کد خبر: ۴۰۹۶۳۲
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۳:۰۱
گفتگوی اختصاصی
وقتی که عقدمان را در حرم امام رضا خواندند گفت: از تو چیزی می خواهم و آن اینکه در این لحظه از خدا بخواهی که من به آرزویم یعنی شهادت برسم...
« شهید حاج مرتضی مسیب زاده» به روایت از همسر؛ مرتضی هر کاری که برای مملکت مفید بود انجام می داد

نوید شاهد البرز: مدافع حرم همان مدافع جان و مال ماست که در این سمت دنیا نشسته ایم و گاهی خبری می شنویم که شهیدی در راه است...
خیلی از ما نمی دانیم شهدای مدافع حرم برای چه رفتند؟ چرا دخترکان و پسرکان کوچک خود را رها کردند و خود به سرزمین دیگری برای دفاع از حرم رفته اند. حرم همان ایمان ماست ، همان دین و دیانت ماست. حریم خود ما هستیم و جنگ، جنگ ماست جنگ بر سر اعتقاد و باور و آزادگی و استقلال ماست که عده ای می خواهند به تاراج ببرند.
نوید شاهد البرز بخشی از روزهای زندگی «شهید  مرتضی مسیب زاده » را به روایت از همسر ورق می زند و صلابت ایمان و ایثارش را به نظاره می نشیند. همسرش با رسالتی زینب گونه شهید را حکایت می کند . قطره های اشک بر گونه هایش غلت می خورد که حاکی از روزهای درد و فراق است اما دوباره جانی تازه می گیرد و همه ایثارش را در کلام می ریزد که شرمنده شهدا نباشد.

« شهید حاج مرتضی مسیب زاده» به روایت از همسر؛ مرتضی هر کاری که برای مملکت مفید بود انجام می داد

*** سمانه اللهیاری همسر شهید مرتضی مسیب زاده در خصوص معرفی خود می گوید:

پدرو مادرم متولد تبریز و من متولد تهران هستم. پدرم سپاهی بازنشسته می باشد. پنج تا خواهر ونه تا برادر دارم و کارشناسی الهیات در حوزه علمیه «شهید مطهری» واقع در گوهر دشت گرفتم . من فرزند دوم خانواده ام و فعالیتهای اجتماعی من فعالیت در پایگاه بسیج و کلاسها و برنامه ها بوده است.

*** از نحوه آشنایی تان و ازدواج و زندگی با شهیدمرتضی مسیب زاده بفرمایید:

بیست و سه ساله بودم که با مرتضی ازدواج کردم و ازدواج من و مرتضی یک ازدواج سنتی بود. پیشنهاد مادر ایشان بود . ما به همدیگر معرفی شدیم وبعد با خانواده آمدند و با هم صحبت کردیم و صحبت در جلسه اول کم بود و بعد در جلسات بعدی طولانی تر شد.

درهمان صحبتهای اولیه فکر کردیم نظراتمون به هم نزدیک هست و با اینکه کوتاه و مختصر بود وبه یک نتیجه رسیدیم . خواسته هامون از زندگی به هم نزدیک بود. رسم و رسومات به بزرگترها موکول شد و عقد کنون دوماه بعد برگزار شد. در بله برون صیغه محرمیت خوانده شد و مراسم و خطبه عقدمان را در حرم امام رضا خواندند.

مهریه هم نظر ایشان 114 تا بود و بزرگترها گفتند: 272 تا ... من به نیت 72 تا از شهدای کربلا هفتاد و دوتا رو بخشیدم که زندگی مشترکمان با بخشش من شروع شده باشد...

مناسک ازدواجمون هم سریع اتفاق افتاد ما دوران عقد طولانی مدتی نداشتیم. زمستون عقدمون بود و تابستون رفتیم زیر یک سقف مشترک و زندگی کردیم.

زندگی مشترک ما از مکه معظمه شروع شد و من سال قبل هم درست در همان روز مشرف شده بودم ولی اون سال با همسرم حال وهوایی دیگر داشت . خیلی خوشحال بودم که شروع زندگیمان از مکه و از سرزمین مقدس وحی می باشد.

از مکه که برگشتیم یک ولیمه دادیم و زندگی مشترک را شروع کردیم.

*** از زندگی مشترکتون بگویید به چه شکلی بود:

ما هم در زندگی مشترکمان مانند همه جوانهای دیگر در اوایل زندگی با کم و کاستیهایی روبرو بودیم. من چون پدرم نظامی بود و می دانستم زندگی با ایشان چه سختیهایی دارد زندگی با مرتضی که او نیز یک نظامی بود دور از ذهنم نبود.

مرتضی در مورد کارهای اداریش در خانه صحبت نمی کرد. اما من می دیدم که برای ماموریتهای مختلفی می رفت. هم برای آموزش گرفتن و هم مربی بود و آموزش می داد. من می دانستم که به تخصص ایشان نیاز دارند. بعد از یک مدتی متوجه شدم که در رشته نظامی آموزش می دهد. از پاسداران سپاه قدس بود و قبل از اینکه بروند سوریه فعالیت برون مرزی نداشت.

***از فعالیتهای اجتماعی ایشان هم بگویید:

ایشان قبل از ازدواجشون خیلی فعالیتهای اجتماعی داشت بعد از ازدواجشون هم ادامه داد. درکارهای فرهنگی و سیاسی پایگاهها و هیاتها خیلی فعالیت می کرد. هر کاری که برای این مملکت مفید بود، انجام می داد و کناره گیری نمی کرد. در اردوهای جهادی هم بود و قبل از ازدواج خودش ساماندهی می کرد ولی بعد از ازدواج کمتر در قسمت ساماندهی بود بخاطر مشغله ها چون بیشتر کارهاشون ماموریتی بود و ایشان ماموریت داخل هم خیلی می رفتند. داخل هم خیلی برای آموزش و ماموریت می فرستادند.

« شهید حاج مرتضی مسیب زاده» به روایت از همسر؛ دعای شهادت بر سر سفره عقد

***از فرزندانتون بگویید؛ چند سال بعد بچه دار شدید؟

سال 86 ازدواج کردیم و نازنین زهرا 89 بدنیا آمد و مرتضی خیلی دختر دوست داشت و می گفت: دختر مایه برکت زندگی است. البته قبل از تعیین جنسیت بچه براش فرقی نمی کرد ولی وقتی به دنیا آمد از دختر بودن فرزندش خیلی راضی بود.

می گفت: دختر شیرینتر و بابایی تره و از این حرفها... اسم بچه را مشترکا انتخاب کردیم من گفتم: زهرا باشه ولی ایشون گفتند: یک نازنین هم به ان اضافه کنیم که شد نازنین زهرا.

***در مورد شخصیت و منش شهید مرتضی مسیب زاده بعنوان همسری که نه سال با ایشان زندگی کردید ؛ بفرمایید:

در کارهای خانه فعالیت می کرد چه منزل خودمان و چه جایی که مهمان بودیم. بله همیشه در کارهای منزل همکاری داشت و به من کمک میکرد.

*** مهمترین ویژگی اخلاقی آقا مرتضی چی بود ؟

مهمترین ویژگی ایشان در زندگی نه ساله که با هم داشتیم گذشت و فداکاری ایشان بود اهل سفر بود مخصوصا سفر به مشهد و زیارت امام رضا، چون نازنین زهرا خیلی امام رضایی بود ما حداقل سالی دو مرتبه زیارت امام رضا می رفتیم.

هم دست و دلباز بود و هم اهل پس اندازه بود و اگر چیزی را من می خواستم و شرایط مادی نبود هرگز نه نمی گفت. می گفت: بعدا باکیفیت ترشو می خریم. هیچوقت نمی گفت: الان نداریم نخریم همیشه به چیز مرغوب تمایل داشت و وسیله بی کیفیت نمی خرید.

