کد خبر: ۳۹۹۸۷۴
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۵:۳۸
شهید «کاظم فتحی زاده »از سرداران و قهرمانانی است که نه تنها در عرصه های جنگ خوش درخشید با اتمام دفاع مقدس همرزمانش را تنها نگذاشت و مخلصانه در راه تفحص شهدا فعالیت کرد تا به آنها پیوست .
خاطراتی ناب از سردارشهید کاظم فتحی زاده

ماجرای به اسارت گرفتن دشمن

در سال 1362 بود که چند یگان از نیروهای سپاه به منطقه مهران آمدند ، آنان نیز شروع به کار کردند از ما نیز کمک می گرفتند. من به تیپ 21 امام رضا(ع) مامور شدم ، زمینه برای عملیات آماده شد . شب یکم مرداد 1362گردانی که من کنار آنان بودم ماموریت در هم شکستن عقبه نیروهای دشمن را داشت . عملیات نیمه شب در تمام منطقه عمومی مهران شروع شد . ما در حال عبور از خط دشمن بودیم به قصد اینکه خود را به عقبه آنان برسانیم ، از جاده آسفالته عراق در حال عبور بودیم که ناگهان یک جیپ آنان می خواست خود را به خط نیروهایشان که در حال درگیری بودند برساند ، این خودرو توسط نیروهای ما که در جاده داشتند به سرعت خود را به محل توپخانه و مقرهای زرهی دشمن می رساندند منهدم شد و یک نفرشان به اسارت نیروهای ما در آمد .

اما هر طوری شده بود خودمان را به محل از پیش تعیین شده رساندیم ، در حالی که توپخانه دشمن مرتب بر روی نیروهای خودی اجرای آتش می کردند ، با آنان درگیر شدیم و در کوتاه مدتی محل مورد نظر به تصرف نیروهای اسلام در آمد.

در این نبرد تعداد زیادی توپ و تانک دشمن منهدم شد و تعداد زیادی از نیروهای آنان به اسارت نیروهای اسلام در آمدند . نزدیکی های صبح بود که به ما دستور دادند برگردیم و به نیروهایی که خط دشمن را گرفتند ملحق شوید . ما تعدادی شهید و مجروح داشتیم ، آنها را با نیروها به عقب می آوردیم ، گردانی که در سمت چپ ما قرار بود عمل کند و ما باید از آنجا عبور می کردیم .

در راه بازگشت به تعدادی از نیروهای دشمن برخوردیم با آنان درگیر شدیم و در مدتی کوتاه نیروهای اسلام آنان را تار و مار کردند و خود را به محلی که نیروهای اسلام از نیروهای بعثی گرفته بودند ، رساندیم . سپیده دم صبح روز نهم مرداد 1362 به ما خبر دادند که دشمن از اطراف دراجی- نمکدان شروع به پاتک می کند. ما با چند نفر از بچه ها سوار بر تویوتا شدیم و خود را به آن محل رساندیم . نیرو های بعثی با آتش شدید حمله را آغاز کردند . من و چند نفر از بچه ها سر شیاری را که می دانستیم خیلی حساس است انتخاب کردیم . درگیری شروع شد. اول با آتش توپخانه و نیروی پیاده ما هم شروع به مقاومت نمود تا جایی که در فاصله 60 متری با ما نزدیک آنان ایستادند . تعداد زیادی از نیروها کشته شدند اما درگیری با شدت هر چه بیشتر ادامه داشت.

دشمن بعثی که در مقابل رزمندگان ، زبون بود با کمک چند لشگر زرهی وارد عمل شد اما این عزیزان عاشق شهادت با آرپی جی هایی که در دست داشتند شروع به شکار تانکهای دشمن کردند . درگیری از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر ادامه داشت . تعداد زیادی از تانکها و نفربرهای آنان منهدم شد و تعدادی نیز به غنیمت درآمدند . درگیری در شیاری که ما در آن نگهبانی می دادیم به شدت ادامه داشت . دشمن نیروی زیادی را در آن قسمت وارد عمل کرده بود . من هم آرپی جی داشتم و هم کلاش . یکی از تانکهای دشمن به سرعت به طرف ما آمد ، یک موشک آرپی جی شلیک کردم که به برجک اصابت کرد اما گلوله کمانه کرد و به تانک نخورد. تانک تا حدود 100 متری ما آمده بود. یک آشیانه تانک آنجا بود رفت در داخل آن قرار گرفت . راننده تانک سرش را از تانک بالا آورد که بداند به کجا رسیده است من موشک دوم را شلیک کردم موشک درست به همان جای اولیه اصابت کرد و باز هم کمانه کرد ، چون قسمت کمی از برجک آن مشخص بود .

راننده تانک با شلیک موشک خودش را از تانک پرت کرد و به طرف چپ فرار کرد ، با اسلحه کلاش شروع به تیراندازی به طرف او کردم و مجبور شد خودش را به یک تیربرق برساند . پاهایش مشخص بود یک تیر به پایش زدم و افتاد و تانک را سالم گذاشت اما نیروهای پیاده هنوز در فاصله 100 متری با ما در نبرد بودند . ما از خاکریز به طرف آنان خیز برداشتیم . با یک تکبیر بلند درگیری تن به تن شروع شد. نیم ساعت نگذشت که همه آنان با پشتیبانی توپخانه ، تانکها و هلی کوپترها نتوانستند بیشتر مقاومت کنند . تعداد زیادی اسیر شدند تعداد زیادی نیز کشته و تعدادی هم مجروح به جا گذاشتند . اما خاطره جالبی که من در آن ساعت دارم این است که تعداد 10 نفر اسیر داشتیم من آوردم دیدم یک درجه دار عراقی پشت خاکریز صدا زد دخیل یا خمینی. من هم صدا زدم و با دست به او اشاره کردم بیا و نترس و من چون خسته بودم یادم رفت که بگویم اسلحه ات کو ؟ او هم آمد به طرف من ، حدود 10 یا 15 متر فاصله بود . من به اسیرانی که همراهم بودند نگاه کردم و گفتم از این طرف حرکت کنید ، یک مرتبه اسیری که داشت می آمد با اسلحه از 3 یا 4 متری من را هدف قرار داد .

