کد خبر: ۴۰۵۸۹۲
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۳۹۶ - ۲۳:۳۷
زندگي‌نامه شهید غلامعباس سيفي از زبان خودش/
دوستاني كه در جبهه پيدا مي‌شود در شهر يا خانه پيدا نمي‌شود، آنجا افراد مخلص و پيرو خط رهبر جانبازان قرآن كه شب عمليات براي شهادت از يكدیگر بيعت مي‌گرفتند، خدا مي‌داند مي‌ترسم جنگ تمام شود و ما شهيد نشويم.
نوید شاهد کرمان، زندگي‌نامه بنده حقير خدا غلامعباس سيفي
اينجانب غلامعباس سيفي در سال 1339 آذرماه شهريور در در خانواده‌اي تهي‌دست و بي چيز چشم بدنيا گشودم.
در آن زمان پدرم در يك خانه فقیرانه زندگي مي‌كرد و در اثر فقر و بي‌چيزي پدرم به خارج از روستا سفر مي‌كند پس از مدتي دوباره به ايران باز مي‌گردد.
موقعيكه مي‌آيد به اينجا چون بچه ‌اولش من بوده‌ام مي‌بيند كه من مريض شده ام  زياد ناراحت مي‌شود و از آن موقع مادرم مرا در آغوش گرم خود تربيت مي‌كند تا اينكه به سن شش سالگي رسيدم و پدرم مرا به مدرسه گذاشت. لازم به تذكر است در اين زمان ما ديگر خانه گلي درست كرده بودمي و ما به الله آباد به مدرسه مي‌رفتيم و ما ديگر در روستاي خودمان به مدرسه مي‌رفتيم و عصرها به خانه خودمان بر مي‌گشتم.
سال اول خرداد قبول شدم و تا كلاس چهارم و پنجك خرداد قبول شدم و كلاس پنجم با يك تجديدي از رياضي شهريور قبول شدم و چون پول زياد نداشتيم نتوانستم به شهرستان جيرفت بروم از او روستا پشت سر كه مدرسه راهنمايي داشت به مدرسه مي‌رفتم و شبها به خانه اقوامم در روستاي الله آباد بر مي‌گشتم.
نزديكهاي برج آبان بود كه گفتند پيرمردي قيام كرده و او نايب امام زمان است و ما هم با ديگر برادران به خيابانها آمديم و بعد تعطيل شدن مدارس در ماه بهمن به مدرسه آمديم و من خرداد سال اول به دوم قبول شدم و چون دوست و رفيق نداشتم سال دوم را با پسر عمه‌ام به جيرفت آمديم و درس خوانديم سر مدرسه دهخدا و يك خانه كرايه كرديم و مدست 3 ماه در آنجا بوديم و بعد از آنجا به يك خانه ديگر كوچ نموديم و مدتي را هم در آنجا گذرانديم.
مشكلات زياد بود و ما با ديگر بچه‌ها ناهارمان چند عدد خرما با تكه نان بود مي‌برديم و كنار بيدها و كنار زيارت مرتضي علي صرف مي‌كردیم و من براي سال اول دبيرسان دو تجديد آوردم ولي قبول شدم، در ماه بهمن به بسيج آمدم و ثبت نام كردم و رفتم به كرمان و در پادگان ربذه مدتي آموزش بوديم بعد پدرم آمد مرا آورد ولي من دوباره برگشتم و خودم رفتم به پادگان ربده برگشتم و ما در آموزش بوديم كه عمليات والفجر يك شروع شد.
آمدند ما را اعزام كنند ولي اعزام نكردند و بعد ما را يك مرخصي هفت روزه دادند و بعد از مرخصي دوباره برگشتم و به كرمان در پادگان ربذه و مدت 5 روزم مانديم و به ما گفتند برويد پادگان امام حسين، در آنجا دو گروهان بوديم و به ما گفتند برويد هر وقت راديو اعلام كرد بيايد بعد از مدتي راديو اعلام نمود و ما هم رفتيم از طريق بسيج جيرفت اعزام شديم و به پادگان امام حسين و از پادگان امام حسين به وسيله دو قطار به اهواز اعزام شديم و مدتي در اهواز مانديم كه مدت آن يك ماه و نيم مي‌شد كه 8 مردا 1362 عمليات والفجر 3 در منطقه دهلران شروع شد شركت كرديم.
سپس برگشتیم به خانه و مدتي ماندن درخانه به فكرمان رسيد كه به مدرسه برويم ولي چه مدرسه اي ديگر فكر و ذهنمان جبهه بود، زيرا دوستاني كه در جبهه پيدا مي‌شود در شهر يا خانه پيدا نمي‌شود آنجا افراد مخلص و پيرو خط رهبر جانبازان قرآن كه شب عمليات براي شهادت از يكيدت بيعت مي‌گرفتند، خلاصه به مدرسه شبانه توحيد رفتم با برادر شهيد مفقود الاثر مسلم محمد شيرازي و ناصر قلندر نژاد يك خانه در كلرود کرايه كرديم.
من در عمليات پيروز خيبر شركت نمودم و مدت 10 روز در خط پدافندي و گردان ما هم گردان حسين ابن علي نام داشت و فرمانده گروهان ما هم براددر طارم بود بعد از مدتي در خط پدافندي برگشتيم به خانه ولي مرخصي كه گرفته بوديم و از 18 فروردين ماه 63 دوباره برگشتم به اهواز پس از آن به فكرم رسيد ديگر ماندن براي ما در خانه صرف نمي‌كند و پس بايد مادر جبهه بمانم و در مورخه 1 خرداد 1363 به عضويت كادر لشكر در آمديم و ديگر عضو سپاه بوديم و من با برادر شهيد عرب همراه كارد شديم، ولي دوستان رفتند و ما مانيدم خدا مي‌داند مي‌ترسم جنگ تمام شود و ما شهيد نشويم
ما مانديم  تا عمليات پيروزمند بدر كه در مرحله اول عمليات شركت كرديم در اين عمليات تعدادي از مزدوران رژيم سفاك بغداد به درك واصل گرديند و تعداد بسيار كمي از عزيان ما هم شهيد شدند در ساعت 5/5 بعد از ظهر 21 اسفند 1363 بود كه من هم زخمي شدم و بعد از مدتي در بيمارستان ما را آزاد كردند و گفتند تا مورخ 64/4/5 بيرون بايد باشد و بعد جراحي كنم و الان در خانه در حال استراحت هستم.

" شهید غلامعباس سیفی يكم شهريور 1346، در روستاي علاء‌الدين از توابع شهرستان جيرفت متولد شد. سال1363، ازدواج‌كرد وصاحب يك پسر شد. پاسدار بود، يازدهم تير1365، در مهران بر اثر اصابت تركش به پشت سر، شهيد شد."

منیع: اسناد بنیاد شهید استان کرمان
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید