کد خبر: ۳۹۸۸۶۷
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۴:۰۶
قصه های تلخ و شیرین از آشنایی ها، فاصله ها، دردهاو ...
مثل زلزله است، بدتر از زلزله. وقتی می آید زیرورو می کند، همه چیز را، زندگی را، عشق را. جنگ است دیگر. همه درگیرش می شوند. پیر، جوان، مرد و زن هم نمی شناسد؛ اما همه با اسلحه به جنگش نمی روند.
زنان؛ قهرمانان گمنام سرزمین مقاومت

مثل زلزله است، بدتر از زلزله. وقتی می آید زیرورو می کند، همه چیز را، زندگی را، عشق را. جنگ است دیگر. همه درگیرش می شوند. پیر، جوان، مرد و زن هم نمی شناسد؛ اما همه با اسلحه به جنگش نمی روند.
گاهی دست مرد را می گیرد و می برد، یک جای دور. زن می ماند یکه و تنها. باید بسازد. نباید خم به ابرو بیاورد. از راه دورهم باید دست همسرش را بگیرد. پشتیبان مردش باشد. گاه مرد در آسمانها است، گاهی روی زمین در خط مقدم. زن نگران است. همه اش قصه فاصله است و درد و خاطره. زن دلواپس است و تنها، اما قوی و استوار.

هر کس یکجوری کنار می آید. کیی با خاطر ه هایش. مدام یادها را مرور می کند. نامه می نویسد اما از روزهای سخت و پرملال هیچ نمی گوید.
نامه هایش را پر می کند، از تصویرهای خوش گذشت های نه چندان دور. دردها را زندگی می کند، اما آه از نهاد برنمی آورد. دیگری می نشیند تا مردش از راه برسد. زخمی و خسته، می شود پشت وپناهش. درد را می بیند، اما همیشه می خندد.
دیگری برای مرد دعا می خواند، از پای نمی نشیند. زندگی را با سختی هایش نفس می کشد. می بافد، می دوزد، یاری می کند. اصلاً می شود پشت و پناه مرد در پشت صحنه این زلزله سخت. خودش آنجا نیست، اما دلش آنجاست آه از این دلها که گاه اسلحه دست نگرفته هم بارها جنگیده اند، بیشتر با خودشان و دردهایشان. بارها تا خط مقدم رفته و برگشته اند. آ نها خودشان در جنگ نبوده اند، بعضی هایشان از نزدیک هیچ جنگی را ندیده اند. صدای هیچ گلوله ای را نشنیده اند. بوی هیچ باروتی را از نزدیک استنشاق نکرده اند اما سهمگینی اش را لحظه لحظه حس کرده اند با همه وجودشان. پای درد و دلشان که بنشینی، آ نها هم درست لحظه لحظه آن روزها را زندگی کرده اند.

البته برخی ها هم با گوشت و پوست و استخوان جنگ زده شده اند... چه فرقی می کند مهم قصه های مشترکی است که این زنان دارند بعضی ها کمتر و بعضی ها بیشتر ...

دنیای دوران

از پشت پنجره عباس را می بیند. سعی می کند بچه نه ماهه را روی دوچرخه بنشاند می خواهد به او در این سن کم دوچرخه سواری یاد بدهد.
زود است بچه تعادلش را از دست می دهد، عباس در آغوشش می گیرد می بوسدش. پشیمان می شود. زن این صحنه ها را می بیند. حتماً با خودش مرور می کند آن روزهایی را که بچه راه می رود که باهم می روند گردش که کمکم دوچرخه سواری یادش می دهد. روزهایی که با پسربچه فوتبال بازی می کند. پسربچه زمین می خورد و پدر بلندش می کند. لابد می داند آن روزها را هیچوقت نمی بیند، می داند مأموریت خطرناکی است. اشک به چشمان زن می نشیند...
عباس انباری کوچک خانه را برایش پر از مواد خوراکی و آذوقه می کند. از دور نگاهی می اندازد، برای چند ماه همه چیز دارند؛ اما اینها چه اهمیتی دارد. زن دلش می لرزد با دیدن این صحنه ها ...

جنگ، دست مرد را می گیرد و او را از همسرش دور می کند، در فاصله ای از زمین تا آسمان و بعدها آ نقدر دور که دست زن، هیچ وقت به شوهرش نمی رسد. عباس دوران عاشق آسمان بود و پرواز. مهناز (همسرش) می نویسد: «فکر می کرد دنیا طوری ساخته شده که آدمها همیشه می توانند همان کاری را بکنند که می خواهند... » فاصله ها با نامه پر می شود: «سلام عباس جان. فکر نمی کردم روزی آ نقدر از هم دور بشویم که بخواهم برایت نامه بنویسم. این نامه را به آدرس خانه خودمان توی بوشهر می فرستم. شاید وقتی پستچی آن را می آورد، خانه باشی. با همان شلوارلی که خودت دم پایش را کوتاه و ریشریش کرده ای، در را برایش بازکنی و به او یکصد تومانی، مشتلق بدهی. »

می نویسد و می نویسد فاصله ها را با خاطره ها پر می کند: «عباس خندید. بهت همانده سیگار وینستونش آخرین پک را زد و صدای ضبط را که اتفاقاً آهنگ تندی هم نبود، بیشتر کرد.
همیشه آهنگ های ملایم گوش می کرد. عشقش خواننده ای بود به اسم اندی ویلیامز.
» مهناز پلک هایش را به هم فشار داد و با خنده فریاد کشید: «عباس، عباس این ماشین بیوکه هواپیما نیست. تو پرواز نمی کنی. »
عباس هنوز می خندید و پایش روی گاز بود. تونل تمام شد. نور تند بیرون، چشم هایشان را می زد. هر دو به هم نگاه کردند و خندیدند. عباس گفت: «خاتون من در تونل نطقی فرمودند؟ »
مهناز با چشم هایی که از جوانی و خوشبختی می درخشید جواب داد: «گفتم یوا شتر برید. این یه بیوکِ بیچاره ست، نه هواپیمای غول پیکر اف- 4. مفهوم شد سروان دوران؟ » عباس با خنده و شیطنت گفت «مفهوم شد فرمانده مهناز. » و پایش را روی پدال گاز بیشتر فشار داد.
همیشه هم خاطره بازی نیست، مرور روزهای خوب، رنج و دردهم هست آه از آن روز...حمل تابوتی به سبکی پر.
کاش بتوانی بفهمی عباس، حمل تابوتی به سبکی پر، چه قدر سخت است. من و امیر این سنگینی را در سکوت باهم تقسیم کردیم بی آنکه از قبل چیزی به هم گفته باشیم.
دلم می خواهد موقع برداشتن سر تابوت هیچکس اینجا نباشد. هیچ چشمی تو را نبیند. دلم می خواهد این آخرین دیدار فقط مال ما باشد؛ من و امیر و تو. این آخرین ملاقات را جز با خدا، با هیچکس دیگری نمی خواهم قسمت کنم.
جز یک استخوان از تو چیزی نمانده. استخوان درشت ران. استخوانی که مال هیچ کس دیگر نیست. مال عباس من است. مابقی خاک است.
امیر دستش را می برد داخل تابوت...
دلم می خواهد همه چیز دروغ باشد. تو هنوز زنده باشی، درِ تابوت دوباره باز بشود و ما تو را ببینیم که از خوابی دراز و دور بیدار می شوی و به ما لبخند می زنی. باز سوار ماشین خودمان بشویم. از تونل های دراز و تاریک عبور کنیم و آخرش در آن نور تند چشم هایمان را بازکنیم و
در بیشه کلاً باشیم. تو و امیر بدوید سمت دریا و من از دور نگاهتان کنم، برایتان لبخند بزنم. »
نه دریایی هست اما نه بیشه کلایی! زن به امیرش دلخوش است تنها یادگار عباسش. روزهای سخت به نظر می آیند گذشته، اما درد با آنهاست آ نها زندگی با درد را یاد گرفته اند.
اصلاً خوکرد ه اند به درد دوری ...
نامه های او سرانجام پایان می پذیرد: « این دومین و آخرین نامه ای است که بعد از بیست سال برایت می نویسم و تمام حرفم این است که به تو بگویم در این دنیای بزرگ، هیچ زنی نیست که شوهرش را دو بار روی شانه هایش تشییع کرده باشد. »