از جایی که خواست خـدا بود وقتی که او ماشه اسلحه را چکاند من سـرم را برگرداندم به طرف او در همین موقع گلـولـه ای که می خواست از ناحیه پشت سر من را هدف قرار دهد گلوله اش هدر رفت وتفنگش قفل کرد . من وقتی به طرف او برگشتم دیدم با عجله گلنگدن تفنگ را می کشید . من با یک چرخش سریع او را به رگبار بستم و به جهنم واصل کردم . اسرایی را که همراه داشتم خیلی ترسیدند. اما من به اشاره به آنها گفتم نترسید ، کاری با شما ندارم. آنان را تحویل دادم و مجدداً برگشتم به یک خاکریز رسیدم که دو نفر از نیروهای عراقی در آنجا بودند . همین که چشمشان به من افتاد دستهای خود را روی سرشان گذاشتند و به طرف ما آمدند . من خیلی تشنه بودم ، یک قمقمه آب برداشته بودم برای موقع ضروری ، خواستم بخورم ، آن دو نفر عراقی همین که چشمشان به آب افتاد دست را به طرف دهان بردند و گفتند : ماء ... ماء . من در حالی که خودم حلقم از تشنگی خشک شده بود آب را به یکی از آنـان تعـارف کردم آب را گرفت و به دیگری تعـارف کرد آن دو نفر آب را تمام کردند . یکی از آنان که مجروح بود و قادر به حرکت نبود ، خواستم او را بگذارم و بروم دیدم خیلی التماس می کند . من یک مقدار فشار به آن آوردم که حرکت کند دیدم باز خواهش می کند ، من به این نتیجه رسیدم که هر دو برادرند . آنان را به پشت جبهه انتقال دادیم .

راوی : سردار شهید کاظم فتحی زاده

يادي از عمليات والفجر3

در سال 62 با توجه به اينكه در اطلاعات و عمليات بودم و واحد اطلاعات و عمليات قبل از عملياتها توجیه مي شدند، به ما دستور داده شد در منطقه مهران جهت آزادسازي دشت و شهر مهران عملياتي در پيش است و شما از محور كله قندي تا ارتفاعات قلاويزان شناسايي دقيق به عمل آوريد .

آنهايي كه در زمان جنگ كار اطلاعاتي كرده اند مي دانندکه این کار چقدر مشكل و حساس مي باشد. در اين زمان يعني كمتر از 15 روز به صورت چند تيم وارد عمل شده و تمام خط دشمن و ادوات و توپخانه زرهي پشتيباني عقبه يگانهاي در خط مشخص گرديد.

شايد براي آنهايي كه از جنگ خبر ندارند آسان باشد يا بگويند: خوب كار رفتن و برگشتن زياد دشوار نيست. دو سه شب مانده بود به عمليات كه تمام راه كارها بسته شد و تيمهاي اطلاعات 114 اميرالمومنين(ع) با توجه به اينكه اكثرا بومي بودند، تعدادي به عنوان راهنما به گردانهاي تيپ خودمان يعني تيپ 114 رفتند و تعدادي به تيپ 21 امام رضا(ع) مامور شدند و تعدادي نيز به لشكر 41 ثارالله. چنانچه به ياد دارم شب 3 ويا 4 مرداد ماه بود. تمام رزمندگان تيپ 114 و تيپ 21 امام رضا(ع) و لشکر 5 نصر در منطقه اميرآباد آماده عمليات بودند. آقاي آهنگران آمد ودر جمع اين عزيزان شروع به نوحه خواني و مصيبت در زمينه عملياتهاي گذشته نمود.

آن روز رودخانه اميرآباد حال وهوايي در كنارش بود كه هرگز فراموش شدني نيست ،صداي لبخند رزمندگان از شوق عمليات ودعا و وصيت نوشتن و همديگر را بوسيدن. بعد از نماز و شام و دعا هرتيم جهت چك كردن راه كار خود و آشنايي با نظرات هم و اطمينان از تجربيات يكديگر روانه شديم. من به يك گردان با چند نفر از تيپ 21 امام رضا(ع) به عنوان راهنما مامور بودم. ماموريت اين گردان و راه كارش خط روبروي فرخ آباد بود و در كنار ما كه آخرين گردان از 21 امام رضا(ع) بود لشکر 41 ثارالله قرار داشت.

در بين شناسايي حدود 5 روز با بچه هاي 41 كار كردم. برايم باور كردني نبود، در زمينی با اين وسعت و آن خط محكم و موانع زياد ،تعريف تصرف كند. همان وقت بارها با مسئول عمليات آنها در اين خصوص صحبت كردم اما يكي از نيروهاي مخلص پاسدار گفت که سربازان جنگ بدر خيلي ناچيز در مقابل سپاه ابوسفيان بودند ولي بزرگترين پيروزي نصيب قواي اسلام شد، من ديگر چيزي نداشتم جواب بدهم.

لشکر 41 ثارالله محور داشتند، محور 1 محور2و محور3 - 21 امام رضا(ع) يك محور در پاسگاه محمدقاسم عراق و يك محور در قسمت پايين آن و يك محور در زالو آب و تيپ 114 اميرالمومنين(ع) يك محور در پاسگاه دراجي عراق و يك محور بالاتر از آن از ارتفاعات كله قندي تا نزديكي كاني سخت عراق.

يك شب قبل از عمليات گرداني به نزديكترين خط تماس برده شدند و در آن محل استتار کردند و مخفي شدند.با گرداني كه من به آن مامور بودم در داخل خرابيهاي شهر مهران مستقر شديم. شهر مهران ظاهراً در دست ما بود اما اطراف ان دردست دشمن بود و رفت و آمد به داخل بسيار مشكل بود . شب عمليات فرا رسيد، بعد از نماز مغرب و عشاء نيروهاي گرداني كه در خدمتشان بودم، هدف و ماموريت اصلي آن عبور از رودخانه كنجانچم در روبروي فرخ آباد بالاتر از پاسگاه محمدقاسم عراق و عبور از جاده آسفالت زرباطيه دراجي نمكلان و درگير شدن با نيروهاي پشت خط پدافندي و زدن ادوات توپخانه زرهي و ديگر يگانهاي احتياط دشمن بود.

بعد از نماز و دعا و توجيه شدن نيروها و نيت و چگونگي عمليات، حركت آغاز شد. از رودخانه عبوركرديم، رسيديم به جايي كه بايد معبر زده مي شد. در آنجا جوب آبی قديمي بود. نيروها در داخل آن توقف داده شدند.گروه تخريب، آن عزيزاني كه هميشه پيشتاز ديگر نيروها بودند جهت زدن معبر وارد میدان مين شدند و شروع به زدن معبر نمودند و حدود نيم ساعت طول كشيد تا كار تمام شد. در بين توقف، بوي جانوران و حيواناتي كه روي مين رفته بودند بچه ها را ناراحت مي كرد. البته در بين راه چند توقف هماهنگ با ديگر گردانها شده بود.

به جاده آسفالته رسيديم. نيروها داشتند از جاده عبور مي كردند که درگيري در قسمت كله قندي و دراجي و محور 3 قلاويزان شروع شد. ناگفته نماند محور 3 قلاويزان رفته بود و قبل از شروع عمليات درگير شد. جاده اي كه نيروهاي گردان ما از آن عبور مي كردند جاده تداركاتي دشمن بود، به همين دليل با صداي اولين گلوله شليك شده، ماشينهاي دشمن شروع به حركت به طرف خط كردند كه بايد از جاده اي كه ما هنوز نصف نيروهايمان از آن عبور نكرده بودند مي آمدند. اولين جيپ دشمن با وسط ستون ما برخورد كرد و ماشين زده شد. آن درگيري در همان زمان آغاز شد، نقطه رهايي فرا رسيد، گروهانها از گردان جدا شدند، هر كدام به محل ماموريت خود با سرعت تمام رسيدند و يكي پس از ديگري با هدفها درگير شدند.
در آن گروههايي كه من در آنها بودم تعداد ديگري از بچه هاي ايلام سازماندهي شده بودند و تعدادي نيز از نيروهاي اطلاعات تيپ 114 بودند. هدف ما زدن ادوات و زرهي دشمن بود و اين كار هم شد.درجلوي راه ما چند قبضه مين كاتیوشا بود كه توسط بچه ها منهدم گرديدند. بعد از آن مقري بود که در آن تعدادي تانك و نفربر بود. آنها نیز توسط همين گروهان منهدم شدند. اطراف به طور كامل تصرف شد، نقطه اي كه جهت الحاق گروهانهاي اين گردان مشخص شده بود همان جاده ي آسفالته بود. اين گردان كارش انهدام و سپس برگشت به خط پدافندي دشمن بود كه هوا داشت روشن مي شد و برگشت به طرف خط پدافندي انجام گرفت.

با توجه به اينكه هر گروهان با چند پاسگاه درگير شده بود شايد ميانگين هر چهار نفر يك نفر زخمي يا شهيد بود که آنرا بر دوش حمل مي كردند. هوا روشن شد و آفتاب بالا آمد. به خاكريزي كه آن شب منطقه اي با آن وسعت توسط مهندسی پايگاههاي نيروي زميني سپاه و مهندسي جهاد سازندگي آن همه خاكريز زده شود رسيديم. يگان 114 و 21 امام رضا(ع) هم بچه ها را به زمين توجيه كنيد و هم آماده باشيد براي جواب پاتك و شناسايي خطوط جديد دشمن.

در روز دوم عمليات پاتك دشمن در تمام محور عملياتي شروع شد، در جناح راست عمليات كاني سخت تا نمكلان با نيروي سپاه وازيان 17 تا ارتفاعات قلاويزان توسط زرهي اقدام به تك نمود و با مقاومت و رشادت رزمندگان مواجه شد. روز سوم همين تك با شدت و فشار زيادتري ادامه يافت اما باز بي نتيجه ماند. روز چهارم عمليات اول صبح توسط چند لشكر پياده و مكانيزه و زرهي و عمليات هوائي هوانيروز شروع به تك كرد به طوري كه در قسمتهايي از منطقه عملياتي به جنگ تن به تن كشيده شد، اما اين بار دشمن با دادن تعداد زيادي كشته و زخمي و اسير واز دست دادن تعداد زيادي تانك و به غنيمت گرفتن تعدادي تانك و نفربر عقب نشيني نمود. اما چه عقب نشيني! شيارهاي دراجي و نمكلان از جنازه ي مزدوران عراقي انباشته بود.
دشمن چند روز پي در پي بعد از اين پاتك را آغاز كرد ولي هر بار به عقب نشيني مي نشست روز 15مرداد 62 يعني هفت روز بعد از عمليات، چند گردان از گردانهاي عمل كننده تعويض شدند. گرداني كه از تيپ 21 امام رضا(ع) در فرخ آباد بود با يكي از گردانهاي تيپ 114 امير المؤمنين(ع) تعويض شد. ساعت حدود 12 شب بود اينجانب و شهيد عباس مامي و برادر پاسدار مراد قيطاسي نيروها را راهنمائي كرديم و خط تا ساعت 12 تعويض شد. ما در داخل شهر مهران سنگري داشتيم، براي استراحت به آنجا آمديم اما هنوز كله قندي در محاصره بود و از جمله يكي از فرماندهان ارشد و نزديك صدام. به همين دليل عراق 7 الي 8 روز تك پي در پي جهت شكستن محاصره كله قندي تلاش نمود. مي خواست به نيروهاي شكست خورده ي خود با آزاد سازي قسمتي از موانع از دست داده تقويت روحيه كند.

دشمن صبح همان روزي كه نيروها تعويض شدند از قسمت فرخ آباد و محور 3 قلاويزان با توان بيشتري و نيروي تازه نفس زرهي بيشتري وارد پاتك شد. در خط تيپ 114 و 21 امام رضا(ع) فشار كمتر بود اما بين خط امام و 41 ثار الله تيپ 4 از لشكر 21 حمزه ارتش خط پدافندي داشت. دشمن آن روز سنگين ترين آتش و پاتكي را آغاز نمود كه شايد در طول جنگ مثل آن روز آتش و پاتكي سنگینی آغاز ننمود كه شايد در طول جنگ مثل آن روز در منطقه ي الحاف و آخرين گردان از تيپ 114 و تيپ 4 لشكر 21 حمزه ارتش نديدم. جنگ تانك و نفر به خاكريزي كه آخرين گردان تيپ 114 داشت رسید.

لوله تانك ها از خاكريز آمد بالا به طوري كه رزمندگاان عزيز بسيجي با نارنجك صوتي آنها را منهدم مي كردند. درگيري ما و دشمن به صورت تن به تن بود گاهي نيرو و تانك گاهي نيرو با نيرو. دشمن به حدي فشار آورد تا نیروهایش به خاكريزي كه ما پشت آن بوديم رسيدند. يك طرف خاكريز ما بوديم طرف ديگر خاكريز دشمن. جنگ نارنجك بود از اين ور خاكريز ما به طرف آنها و آنها به طرف ما. جنگ آن روز به نقطه ي حساس رسيد. جناح چپ يگان ما ارتش بود و خاكريز را از دست داد. دشمن با قدرت زرهي زيادي و با سرعت زيادي به تعقيب نيروهاي ارتش ادامه مي داد. يكي گردان ما كه در كنار ارتش بود دو روز و ما را در محاصره كامل قرار داد. هم از جلو و هم از پشت با اسلحه سبك بچه ها را اذيت مي كرد.
دشمن مي خواست پس از شكستن خطوط اين گردان از جاده ي مهران ايلام خود را به تنگه ي كنجانچم برساند و تمام نيروهاي عمل كننده ما را محاصره و نيروهاي كله قندي را آزاد سازد. ولي در آن لحظه فرياد بچه ها بلند شد همه با هم با صداي الله اکبر عهد با خداي خود بسته تا آخرين نفر و آخرين نفس مقاومت كنيم تا تانكهاي دشمن از روي سينه ي همه ي ما رد نشود و زنجير آنها سينه ي ما را پاره نكند خواهيم ايستاد. بچه ها آب نداشتند، همه تانكرهاي آب با گلوله سوراخ شده بودند، آب در آنها نبود، كمكي به ما نمي رسيد، دشمن ما را به صورت يك مدار بسته حلقه زده بود. با صداي بلند ما را تهديد به مرگ مي كرد. بچه ها يكي يكي مجروح و يا شهيد مي شدند. مجروح ها در پشت خاكريز مانده بودند. ماشين به ما نمي رسيد که مجروح ها را منتقل كنيم. تا ظهر آن روز يعني ساعت 5 محاصره ادامه داشت و تعداد زيادي از تانك هاي آنها منهدم گرديد و تعداد زيادي از نيروهاي بعثي به هلاكت رسيدند.
چند گردان آفندي كه ديشب تعويض شده بوند از پشت سر ما با عراقيها درگير شدند و توانستند دشمن را در آن قسمت تار و مار نمايند. و همزمان لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) كه براي مرحله ي دوم آماده بود از امام زاده سيد حسن وارد عمليات شد از هر دو جناح عمليات به حدي تانك و ادوات دشمن منهدم شده بود كه دود آنها و خاك آتش سنگين دشمن خود منطقه ي مهران را تاريك كرده بود. ولي اين بار دشمن ناكام شكست سختي متحمل شد. دشمن تا جائي كه از دست داده بود عقب نشيني كرد و روز بعد كله قندي توسط يك گردان از ل 27 حضرت رسول(ص) فتح گرديد.
بعد از آن وقتي براي شناسايي خط جديد با تانك هاي دشمن مي رفتيم به جسد هاي انبوه كشته شدگان عراقي ها برخورد كرديم كه در يك نقطه يك انبار بزرگ مهمات منفجر شده بود و حدود 400 سرباز و نيروهاي بعثي در اطرافش به هلاكت رسيده بودند. به جاي ديگر رفتيم در جلوي شيار دراجي تعداد زيادي كشته و زخمي در آنجا بود. يكي از زخميها يك موشك آر پي چي به سينه اش برخورد كرده بود .موشك از شكمش نوكش پيدا بود و خرج آن بيرون بود ولي او هنوز جان در بدن داشت.

به داخل يك آشيانه تانك رفتيم حدود 10 نفر از عراقيها از شدت تشنگي در حال جان دادن بودند آنها را از مرگ نجات داديم و من مأمور انتقال آنها شدم وقتي به راه افتاديم يكي ديگر از عراقيها كه خودش را پنهان كرده بود آمد بالا شروع كرد به التماس. من هم به او اشاره كردم نترس بيا . ايشان داشت به طرف من مي آمد. من به 10 نفر بعد گفتم حركت كنيد، در اين فرصت كه من حواسم به اين 10 نفر مشغول بود يكي با حركت سريع خود را به چند قدمي من رساند و از پشت من را به رگبار كلاش گرفت و از آنجا كه خدا خواست و ايشان شانس نياورد با شليك اولين گلوله اسلحه اش قفل كرد. مجددا خواست رفع گير کند و ماشه را بكشد که به طرف او برگشتم و به او يك گلوله شليك كردم .

راوی : سردار شهید کاظم فتحی زاده

22 روز شناسایی

.... آتش دشمن به حدی سنگین بود که تمام منطقه در تاریکی دود نشسته بود و هیچ یک جلوی خود را نمی دیدند. تا نزدیکی غروب چهار با دشمن را تار ومار کردیم و اما در آخر چون اکثر بچه ها به شهادت رسیدند و در پشت خاکریز مانده بودند ما را نگران می کردند. دشمن مجدد عملیات سنگین دیگری را آغاز کرد. تعداد ما بسیار کم بود و از صبح تا نزدیکی غروب که دشمن آخرین عملیات خود را آغاز کرد هیچ گونه کمکی یا نیروی به ما نرسید، اما نا امید نمی شدیم و نیروهای اسلام همچون سدی آهنین در آن نقطه در برابر دشمن ایستاده بودند و اجازه نفوذ در آن نقطه را نمی دادند.

تانکهای دشمن تا جایی رسیدند که ما با نارنجک آنها را می زدیم. آخرین لحظه ما بود که دیگر چند نفری که مانده بودیم شهید شویم. یک لحظه به پشت سر نگاه کردم، دیدم یک موتور سوار در میان آن همه گرد و خاک و آتش ظاهر شد. من خیال کردم دشمن است و خواستم او را بزنم اما دیدم پرچم جمهوری اسلامی در دست دارد. وقتی وارد شد دیدم از نیروهای تیپ 21 امام رضا(ع) است. گفتم: برادر از کجا آمدید؟ گفت: برادران ما از پشت شما شروع به عملیات کرده و خط محاصره را شکستند و دارند به شما ملحق می شوند.

نزدیک غروب بود که دیدیم نیروهای تیپ 21 امام رضا(ع) وارد خاکریز ما شدند و با یک یورش برق آسا دشمن را تارو مار کردند. در جناح چپ آن شب تا نزدیک صبح با دشمن درگیری سنگین داشتیم. چون ارتش تا بالاتر از امام زاده سیدحسن(ع) عقب نشینی کرده بود که در دست دشمن بود، نزدیکی صبح بود که دیدیم درگیری در سمت چپ خیلی شدت گرفت و تانکهای عراقی را یکی پس از دیگری به آتش می کشیدند. صبح که شد دیدیم برادران لشکر علی ابن ابی طالب(ع) که در چنگوله آماده برای مرحله دوم عملیات بردند وارد عمل شده بودند. آن منطقه را به گورستان نیروها و تانکهای دشمن بدل کردند و تا نقطه اول دشمن را به عقب راندند و ما که چند نفری از آن نفرات که در محاصره بودیم و سالم مانده بودیم تعویض شدیم و جای خود را به نیروهای تیپ 21 امام رضا(ع) دادیم و آن شب کله قندی توسط یک گردان از برادران لشکر 27 حضرت رسول(ص) تصرف شد.

دیگر عملیات خاتمه یافت و ما هم به مرخصی رفتیم. مدت 2 الی 3 ماه در پدافند بودیم .ما که در قسمت اطلاعات بودیم مرتب خطوط و عقبه های دشمن را شناسایی می کردیم تا این که شهید غلام ملاحی فرمانده اطلاعات و عملیات به ما اطلاع داد که در این منطقه یعنی چنگوله عملیاتی داریم لذا شما با دقت بیشتری کار کنید. شروع به کار کردیم، مدتی گذشت، اطلاعات عملیات چند یگان دیگر به منطقه آمدند، چون به زمین منطقه آشنایی نداشتند من به واحد اطلاعات تیپ نبی اکرم(ص) مامور شدم.

شب و روز کار می کردیم بدون خواب. در یکی از شبها در تاریکی شب توانستم دشمن را دور زده و از عقبه های پشتیبانی و توپخانه های آنها شناسایی به عمل آوریم و این شناسایی چند شبانه روز ادامه داشت. حدود 15 روز وحشت گذشت و کار ما در حال تمام شدن بود. در جناح راه کاری که در نظر گرفته بودیم پایگاهی وجود داشت که باید در آن دقت بیشتری می شد. برای آخرین بار رفتیم آن پایگاه را شناسایی کنیم. شب تاریکی بود، هوا هم ابری بود. از خط دشمن گذشتیم و آن پایگاه را دور زدیم. از پشت سر وارد سیم خاردارها شدیم، در آنجا چند نفر را به عنوان تامین جا گذاشتیم. از وسط در نگهبانی آنها وارد و داخل سنگرهای آنها شدیم. وارد کانالی که در آن نیروهای مزدور عراقی برای خط رابط بین سنگرهای دفاعی و استراحت کنده بودند شدیم. داشتیم با سنگرها توجیه می شدیم که ناگهان یکی از نیروهای عراقی از همان کانال به طرف ما می آمد. ما خودمان را در داخل یکی از سنگرهای آنها پنهان کردیم و او از کنار ما گذشت.

شناسایی انجام گرفت و برگشتیم. شب بعد به هدف شناسایی توپخانه های دشمن حرکت کردیم. هوا تاریک شد از خط و موانع دشمن عبور کردیم تا به هدف رسیدیم. یک آتش بار 130 دشمن که دور تا دور آن خاکریز و موانع بود را پیدا کردیم و چون ماموریت ما همان بود خود را به داخل موضع توپها رساندیم. شناسایی از یک یک قبضه ها به عمل آمد. یک جاده که در آن دژبانی بود در ورودی آن نزدیک دژبانی کنار جاده ورودی نشستیم و داشتیم آن موضع را ثبت می کردیم. کار تمام شد. شروع کردیم به برگشتن. از خط دشمن عبور کردیم، یکی از بچه ها گفت: وای دوربینم را جا گذاشتم، گفتم: در کجا؟ گفت: فکر می کنم در همان در دژبانی که نشسته بودیم و علائم یگانمان را هم روی دوربین نوشته ام. گفتم: برگردیم و برویم پیدایش کنیم. گفت: خیلی فاصله دارد! تا رفت و برگشت هوا روشن می شود و ما را می گیرند. گفتم: توکل می کنیم به خدا. با سرعت شروع به دویدن به طرف توپخانه دشمن نمودیم نزدیک اذان خود را به آنجا رساندیم. اما دقیق جای آنرا بلد نبودیم. پایم در یک گودی فرو رفت، دست را بر زمین گذاشتم که نیافتم، دقیقا دستم به دوربین خورد و آن را پیدا کردم. از آنجا که خدا می خواست ما را کمک کند و به وسیله همین پا فرو رفتن دوربین پیدا شد که عملیات لو نرود. با سرعت هر چه بیشتر به طرف خط ایران شروع به دویدن نمودیم. هوا داشت کاملا روشن می شد .از کنار نگهبانان دشمن گذشتیم و خود را به بچه هایی که در آنجا جای گذاشته بودیم رساندیم و به پایگاه خود برگشتیم.

شناسایی حدود 22 روز طول کشید در این 22 روز خواب نداشتیم. برای آخرین بار ماموریت شناسایی چند روستا و توپخانه دور برد دشمن را به ما دادند. چهار نفر بودیم که باید این ماموریت را انجام می دادیم. نزدیک غروب حرکت کردیم. ساعت 12 شب به یک روستا رسیدیم که در داخل روستا مردم عشایر زندگی می کردند. از داخل روستا گذشتیم که چند نفر از مردم روستا با ما برخورد کردند و به ما مشکوک شدند. ما را صدا کردند: شما کی هستید؟ ما که عرب زبان نبودیم چیزی جواب ندادیم. با سر و صدای زیاد آمدند به طرف ما و ما شروع به فرار از داخل روستا کردیم. در آنجا یک مکینه آرد بود ، در آن را باز کردیم ودر داخل آن پنهان شدیم تا خطر رفع شد. از آن خارج شدیم و رفتیم . از یک موضع آتش بار توپخانه شناسایی به عمل آمد. هوا داشت روشن می شد. از کنار روستا عبور کردیم و خود را به نزدیکی یک جوی آب رساندیم که کنار آن گشت بود. هوا خیلی سرد بود، گشت هنوز بزرگ نشده بود چون در حدود 15 الی 20 کیلومتری عقب دشمن بود و آمد و رفت نیروهای عراقی و مردم شخصی زیاد بود. رفتیم داخل جوی آب، آب خیلی سرد بود، چاره ای جز این نداشتیم منطقه کفی بود. آفتاب بلند شد چوپانی گوسفندان خود را به طرف ما آورد و آورد همان جایی که ما بودیم شروع کردند به چرانیدن و مرتب چوپان از کنار ما که داخل آب بودیم می گذشت. ما نمی خواستیم چوپان ما را ببیند از دست او خود را پنهان می کردیم. ما که داخل جوی آب بودیم دیدیم یک نفر کشاورز با در دست داشتن بیل از کنار جوی به طرف ما می آمد. ما خود را از جوی به طرف یک بوته ای که آنجا بود رساندیم و در داخل آن تا شب بعد گذراندیم. شب بعد حرکت به طرف نیروهای خودی را آغاز نمودیم که در ساعت 5 صبح از خط دشمن عبور و خود را به نزدیکی نیروهای خودی رساندیم. خواستیم چند ساعتی آنجا بخوابیم. حدود یک الی دو ساعت آنجا ماندیم و بعد آمدیم آنجایی که نیروهای اسلام برای عملیات آماده شده بودند. فرمانده یگان و اطلاعات و عملیات وقتی که ما را دیدند خیلی خوشحال شدند، چون ناراحت بودند که مبادا ما اسیر شده باشیم و عملیات لو رفته باشد.

شب شد با شور و ذوق تمام آماده عملیات شدیم. ما می دیدیم زحمات چند ماهه خود را که حالا دارد ثمر می دهد. هر کدام راهنمای یک گردان و گروهان شدیم و نیروها را تا پای میدان مین دشمن رساندیم. چند لحظه ای نیروها توقف کردند تا میدان مین باز شد. یگان به یگان از سمت راست ما عملیات آغاز شد و ما نیز عملیات را آغاز نمودیم. کمتر از یک ساعت همه خطوط پدافندی دشمن به تصرف نیروهای اسلام در آمد. دشمن با از دست دادن تمام خطوط پدافندی و عقبه های خود در روزهای بعد برای باز پس گیری آن مناطق از دست داده خود شروع به پاتک نمود. بعد از تلاش بسیار نتوانست به اهداف خود برسد به جز یک تپه که آن هم در کوتاهترین زمان باز پس گرفتیم. در نتیجه نصرت پروردگار شامل حال نیروهای اسلام شد و با تلفات خیلی کم بزرگترین تلفات را از دشمن گرفتند و به بهترین و بزرگترین پیروزی نائل گردیدند و خوش به حال آنانکه با شهادت رفتند.

راوی : سردار شهید کاظم فتحی زاده

شهادت رضا اسدی

شهید رضا اسدی در سال 1361 یک پایش قطع شد اما هیچ خللی در ماموریت ایشان ایجاد نشد و عاشقانه تر و از جان گذشته تر سینه را سپر نمود و مدام در پاکسازی سخت ترین میادین مین به سر می برد و از این عمل لذت می برد. وجودش برای کارکنان آرام بخش خاطر ها بود و گفتارش مرحمی بر زخمها.

در سال 1369 به همراه شهید رضا اسدی و عده ای از کارکنان ژاندارمری ( بخشی از نیروی انتظامی فعلی ) جهت پاکسازی جاده و مناطق به ماموریتی اعزام شدیم ، هنگام گذر از منطقه که قبلاً جاده اش پاکسازی شده بود و بارها از آن گذر کرده بودیم ، انفجار یک مین باعث شهادت رضا اسدی و زخمی شدن پاها و دستهای من شد . حادثه را نظاره می کردم امّا کم کم داشتم بی هوش می شدم . همه نیروها به پشت افتاده بودند به جز رضا اسدی که به سینه روی زمین افتاده بود . بغض شدیدی گلویم را گرفت چشمانم پر از اشک شد و خودم نیز از هوش رفتم تا اینکه متوجه شدم که در بیمارستان امام هستم و عده ای از اقوام به عیادت آمده اند . سراغ رضا را گرفتم و متوجه شدم که شهید شده است .

راوی : سردار شهید کاظم فتحی زاده


خاطراتی ناب از سردارشهید کاظم فتحی زاده

قهرمان گمنام

گر چه در مورد شهید کاظم فتحی زاده سخن بسیار است اما می خواستم اشاره کنم که یکی از دلاوریهای این شهید در عملیات نصر 8 ، زمانی که یگان ما جهت تصرف ارتفاعات آماده می شد و شهید کاظم به عنوان نیروی اطلاعات در آنجا انجام وظیفه می کرد اتفاق افتاد. کاظم مسئولیت شناسایی منطقه را به عهده داشت . در طول 40 شبانه روز و با عبور از ارتفاعات صعب العبور ، شبها می رفت موانع دشمن را شناسایی می کرد و مسیر 10 کیلومتری را با وجود موانع ، رودخانه و . . . طی می کرد ، به طوری که به علت صعب العبور بودن منطقه و سختی راه کاظم پاهایش تاول می زد . بعضی مواقع به علت کمی وقت و روشنایی روز در بین سنگر عراقی ها می ماند و شب بعد ماموریت خود را انجام می داد. به هر حال زمان حمله فرا رسید و همه زحمات طاقت فرسا و شبانه روزی کاظم به بار نشست .

شب حمله کاظم به عنوان راهنما همراه گردان ، جهت تصرف ارتفاعات بچه ها را همراهی می کرد . یکی از موانع سد راه ما همان رودخانه رغشن بود . می بایستی بچه ها در آن هوای سرد از رودخانه عبور کنند تا اینکه بتوانند خودشان را به منطقه عملیات برسانند اما این کار بسیار برای رزمندگان ما کمرشکن بود . حاصل فکر کاظم این بود که پل متحرک بر روی رودخانه باشد واین تصمیم کاظم عملی شد و رزمندگان ما به راحتی از رودخانه بدون هیچ شکستی عبور کردند . عبور از رودخانه به معنی تصرف ارتفاعات بود . بعد از عبور از رودخانه کاظم وجب به وجب زمین را شناسایی می کرد و دستور حرکت می داد تا اینکه ساعت 12 شب بچه ها بدون هیچ گونه تلفاتی ارتفاعات را تصرف کردند .

کاظم یک قهرمان گمنام و بی ادعا بود که نقش آن در 8 سال دفاع مقدس چه در جبهه های میانی و چه در جبهه جنوب و چه غرب ناشناس ماند به طوری که شهید کاظم در سال 1367 هنگامی که ارتش عراق دوباره وارد سرزمین ما شد ، با یک گروهان عراقی درگیر می شود و آنها را از پا درمی آورد . جنگ تا نزدیک غروب با فشار دشمن ادامه داشت . در آن لحظه ما دیگر در این دنیا نبودیم ، همه کمر شهادت را بسته بودیم . شهید عباس مامی فرمانده ما بود و می خواست از کنار ما که دو نفر بودیم بگذرد ، یک نارنجک از آن سوی خاکریز به طرف ما پرتاب شد و در وسط ما منفجر شد . ما نارنجک را دیدیم و خود را بر روی زمین انداختیم وقتی بلند شدیم که آن بعثی را بزنیم شهید عباس مامی به ما گفت که چیزی نشد ؟ گفتیم : نه . گفت : آن کسی که به عهد و پیمان خود وفادار نیست دین ندارد . شما به عهد و پیمانی که به خدا و امام بسته اید وفا کردید ، همان طوری که خود آن را در عمل می بیند . برای شکار تانکها بلند شدیم هر کدام یک تانک را نشانه روی کردیم و سه موشک آرپی جی شلیک نمودیم .

یک لحظه سرم را بالا بردم ببینم موشک ها به هدف خورده یا نه ، دیدم یک تیر به پیشانی عباس مامی اصابت کرد و شهید شد .

راوی : الله مراد درویشی

انسان دوستی

در اسفند ماه سال 1378 ، در خدمت شهید فتحی زاده ماموریت تعقیب و شناسایی گروهک منافقین را در مرز عراق بر عهده داشتم ، در حین حرکت متوجه تعدادی مین شدم ، با عجله شهید کاظم را صدا زدم ، او در جلوی ستون حرکت می کرد . گفتم مثل اینکه داخل میدان مین هستیم ! به محض شنیدن گفت : همانجا که هستی ، بایست و تکان نخور ! سپس اسلحه اش را به طرف من پرتاب کرد و من آن را گرفتم . آستین هایش را بالا زد . گفت : می خواهم معبری باز کنم . گفتم : اینجا که ملک پدری ما نیست دنبال ماموریت برویم ، بگذار این مین ها بمانندتا هموطنان کسانی که این ها را برای قتل ما کاشته اند ، روی آنها بروند و تکه پاره شوند.

کاظم گفت : باز کردن این معبر هم به درد خودمان می خورد و هم جانوران زبان بسته ی این منطقه نجات می یابند .

گذشته از اینها ، در این منطقه تعداد زیادی عشایر دامدار عراقی تردد می نمایند و خنثی کردن این مین ها ، خشنودی خدا و بندگانش را به دنبال دارد .

با این اعتقادات ، تعداد زیادی از مین ها را خنثی و معبر بزرگی را باز نمود وسپس به طرف خاک عراق حرکت کردیم .

مسافتی که طی کردیم ، متوجه یک پایگاه نظامی در منطقه شدیم . با احتیاط کامل ، پایگاه را شناسایی کردیم . معلوم شد پایگاه متعلق به گروهک تروریستی منافقین است .

در داخل یکی از سنگرهای متروکه اطراق نمودیم. شهید از من خواست تا نقشه منطقه را از داخل کوله پشتی بیاورم. نقشه را آوردم . علیرغم اینکه شهید آموزش نقشه و نقشه خوانی را در هیچ دانشگاهی فرا نگرفته بود و فقط در زمان جنگ ، در خط مقدم ، تجربی یاد گرفته بود ، در اولین نگاه به نقشه موقعیت گروه خودمان را پیدا کرد . انگشت خود را روی یکی از خانه های نقشه قرار داد و گفت : مختصات این پایگاه در این نقطه قرار دارد . بااستفاده از قطب نما و امکانات دیگر حدس کاظم را تایید کردم .

پس از اتمام شناسایی ، شهید فکری به نظرش رسید . از ما پرسید که آیا حاضریم تا تاریک شدن هوا در آنجا بمانیم و با استفاده از تاریکی هوا ، به پایگاه منافقین ضربه بزنیم ؟ به دلیل شناسایی ، عدم دسترسی به نیروی کمکی ، عدم ارتباط بی سیمی و بعد مسافت با خاک کشورمان ، با پیشنهاد کاظم مخالفت شد .

به طرف خاک مقدس کشورمان حرکت کردیم و در بین راه آب آشامیدنی تمام شد . قصد داشتیم مقداری آب را از تنها چشمه شیرین منطقه برداریم . تعداد زیادی از عشایر دامدار عراقی که اکثر آنها مسلح بودند را مشاهده کردیم . به گونه ای از داخل شیارها و دره ها حرکت کردیم که آنها ما را ندیدند .

به نزدیکی چشمه رسیدیم . چشمه داخل یک شیار قرار داشت و تپه ای مشرف به آن بود . شهید کاظم از من خواست روی تپه دیده بانی بدهم تا آنها از چشمه آب بیاورند .

آن ها راهی به طرف چشمه شدند و من به سرعت روی تپه رسیدم و در یک سنگر متروکه استقرار پیدا کردم . پس از لحظاتی متوجه شدم تعدادی از زنان عشایر دامدار عراقی در کنار چشمه هستند . با ایما و اشاره شهید کاظم را مطلع ساختم . آنان نیز خود را داخل نیزارها مخفی کردند . پس از مدتی زنان عراقی که تعداد آنها حدوداً 5 نفر بود ، چشمه را ترک کردند.

پس از رفتن زنان عراقی ، با دقت به منطقه نگاهی انداختم ، پس از اینکه به اطمینان رسیدم ، دوستان را خبر کردم که مشکلی دیده نمی شود و آنها می توانند به طرف چشمه بروند .

آنها به چشمه رفتند و آب آوردند . به شوخی به شهید کاظم گفتم :شما که قصد داشتید به پایگاه منافقین حمله کنید ، ولی الان با مشاهده چند زن عراقی خودت را مخفی کردی ؟ شـهـیـد رو به من کرد و گفت : به خدا قسم کاظم فتحی زاده رضایت دارد که در این منطقه ، بدنش تکه تکه شود و به دست خانواده نرسد ، اما راضی نیست که این زن ها با دیدن او احساس رعب و وحشت کنند . شهید ادامه داد که پارسال ماموریت مشابهی داشته و ناخودآگاه به یکی از زنان عراقی در حال چراندن احشام برخورد کرده و به شدت ترسیده بود . کاظم به زن عراقی گفته بود : من مسلمانم ، خواهر و مادر دارم ، تو هم مثل مادر و خواهر من هستی. شهید گفت که زن عراقی مقداری آرامش پیدا کرده اما او به خاطر این کار خود را سرزنش کرده و عذاب وجدان او را آزار می دهد . شب را در منطقه سپری کردیم ، روز بعد پس از عبور از دره ها و شیارها و ارتفاعات منطقه ، به پادگان بازگشتیم .

96 ماه از جنگ گذشت و پاکسازی مناطق آلوده به مواد منفجره شروع شد . پاکسازی بیش از 2500 هکتار از زمین های دشت های مهران ، میمک و کولک را به اتمام رساند . همیشه می گفت باید خون من در مهران ریخته شود ، در کنار خون شهیدانی که در این خط از میهن ریخته شده است . بیست ودوم اسفند 1378 ، به همراه سایر نیروهای مهندسی تخریب عازم منطقه عمومی مهران شدند . مین های ضد تانک ، والمر و دیگر مین های کاشته شده یکی پس از دیگری خنثی می شد . کاظم گفته بود با مین های خطرناکی مواجه هستیم و چون چند سال از کاشتن آنها گذشته بود و رسوبات ، آنها را فرا گرفته بود ، کار خنثی کردن را مشکل می نمود .

در ادامه کار ، کاظم با یک مین ضد تانک برخورد می کند که با مین دیگری در زیر تله شده بود . انفجار مهیبی سراسر دشت مهران را فرا می گیرد و جویبار خلوص کاظم به خدا منتهی می شود.

راوی : الله مراد درویشی

شناسایی

باران نوزدهم دی ماه شصت و دو آن قدر شدید بود که سیل راه افتاده بود. معمو لا در این مواقع گروه های شناسایی فعالیت بیشتری دارند .این وضعیت به گروه های شناسایی این امکان را می دهد که از اصل غفلت یا غافلگیری طرف مقابل استفاده کنند و به عمق مواضعشان نفوذ کنند .کاظم فتحی زاده یکی از نیروهای نترس و زبده است که نام و آوازه اش بین همه بچه های لشگر 11 امیر المومنین (ع) پیچیده .همه او را می شناسند . شجاعت ، دلاوری ، صلابت و چابکی کاظم بر کسی پوشیده نیست .مدتی ا ست که وارد گردان ما شده و هر وقت که لازم می داند به شناسایی می رود . همین چند لحظه پیش بود که بهش گفتم : کاظم بریم شناسایی!

فقط لبخندی از سر رضایت زد. انگار منتظر همین جمله بود تا بلند شود و وسایلش را جمع و جور کند . باید به منطقه "دره مالی" عراق نفوذ می کردیم .باران یکی دو روز پیش آن قدر زیاد بود که سیل راه افتاد و آب تمام بستر رودها و چاله چوله های منطقه را در نوردید . شب که شد راه افتادیم .من و کاظم فتحی زاده و سه نفر دیگر از بچه های گردان ابوذر .بیشتر شناسایی ها در شب انجام می گیرد .تاکتیکی است که خود عراقی ها هم متوجه شده اند .برای همین است که شب ها خیلی مواظبند و تمام معبر های ورودی یا بستر رودخانه های فصلی و شیارها را مین گذاری می کنند . خوب می دادنند که گروه های شناسایی چطور در پناه شب تا عمق مواضعشان نفوذ می کنند.

از خط دشمن گذشتیم . مقر ها و عقبه نیروها به دقت شناسایی شد .کاظم کروکی مقرها و تمام سنگر ها را روی کاغذ کشید . هوا داشت روشن می شد .بر گشت به عقب امکان پذیر نبود . می بایست جایی خودمان را پنهان می کردیم ، و کردیم . غذای کافی به همراه خود نیاورده بودیم و گرسنگی داشت اذیتمان می کرد . آب قمقمه ها هم در حال تمام شدن بود . آب را باید می گذاشتیم لحظات آخر . هنوز که اتفاقی نیافتاده بود . زمان به کندی می گذشت و گرسنگی بیش از پیش اذیتمان می کرد. چاره ای جز تحمل کردن نبود . آن قدر ماندیم تا هوا گرگ و میش شد.

کاظم گفت : بلند شید بریم !

گفتم : به نظر تو هنوز زود نیست !

کاظم گفت : نه ! کلی راه باید برویم !

گفتم : بزار هوا کاملا تاریک بشه !

کاظم گفت : تا ما بلند شیم و چند قدم بر داریم هوا به اندازه کافی تاریک می شه !

راه افتادیم . از همان جایی که آمده بودیم بر می گشتیم اما یک دفعه کاظم تغییر مسیر داد و به شیار دیگری پیچید .

گفتم : چکار داری می کنی کاظم ، راه رو عوضی می ری !

به آرامی گفت : راهرو بلدم ، باید تغییر مسیر بدیم .

گفتم : چرا ؟مگه چی شده ؟

کاظم گفت : می ترسم عراقی ها سر راهمان دام گذاشته باشن !

من هم گفتم : هر طور میلته !

همه به ستون ، پشت سر کاظم در حرکت بودیم. هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود . همان طور که داشتیم پیش می رفتیم ، یک دفعه کاظم گفت : تکان نخورید ! هول کردم . از ذهنم گذشت گیر افتادیم و کمین خوردیم !

صدای کاظم بود که بلند شد : همان جا که هستین بایستین !

گفتم : چی شده کاظم؟

کاظم گفت : نگاه کن سید !

با انگشت گودی کف شیار را نشانم داد. خوب که دقت کردم دیدم یک مین تله ای والمر در کف شیار کاشته اند . کاری که به فکرکمتر کسی می رسید . آن طرف شیار یک مین دیگر والمر قرار داشت که با سیم تله هر دوشان را به هم متصل کرده بودند . قبل از آن که سیم با بدن کاظم تماس پیدا کند ، او متوجه قضیه شده بود .کاظم مشغول خنثی کردن مین ها شد .

با عصبانیت گفتم : داری چکار می کنی مرد !

کاظم گفت: دارم خنثی شان می کنم !

گفتم : برای چی این کارو می کنی ؟

کاظم گفت : به خاطر حیوانی، جانداری که اگه احیاناً از اینجا گذشت پاش به این مین ها برنخورد!

گفتم : بابا گور پدر حیوان ، ولشان کن !

کاظم گفت : نه ! باید خنثی شان کنم و کرد .

مانده بودم چه بگویم . اما انگار کسی در دلم مرا سرزنش می کرد . من به چه فکر می کردم و کاظم به فکر چه بود .

راوی : سید ماشاء الله رحیمی

نبوغ ذاتی

سال بعد از جنگ در مهران یک روز تبادل اجساد شهدا با اجساد عراق بود که تحت نظارت نیروهای سازمان ملل این تبادل انجام می‌شد و فرماندهی این عملیات بر عهده ی شهید فتحی زاده بود. ایشان عملیات را به گونه ای مدیریت و رهبری کرد که فکر می‌کردی در یکی از دانشگاه‌های معتبر نظامی دنیا دارای بالاترین مدرک تحصیلی است در صورتی که او هر چه آموخته بود بیشتر تجربی بود و کارهای او ناشی از نوعی نبوغ ذاتی‌اش بود. معمولاً فرماندهان و مسئولین جنگ در استان ایلام و کسانی که دستی بر آتش داشته اند خاطرات بسیاری از ایشان به یاد دارند.

اواخر جنگ در تیرماه سال 67 وقتی منافقین مهران را اشغال کردند ایشان با گروهانی از نیروهای عراقی در نزدیکی های بان رحمان درگیر شدند و همراه یکی از رزمندگان، گروهان عراق را متلاشی کردند و تعدادی هم اسیر گرفتند. نبوغ ایشان در حدی بود که اگر از منطقه ای عبور می‌کردند و در برگشت سنگی از این مسیر جابجا می‌شد، این تغییر را متوجه می‌شدند.

راوي : آقاي حق جو (خواهر زاده شهيد)

لازم به ذکر است ،سردار شهید کاظم فتحی زاده در فروردین ماه 1336 در خانواده ای مذهبی در روستای مهدی آباد از توابع مرکزی ایلام دیده به جهان گشود . رشد و نمو در محیط روستا از همان ابتدا او را سخت کوش و فعال بار آورد به گونه ای که او به تحمل ناملایمات عشق می ورزید .

در امتحان ورود به جمع سربداران گروه ضربت که عبارت بودند از شهید کـرم پور ، شهید یـادگـار ، شهید مامی ، شهید مهـردادی ، شهید فیـضی ، شهید غیـوری ، شهید بسطـامی و شهید ملاحی قبول شد و این آغازی گردید برای حماسه آفرینی هایش . او در آزمون های سخت جنگ ، چه در نبردهای جمعی و چه در تنهایی پیروز و سربلند درآمد ؛ چه آن روزی که قبل از والفجر 5 تا اتوبان العماره رفت و برگشت و چه در تنگه ترشابه در مرداد ماه 67 که به همراه برادر بسیجی بدرود، تنگه چهار زیر را بر یک گردان از عراقی ها بست و 22 تن از آنها را به تنهایی به هلاکت رساند.

در کـربلای 10 ، ارتفاع گامـو که به پشت بـام کـردسـتان معـروف است در زیر پایش لرزید ، او بود که گروه (فراسان) یکی از خائن ترین و خود فروخته ترین گروهای ضد انقلاب را به زانو درآورد .شـهـید فـتحـی زاده گنجینه زرین و تاریخ واقعی دفاع مقدس در ایلام بود ، او در عملیات آزادسازی میمک ، عاشورای 2 ، محرم ، والفجر 3 ، والفجر 5 ، والفجر 9 ، والفجر 10 ، کربلای 1 ، کربلای 4 ، کربلای 5 و کربـلای 10 در مسئولیت های مختلف فرماندهی و اطلاعات و عملیات در لشگر 11 امیرالمومنین (ع) سپاه پاسداران حضوری فعال داشت . در اکثر عملیات ها کلید فتح گره های باز نشدنی بود . در عملیات هرجا کاظم بود آرامش خاطر فرماندهان فراهم بود . او در دوره عمر با برکت خود در مسئولیتهای زیر خدمت شایانی به ایران بزرگ اسلامی کرد : مسئول شناسایی و گروه ضربت،مسئول گروهان شناسایی،مسئول واحد تخریب،جانشین گردان مهندسی،فرمانده قرارگاه؛بعد از جنگ هم کاظم لباس جنگ را از تن درنیاورد و مدتی به تفحص شهدا و سپس به پاکسازی میادین وسیع مین در دشت های میمک ، مهران و چنگوله پرداخت . هشت سال در دفاع مقدس بود و دوازده سال بعد جنگ را هم میان سنـگرها و میـادین میـن گذراند . او بـوی عطـر شهدا را استشمام می کرد ، به ما آموخت که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و عاقبت در حین پاکسازی میادین مین جامانده از کربلای مهران در 25 اسفند ماه سال 1378 در دامنه های قلاویزان بر اثر انفجار سنگین یک مین به خیل شهیدان پیوست.

منبع : نرم افزار چند رسانه ای سردار شهید کاظم فتحی زاده

انتهای پیام/ز

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END