برای رشد و تعالی نوجوانان و همچنین برقراری امنیت در محل به کار گرفت.

نقطه عطف زندگی مجید شهادت برادرش عبدالرضا در سال 60 در منطقه آبادان بود که مسیر زندگی او را برای رسیدن به اهداف متعالی اش هموار تر کرد.

خودش از صبح روزي که از شهادت برادر با خبر شده، چنین ميگويد:

«...قبل از شنيدن خبر، در خواب عبدي(عبدالرضا) را ديدم در خيابان وليعصر(عج) در درگيري با منافقين مجروح شده بود. عبدی مرا صدا زد و گفت مجيد بيا اسلحهام را بگير ديگر نوبت تو رسيده است...»

مجید در آغاز تمام تلاش خود را براي خودسازي گذاشت. مطالعات مختلف مذهبي به ویژه کتابهاي شهيد آيتالله دستغيب و برنامههاي خاص عبادي، تلاوت قرآن کريم و روزههاي پيدرپي ... از او چهره ديگري ساخته بود. تمامي اين کارهاانباشتن کوله باري بود براي سفري بس دراز، کاشتن در مزرعهاي بود که برداشت محصول آن ديري نپاييد. خوب تشخيص داده بود که جبهه يعني همان جا که از مناجات سالکان واقعي راه حق و پيروان واقعي حسينابنعلي(ع) عطرآگين شده است، همان محلي است که ميتواند او را در رسيدن به مقصود سرعت بخشد. لذا براي اولين بار در عمليات فتحالمبين شرکت کرد و پس از آن نيز چندين بار در جنوب به عملياتهاي مختلف رفت، ولي ره يافتهاي چون او با ديدن سوسوي نور حق در جبهه ديگر چشمش جز آنجا که وصال حق بود، نميديد. به راستي ديگر مجيد نبود، کس ديگري بود. تشنگياش از سراپاي اعمال او مشخص بود و اين عالم فاني (به قول خود او) نميتوانست در برابر لذت ديدار، ارزشي در رخ او داشته باشد تا او را در خود جاي دهد.

در برابر اصرار بعضي دوستان که از او مي خواستند به واسطه استعداد تحصيلياش در کنکور دانشگاه ثبت نام نمايد، به بهانه اينکه مي خواهم اول سربازيام را بگذرانم، مقاومت می کرد و با همین بهانه مدتي در جبههها و مرکز توپخانه سپاه مشغول شد. سپس رسماً عضو سپاه شد و در مسئوليتي مهم مشغول انجام وظيفه شد. يکي از دوستان او ميگويد: «مجيد در يک قسمت اداري داراي مسئوليت مهمي بود، اما آنجا تاب نميآورد و آنها هم چون او را نميشناختند، اصرار بر ماندن او داشتند. اما او خود را به هر وسيلهاي بود آزاد کرد و باز راهي جبههها شد. فکر ميکرديم حالا ديگر ميتوانيم مجيد را پيش خود بياوريم، راجع به فعاليتهاي کردستان چيزهايي شنيده بود که با اصرار بسيار توانست عليرغم تمامي مشکلات خودش را به آن منطقه برساند.»

رفتن او به کردستان عراق مرحلهاي بسيار مهم بود. به گفته دوستانش او در آن محيط غريب نه تنها به خوبي از عهده مسئوليت خود برآمدهبود، بلکه از ارتباط با روستاييان آن منطقه و رسيدگي به آنها غافل نبود، يکي از برادران ميگويد: «هرموقع مجيد به عقب ميآمد يا آدرسي از روستايي ميآورد که برويد و به فلان شخص رسيدگي کنيد يا خودش وسايل را با خودش ميبرد و خود به اين مهم ميپرداخت به طوريکه بنا به نقل آن برادران بسياري از روستاييان چندين روستاي اطراف مقرّ او همگي با مجيد آشنا و انس گرفتهبودند.»

مجید به کردستان، سرزمين شهيدان مظلوم لقب داده بود. اين محيط يک محيط عارفانه براي او بود. محيط ارتباط نزديکتر با مولايش اباعبدالله الحسين (ع) محيط سلوک در راه حق و....

از مجید دفترچهاي به یادگار مانده که نشان می دهد او هر روز اعمال خودش را در آن می نوشت و محاسبه اعمال می کرد.

او سرانجام 20/5/65 به آرزوي هميشگياش رسيد. آنچه که همواره در طلب آن اشکها ريخته و رنجها کشيدهبود، وصال...

شهادت مجید برای مردم کردستان ناباورانه بود. به گفته يکي از برادران کُرد عراقي «آنجا همه از اين واقعه ديوانه شدهاند، مادرها انگار فرزند از دست دادهاند، پدرها گويي پسري عزيز از دست دادهاند و جوانها مانند برادر از دست داده، همه ديوانه شدهاند...».


نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار
پربازدید ها