*** زمزمه ای سوریه رفتنش از کی و کجا شروع شد؟

بحران سوریه که شروع شد ، مرتضی گفت: من هم باید بروم و اسم من را هم دادند. من می گفتم: بذار بقیه بروند، شما فعلا همین ماموریتهای داخلی را برو . خلاصه من را قانع کرد که باید برود و وقتی دیدم که روی تصمیمش جدی هست، ساکشو بستم و مرتضی از خانواده ها خداحافظی کرد و هم بدرقه اش کردیم و رفت.

*** در برگشت از سوریه چی می گفت؟

هر موقع که زنگ می زد می گفت: اینجا امن و امان و خیلی خوبه ... وقتی برمی گشت خیلی پیگیر اخبار سوریه بود و با اینکه برگشته بود دلش در سوریه جا مانده بود. خیلی نگران بچه های سوری و خانواده های آواره سوری بود.

من را قانع می کرد که آنجا به او نیاز است، یک سری دلایل قبل رفتن می آورد که من را قانع می کرد، می گفت: از بچه های سوری و مردم سوریه کی دفاع می کند؟! یک سری دلایل خودش را می آورد ویکسری موارد هم ما در اخبار می دیدم که قانع کننده بود . مرتضی به خاطر ائمه می رفت و ماهم دلمونو پیش ائمه می سپردیم.

***هیچوقت فکر می کردید که همسرتون شهید مدافع حرم بشود؟

هر کس که می رود سوریه و عراق رفتنش با خودش و برگشتنش با خداست. ما در مجلس یادبود شهدا دیگر شرکت می کردیم و خانواده شهدا و فرزندانشان را می دیدیم اما هیچوقت اینقدر عمیق درکشان نمی کردیم چون برای ما اتفاق نیفتاده بود. در مجلس ختم "شهید تمام زاده" فرزندانش را دیدم و درکشون سخت بود و بی قراری دخترش خیلی سخت بود و تصور این که این اتفاق برای نازنین زهرا هم بیافتد، نمی کردم .

« شهید حاج مرتضی مسیب زاده» به روایت از همسر؛ دعای شهادت بر سر سفره عقد

*** آخرین بدرقه چگونه بود؟

پنج بار به سوریه اعزام شد و در اعزام آخرش به من گفته بود که سمنان می رود و ماموریتش داخلی است برای اینکه من را راضی کند. بعد از اینکه رضایت من را گرفت متوجه شدم در سوریه است. تلفن می زد و می گفت : نگران نباشید اگر نتونستم تماس بگیرم. اخرین دفعه که صحبت کردیم بدون خداحافظی تلفن قطع شد. من منتظر تلفن ایشان بودم تا اینکه زنگ نزد و خانواده ها هم نگران شدند و ما پیگیر شدیم که گفتند: شهید شده است. همان روز که تلفن قطع شد شب شهید می شود.

خبر شهادتش را مستقیم به من نگفتند، از اداره به خانواده گفته بودند و من از طریق برادرم پیگیری کردم و اول گفتند که مجروح شده و بعد گفتند که شهید شده است. من آن زمان باردار بودم و بدترین حال ممکن برای من پیش آمد.

*** مراسم تشییع چگونه بود؟

پیکرش را در معراج شهدا دیدم و مراسم تشییع شهید خیلی با شکوه بود و مردم سنگ تموم گذاشتند و اول سد کرج بردیم و بعد از آنجا محل و بعد گلزار شهدای سرحد آباد و با اینکه ماه رمضان بود و مردم روزه بودند همه در مراسم تشییع شرکت داشتند.

*** اینهمه سال با یک شهید زندگی کردید،شهدا چه رنگی هستند؟ فکر می کردید با یک شهید ازدواج کردید؟

بهترین رنگشون سفید است. اولش هر کسی این فکر را در ذهن خودش ندارد و وقتی که عقدمان را در حرم امام رضا خواندند گفت: از تو چیزی می خواهم و آن اینکه در این لحظه از خدا بخواهی که من به آرزویم یعنی شهادت برسم. من گفتم هر جور که صلاح باشد ان شاالله که در رکاب امام زمان شهید بشی ولی فکر نمی کردم به این زودی شهید شود.

*** نازنین زهرا چگونه با شهادت پدرش کنار آمد؟

در مورد شهادت پدرش من بخاطر سن کمش چیزی بهش نگفتم اما خودش متوجه شده بود. خیلی دلتنگی می کرد حالا تا حدودی بهتر شده اما دلتنگیهای خاص خودش رو دارد.

تازگیها خیلی کم حرف شده و هیچ چیزی خوشحالش نمی کند. خاطرات پدرش هست اما اصلا به زبون نمی اورد هر جایی که او را می بریم خاطرات پدرش تداعی می شود چون پدرش زیاد اونو بیرون می برد.

در مورد تربیت فرزندانم هم؛ هم نازنین زهرا وهم فرزند دیگری که داریم و یک سال ونیم دارد و پدرش را ندیده است، باید بداند که پدرش اهل گذشت و فدا کاری بود و بچه ها باید با آرمانهای آقا مرتضی بزرگ شوند . باید با راه و اهداف پدرشان آشنا شوند. من سعیم بر این است که این راه و اهداف را به فرزندانم نشان دهم.

***برخورد مردم نسبت به شما خانواده شهدای مدافع حرم چگونه بوده است؟

مردم برخوردهای متفاوتی دارند یک عده می گویند بخاطر پول رفته و طعنه می زنند . عده ای هم می گویند بخاطر این شهداست که ما الان امنیت و آرامش داریم و هر کسی یک تفکر خاصی نسبت به شهدای مدافع حرم دارد.

***اگر یک روزی فرزند خودتون این سوال را از شما بپرسد و این شبهه را به او انتقال دهند چه جوابی دارید؟

با دلایلی که قانع کننده باشد باید بهش ثابت کنم که پدرش بخاطر پول نرفته بود. ما خدارو شکر اون امکانات اولیه را داشتیم که مرتضی بخاطر پول نرود .مرتضی عاشق شهادت در راه خدا بود، آرمانش شهادت بود. سر عقدمون از من خواست که دعا کنم شهید شود و به آرمانش رسید.

***فکر می کنید از شما راضی باشد و سرمزارش چند وقت چندوقت می روید؟

قبلا که هر روز می رفتم و سر مزارش از اتفاقها و دلتنگیها م با او صحبت می کردم.

به این باور رسیدم که شهیدان زنده اند و این را لمس کردم.

یکی دو روز مانده بود به شهادتش که خواب دیدم آمد یک تور سفید انداخت روی سر من و سوار ماشین شد و رفت. دو روز بود زنگ نزده بود من خیلی نگرانش بودم .

که یکی از بستگان خودش گفت: من خواب دیدم که مرتضی یک تور سفید آورد روی سر تو انداخت و رفت. خوابی که خود من هم دیده بودم. خیلی به من محبت می کرد و خیلی از من راضی بود.

 شهید را در یک جمله تعریف کنید:

به معنای واقعی عاشق ائمه و ولایت بود و وقتی می رفت، نازنین را بغل می کرد و می بوسید، دلبستگی زیادی بهش داشت پا روی همه دلبستگیهاش گذاشت.

از خداوند می خواهم دوتا چیز به من بدهد یکی ایمان و دیگری صبر. سعی کنیم داشته های معنویمان را بیشتر کنیم و نداشته هامون را هم بدست آوریم.

                     

                                   تنظیم از نجمه اباذری


مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید