کد خبر: ۳۹۸۹۰۸
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۱:۲۲
شهید اسفند ماه
شهید محمدرضا محمدی مبارک ابادی فرزند عبدالله در سال 1342 در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود. او در تاریخ 8/12/64 در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به علت جراحات جنگی به ناحیه قلب به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

زندگی‏نامه

محمدرضا در سال 1342 در قم به دنیا آمد. کودکی را در کانون گرم خانواده‏ای متدین گذراند. در هفت سالگی راهی دبستان شد. دوران ابتدایی را پشت سر گذاشت و با اتمام دوره‏ی راهنمایی ترک تحصیل کرد و به کار مشغول شد.

او با شروع جریان انقلاب در کنار مردم برای سرنگونی رژیم شاه بسیار تلاش کرد. بیش‏تر شب‏ها را خارج از خانه به سر می‏برد تا خواب را از چشمان ستم‏پیشه‏گان برباید. در همین راستا چندین بار از سوی مأموران رژیم پهلوی مورد ضرت و شتم قرار گرفت؛ اما دست از مبارزه برنداشت.

ایشان با پیروزی انقلاب اسلامی و ديدن خون‏های ریخته شده در پای درخت اسلام، بیش از پیش احساس مسئولیت کرد. با شروع جنگ تحمیلی، محمدرضا در صف راهیان نور عازم جبهه‏ها شد و با شرکت در عملیات‏های متعدد به مدت شش سال در مناطق جنگی بود.

وی در طول این شش سال بارها زخمی شد. یک بار بر اثر شدت جراحت، چشم چپش را به طور کامل از دست داد. وقتی به او پیشنهاد دادند که برای شفای چشمش به آقا علی‏بن‏موسی‏الرضا(عليه السلام) متوسل شود، گفت: «من چشم خود را در راه خدا داده‏ام. حالا که او این هدیه‏ی ناقابل را از من قبول کرده است دیگر آن را نمی‏خواهم؛ چون این مانع از رفتن من به جبهه نمی‏شود.»

زمانی که او بر اثر مجروحیت در بیمارستان مشهد بستری بود، حاضر نشد به خانواده‏اش اطلاع دهند و نخواست به خاطر بعد مسافت آنان را به زحمت بیاندازد.

شدت علاقه‏ی او به حضور در جبهه‏ها به حدی بود که وقتی به او می‏گفتند: «تو دین خود را ادا نموده‏ای پس دیگر به جبهه نرو.» می‏گفت: «جبهه محل زندگی من است، چگونه از آن جدا شوم؟» همواره آرزوی شهادت داشت. می‏گفت: «من سعادت شهید شدن را ندارم!»

آخرین اعزام او شش ماه به طول انجامید و مصادف شد با عملیات غرورآفرین والفجر هشت، که محمدرضا در این عملیات حضور فعال داشت. در شب حمله با اصابت ترکشی به ناحیه‏ی شکم به سختی مجروح شد و به حالت اغما رفت. سرانجام پس از سیزده روز بی هوشی، در ششم اسفندماه سال 1364 در ساعت دو بعد از نیمه شب دعوت حق را لبیک گفت و به جمع شهدا پیوست.

وصیت‏نامه

خدایا! بار الها! تو خود می‏دانی که من فقط برای یاری دین حق، اسلام عزیز، عازم جبهه می‏شوم. من می‏خواهم جان خود را فدای قرآن کنم. با لشکر كفر بجنگم و حسین زمان، امام امت را یاری کنم. من پیش خود فکر کردم که آخر این دنیای فانی را چه فایده؟ که من، نه علم و دانش دارم تا کسی را تعلیم دهم، نه ثروت و دارایی که در راه خدا انفاق کنم و نه عبادت زیاد انجام داده‏ام که پیش خداوند آبرویی داشته باشم. لذا فکر کردم تنها خدمتی که می‏توانم انجام دهم این است که پس از دادن چشمم دوباره عازم جبهه بشوم تا دین خود را بدین وسیله ادا کنم. تا شاید خداوند لطفش شامل حالم شده و شهادت در راه خودش را نصیبم گرداند.

منبع: کتاب لب تشنه

 

نام:
ایمیل:
* نظر:
Histats.com START (aync) Histats.com END