زنان؛ قهرمانان گمنام سرزمین مقاومت

زهرای دا

 زهرا پشت سنگرهای جبهه نیست. همان سنگرهای معروف و خا کریزهایش جایی که فرمانده ها دستورمی دهند، مسلسل ها شلیک می کنند، رزمنده ها اینور و آنور می دوند. صدای تیر، گلول هباران. حاجی چکار کنیم ...حاجی بدو ... اما نقش او کمتر از آ نها هم نیست. زهرا
دوستان و همراهان او همه زن هستند. مردها در خط مقدم درگیرند و زهرا و دوستانش لابه لای آوارها می گردند تا بلکه مجروحی پیدا کنند و اگر نشد شهیدی.
سیده زهرا حسینی 17 ساله بود که انگار هل داده باشندش در یک دنیای دیگر. گیج و منگ چند لحظ های دور و برش را نگاه کرد، همه چیز زیرورو شده بود اما وقتش نبود که بیش از این فکر کند باید به جنگ این همه اتفاق می رفت چه فرقی می کرد با اسلحه یا بی اسلحه. از همان ساعت اول حملات عراق، غسالخانه جنت آباد قبرستان خرمشهر می شود خانه اش. او در غسالخانه، اجساد پاره پاره را غسل و کفن می کند.

در بخشی از خاطراتش می نویسد: «دوتکه مقوا را به شکل جارو و خا کانداز به 2 دستم گرفتم. بااینکه مدام دلم ریش می شد و حالت تهوع داشتم، تکه های مغز آمیخته با مو و خون را که به زمین کاهگلی چسبیده بودند، جمع کردم. »
زهرا فرزند سوم از 8 فرزند یک خانواده کرد است. سید حسین و دا پدر و مادر زهرا از  روستای زری نآباد دهلران ایلام به بصره م یروند و زهرا آنجا به دنیا می آید؛ یک خانواده متوسط با تعدادی فامیل و آشنا که جانشان برای هم در می رود. زهرا پدر و برادرش را در جنگ از دست
می دهد بارها از هم می پاشد و دوباره برمی خیزد.

مگر می شود این روزها سر هم خم کرد؟ زهرا صحنه ها دیده است که در تصور هم نمی گنجد: «سرش از پشت گردن ترکش خورده و متلاشی شده بود. در واقع آن قسمت آ نچنان له شده بود که سر حالت طبیعی نداشت. با اینکه سر از پشت متلاشی شده بود و مو و مغزش باهم قاتی شده بود، صورتش را می توانستم تشخیص بدهم. »
سیده زهرا فقط در کفن ودفن شهدا، فعال نبود.
امدادگری، حمل مجروحان، تعمیر و آماده سازی اسلحه، پخ توپز و در توزیع امکانات هم فعالیت داشت. خواهر کوچکش، لیلا، در این کارها همیشه همراهش بود. زهرا لحظ های از رسیدگی به خانواده پرجمعیتش هم غافل نماند. خانواده اش را سازماندهی می کرد و زنان را در پشت صحنه جنگ.
پدر و برادر بزرگ زهرا در نخستین روزهای جنگ به شهادت رسیدند و برادر کوچکترش مجروح شد. خودش با اصابت ترکش به دست و
نخاعش، مجروح شد اما هیچوقت از پای ننشست.
موجی مهربان او نامه ننوشت، چشم انتظاری نکشید. برای کمک رسانی به زخمی ها هم تا نزد یکی های خط مقدم نرفت، او پشت جبهه ماند. به قول خودش ترشی و مربا پخت و لبا سهای رزمندگان را دوخت، اما خدا فراموشش نکرد و پاداش صبرش را داد. صبر پشت جبهه ماندن را. زهرا خوشنظر 32 سال همراهی اش با حسن خوشنظر پسرعموی جانبازش را مدال افتخاری می داند، برای هر ثانیه از مجاهدت هایش.
حسن برادر دو شهید است و خودش هم به خاطر شرکت در عملیات مختلف و رشادتهایش موجی شده. نام او را «موجیِ مهربان » گذاشته اند.
چون در موقع تشنج فقط به خودش آسیب می زند نه به دیگران.
زهرا همیشه یک آرزو داشت: « از خدا می خواستم حسن هر قدر می خواهد به جبهه برود ولی شهید نشود. قبل از ازدواج ما حسن وضعیت
مناسبی نداشت. مجروح شده بود و به شدت تشنج می کرد. ازآنجاکه فامیل بودیم و رفت وآمد خانوادگی داشتیم می دانستم با چه کسی قرار است زندگی کنم. برای همین به او علاقه داشتم.
قبل از ازدواج دعا می کردم شهید نشود. می گفتم خدایا هر طوری باشد با او زندگی می کنم. « در عملیات فتح المبین به کمر حسن ترکش اصابت کرد و او را یک ماهی راهی بیمارستان کرد. دکتر گفته بود احتمالا او دیگر نمی تواند راه برود. او ویلچر نشین شده بود اما هیچکدام از اینها زهرا را نترساند: « از خدا می خواستم شهید نشود و تا زنده هستم پرستاری اش را بکنم. سنم کم بود اما چون در خانواد های مذهبی بزرگ شده بودم زندگی در کنار حسن جزو مقدساتم محسوب می شد. »
زهرا می دانست که آ نها اگر آسیب دیده اند به خاطر ما آسیب دیده اند برای دفاع از آب و خاکشان دفاع از همه ما. برای همین همیشه دوست داشت در این رنجها سهیم باشد شاید برای این بود که آ نقدر مشتاق زندگی با حسن بود.
«آ نقدر مشتاق زندگی با حسن بودم که خطبه حاج آقا تمام نشده بله را گفتم! حا جآقا سر سفره عقد به من گفت دخترم صبر کن خطبه
تمام شود بعد، بله را بگو. »
همه تلخی های زندگی با حسن را برای خودش شیرین می داند. سال 90 بود وقتی سر حسن را عمل کردند، او فلج شد. حتی قادر نبود
دستش را تا دهانش بالا بیاورد. تمام بدنش از کار افتاد و نمی توانست راه برود. زهرا اما بازهم ناامید نشد دورتادور خانه را لوله استیل گذاشت تا حرکت برای حسن آسانتر شود. این روزها حسن به زهرا می گوید این لوله ها را باز کن، اما او پاسخ می دهد: «می خواهم اینها باقی بمانند تا یادمان نرود چه روزهایی را گذرانده ایم و هرروز خدا را برای شفا یافتنت شکر کنیم. »
این روزها حسن می تواند دوباره حرف بزند و غذا بخورد. زهرا خوشحال است و با عشق و امید از او پذیرایی می کند. این روزها بعد از عمل هایی که روی سر حسن آقا انجام داده اند کمتر تشنج می کند. تشنج هایش کمتر شده و تنها به غش کردن ختم می شود. زمانهایی که موجی میشد و تشنج می کرد هیچوقت زهرا یا بچه ها را نمی زد. این «موجیِ مهربان »
همه آنها عاشق موجی مهربان هستند و زهرا بیشتر از همه.

مثل زلزله می ماند، ناگهان زندگی را زیر و رو می کند اما همه با اسلحه به جنگش نمی روند.
بعضی ها با صبوری بعضی ها با عشق برخی هم با خاطره ها و.. آ نها با لرزشهایش کنار می آیند با فاصله ها و دردها، با دوری ها و رنجها. مهناز و زهراها ...

 منبع: ضمیمه ماهنامه فرهنگی و اجتماعی شاهد یاران / پیش شماره سه (گل نرگس) / بهمن ماه 139
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها