کد خبر: ۳۹۹۷۶۴
تاریخ انتشار: ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ - ۲۳:۳۷
قرار بود «وانی وروگ» عراق را بگیریم. با چند تا از کردهای عراقی به سمت مرزهای عراق حرکت کردیم. آنها راهنمای ما بودند. ساعت نه شب بود و حاج احمد هم جلوی صف. سه ساعتی پیاده رفتیم.
خاطرات احمد متوسلیان (3)؛ فتح وانی وروگپ

قرار بود «وانی وروگ» عراق را بگیریم. با چند تا از کردهای عراقی به سمت مرزهای عراق حرکت کردیم. آنها راهنمای ما بودند. ساعت نه شب بود و حاج احمد هم جلوی صف. سه ساعتی پیاده رفتیم. کم کم به زمین های عراق رسیدیم. با خطوط دشمن فاصله ای نداشتیم، به طوری که چند کیلومتر جلوتر، پاسگاه «بانی بونو» قرار داشت.

کرد راهنما کم کم ترس توی دلش افتاد و چند بار گفت: «من جلوتر از این نمی آم» هر بار هم حاجی نشنیده می گرفت. تا اینکه یک دفعه ایستاد. حاج احمد با تشر گفت: «چرا حرکت نمی کنی؟» او گفت: «از این جلوتر نمی آم!» حاج احمد دستش را بلند کرد و د و تاسیلی آبدار خواباند توی صورتش و گفت: «مرد حسابی! این هم آدم رو دنبال خودت توی دل نیروهای دشمن آوردی، اون وقت رهاشون می کنی به امان خدا؟ به خدا قسم اگه نتونیم از این جلوتر بریم، مطمئن باش تو رو می کشم.» راهنما با التماس گفت: «چشم! دیگه حرفی نمی زنم. با شما نمی آم»

نزدیک صبح به پاسگاه بانی بونو رسیدیم. عراقی ها کمین کرده بودند تا ما به مرکز اصلی پایگاه برسیم. آتش به شدت زیاد بود. بدتر از همه یک تیربارچی بود که سخت مقاومت می کرد. بچه ها خیلی سعی کردند جلو بروند، ولی در همان قدم های اول، چند تا مین منفجر شد. بی سیم چی سعی کرد از کنار مین ها رد بشود، ولی تیربارچی امانش نمی داد. او فریاد زد: «تیربارچی رو بزنین!»

سعی کردم با آتش، از او حمایت کنم، گفتم: «حاج احمد این طرف، همه آتیش ها از طرف تیربارچیه، اونو بزن» حاج احمد آرپی جی را روی شانه اش گذاشت، آن را میزان کرد و ماشه را کشید. لحظه ای بعد تیربارچی و سنگرش کاملا نابود شدند و به هوا رفتند.

منبع: می خواهم با تو باشم/ خاطراتی از شهید احمد متوسلیان/ به کوشش علی اکبری/ 1395

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END