کد خبر: ۳۹۸۷۴۳
تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۸
او داوطلبانه به جبهه رفت و حدود 6 ماه در جبهه قصر شیرین بود
لب جاده قصر شیرین نگهبان بوده شروع میکند با شهید خداوردی به زبان عربی صحبت کردن به گمان اینکه شهید خداوردی عراقی است و به محض اطمینان خداوردی از اینکه نگهبان عراقی است با وارد نمودن ضربه ای با قنداق تفنگ بر گیج گاه نگهبان عراقی وی را به درک واصل مینماید


نام  :عباس‌على
نام خانوادگى  :خداوردى
نام پدر :على‌جان
تاريخ‌تولد  :14/01/1339
ش.ش   :4
محل‌صدورشناسنامه   :اشتيان
 تاريخ شهادت  :26/10/64

زندگی نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

تسال الله منازل الشهداء اوصیکم بتقوالله و نظم امرکم: با سلام و درود به پیشگاه انبیاء عظام از حضرت آدم تا حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) با سلام به محضرت منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود (ع) و نایب بر حقش این بت شکن زمان حضرت امام خمینی و درود و سلام به ارواح طیبه شهدای اسلام و جنگ تحمیلی این اسطوره های مقاومت و ایثار که جای گام استوارشان در عرصه تاریخ جاودان میماند و امید آزادی تمامی اسرای جنگ تحمیلی بدین وسیله زندگی نامه شهید حاج عباسعلی خداوردی را آغاز میکنم.

شهید خداوردی در تاریخ 1339 در روستا نورآباد از توابع شهرستان آشتیان در خانه کشاورزی ساده و مستضعف و مسلمان دیده به جهان گشوید. او فرزند پنجم خانواده وو دومین پسر خانه بود او از همان اوائل کودکی با رنج و زحمت آشنا شده بود روزها همراه برادرش به دشت و صحرا ، میرفت تا کار بکنند علت کار کردن این دو فرزند این بود که پدرشان به بیماری سرطان دچار شده بود و در بستر بیماری بسر میبرد چون در روستا درآمد کافی نبود او همراه با خانواده اش در سن 5 سالگی به تهران آمدند و در یکی از محله های جنوب شهر و مستضعف نشین تهران اتاقی اجاره کردند برای اینکه باز هم بتوانند به زندگی شرافتمندانه خود ادامه دهند مادرشان هم روزها در منازل مردم کار میکرد و شبها به پرستاری شوهر و فرزندانشان می پرداخت .

شهید خداوردی 6 ساله بود که در مدرسه محله ثبت نام کرد و کلاس اول بود که پدرش را از دست داد و به علت ناراحتی و بحران روحی دچار لکنت زبان شد که تمام روز را کار کند و شبها درس بخواند او برای امرار معاش قفل و کلیدسازی اتومبیل را انتخاب کرد بعد از مدتی برای بهتر شدن کار به شیشه اتومبیل مشغول شد .

17 ساله بود که انقلاب اسلامی شروع شد،او جوانی فعال و جوانمردی نترس در محله بود که به صف انقلابیون پیوست، و در تظاهرات و پخش اعلامیه های علما و امام شرکت فعال داشت و پاسداری میکرد که مبادا ساواکی ها و خرابکارها خرابکاری کنند و با شروع شدن و افتتاح کمیته های انقلاب اسلامی ایران او به کمیته رفت.

 ابتدا فعالیت خود را از کمیته خیابان شیوا از روز 22 بهمن به سرپرستی
حجه الاسلام حاج سید محمد مهدی میردامادی خدمت مینمود که مسئولیت شیفت به وی سپرده شده بود. به علت نبود اسلحه کافی با یک قمه ای که از هزینه خود تهیه کرده بود پاسداری نمود که بعد از مدتی که یک مقدار کمیته ها قدرت پیدا کردند بخاطر وسعت کمیته ها ،کمیته خیابان شیوا جمع آوری شد و به مکانی که در میدان 13 آبان به عنوان کمیته بود منتقل کردید که بعد از چند صباحی به علت ادغام
کمیته ها به کمیته باغ سلیمانیه رفتند که جزء کمیته منطقه 11 سابق محسوب میشد که پس از مدتی جزء قسمت عملیاتی منطقه گردیدند که بصورت گشت و غیر شبانه روز و مستقر خدمت مینمودند و با اوج گرفتن انقلاب جنگ تحمیلی آغاز شد.

 او داوطلبانه به جبهه رفت و حدود 6 ماه در جبهه قصر شیرین بود که روزی هنگامی که عراقی ها داشتن از قصر شیرین با تانکهایشان می شدند  شهید خداوردی با
 عده ای دیگر در یک دره به محاصره تانکهای عراقی درآمدند که این برادرها با نارنجک به تانکها عراقی حمله میکنند که چند تن از برادرهای همراه حاج عباس شهید و
عده ای من جمله خداوردی هر کدام به یک بسوی فرار میکنند به خاطر اینکه یکی از رفقای آنها در دل عراقی ها زخمی و به زمین افتاده بوده بتوانند نجات دهند . هر کدام از برادران به یک سو فرار کردند تا جلب توجه عراقی ها شود که بپندارند که نیروهای اسلام متفرقه هستند در صورتی که قصر شیرین را عراقی ها تصرف کرده بودند ولی برادرها نمی دانستند از جمله شهید خداوردی به محض رسیدن به قصر شیرین هوا تاریک شده بود و حدود ساعت 9 شب بود که یک تن از عراقی ها در لب جاده قصر شیرین نگهبان بوده شروع میکند با شهید خداوردی به زبان عربی صحبت کردن به گمان اینکه شهید خداوردی عراقی است و به محض اطمینان خداوردی از اینکه نگهبان عراقی است با وارد نمودن ضربه ای با قنداق تفنگ بر گیج گاه نگهبان عراقی وی را به درک واصل مینماید و به مقری که نزدیک قصر شیرین داشتند بر میگردند و بعد از چند روزی یکی از هم رفقایش را می بیند که آن مجروح را به عقب آورده بود  و فقط از رفقای خداوردی همان جان سالم بدر برده بود و بقیه هم به عنوان اینکه
قصر شیرین در دست ایرانیهاست به داخل شهر میروند و دیگر خبری از آنها نشده که معلوم نشد که اسیر شدند یا کشته یا مفقود .

شهید خداوردی در سال 1358 با دختری از روستاهای خود ازدواج کرده بود و در جبهه بود تنها فرزندش در تاریخ 26/8/59 دیده به جهان گشود و نامش را حسین گذاشت برادر شهید عباسعلی، شهید محمد ابراهیم بود که از اوائل طفولیت تا به آخر عمرش بسیار متدین و پاک و درست بود که او در والفجر چهار در غرب پنجوین عراق به شهادت رسید که جنازه این شهید مفقود در منطقه است و چهار فرزند از این شهید باقی ماند شهید حاج عباس با چهار فرزند یتیم برادرش و اهل خانواده و مادرش سعی میکرد که جای خالی برادرش را برای برادر زاده هایش جبران کند او به مادرش میگفت بیا تا من زنده ام ترا به سفر حج برم بالاخره با اصرار مادرش را به این سفر پر محتوا بود و خودش هم از جانب برادر شهیدش او بجا آورد و او همیشه سعی میکرد که بچه های برادر کمبود پدر را احساس نکنند.

 وی بسیار خوش قول بود اگر از کسی پول قرض میکرد قبل از موعد مقرر می پرداخت و چنان بود که اگر کسی پول لازم داشت به او مراجعه میکرد اگر خودش هم نداشت قرض میکرد و به او میداد تا کارش راه بیفتد،بسیار متواضع بود به بزرگترها خیلی احترام میگذاشت.

در سال 1364 مادرش به اتفاق مادران شهدا برای بازدید به جبهه های نبرد حق بر علیه باطل رفته بوند وقتی بر می گردند به پسرش شهید حاج عباس خداوردی از او می پرسد مادر به جبهه رفتی چه دیدی؟ مادر در جواب میگوید: تاکنون که به جبهه نرفته بودم ناراحت بودم اما حالا میگویم اگر بچه من نرود و بچه دیگران هم نرود پس کی از حق دفاع کند حالا میگویم اگر آدم هر چه پسر داشته باشد باید برای اسلام بدهد تا اسلام زنده بماند .

شهید حاج عباس میگویدحالا قانع شدی که همه برای اسلام باید فداکاری کنند هفته بعد آمد و گفت که مادر من بفرمان حضرت آیه الله منتظری که فرمودند کمیته ها برای حفظ اسلام به مرزهای شرقی کشور بروند داوطلب شده ام تا برای حفظ جمهوری اسلامی از سر سوداگران مرگ به زهدان بروم مادرش می گوید من از حق خودم راضی هستم اما همسرم و بچه های برادرت و همسر و فرزند خودت اینها هم حق دارند شهید می گوید اصل شما هستید تو راضی باشی آنها هم خدا دارند و بعد شبی که فردای آن روز می خواسته به زاهدان برود از تمام قوم و خویشان خداحافظی میکند و همسر و بچه های برادرش را به خانه می آورد خواهرش و
 بچه های آنها را نیز به منزل خود دعوت میکند و پسران خاله و دائی خود را نیز مهمان میکند و جعبه شیرینی را میخرد و به مادرش میگوید مادر این شیرینی را بگیر بعد سر سفره خود به دست خودش به دهان بچه های خودش به دهان بچه‌های برادرش غذا می گذارد و آنقدر به آنها محبت میکند که مادربزرگ بچه ها میگوید خدا نکند که این جوان میخواهد به سفر برود طورش بشود خدایا او را برای این بچه های شهید نگهدار و اگر او میخواهد شهید بشود پس من بجای او شهید بشوم که این بچه ها ناامید نشوند .

شهید حاج عباس بعد از شام جعبه شیرنی را می آورد که خواهرش ناراحت میشود میگوید مهمانی کردنت خوب است ولی برای چی شیرینی خریده ای شهید برای اینکه خواهرش نگران نشود میگوید این را مادر برای نوه هایش خریده است خواهرش میگوید من که از این شیرینی نمیخورم دیگران با خنده گفتن خوب ما می خوریم فردای صبح شهید به اتفاق بقیه برادران جان بر کف کمیته در نماز دشمن شکن جمعه شرکت میکنند و بعد از آنجا بطرف ماموریت خود به زاهدان میروند .

در آنجا با یکی از دوستان که در تهران با هم جزء گشت کمیته بودند در آنجا مغشول پست دادن میشوند بعد از مدتی به دوست خود میگوید ما اینجا برای مبارزه آمده ایم من دیگر اینجا پست نمی دهم من برای مبارزه با قاچاقچیان از خدا بی خبر می روم و به ماموریت میرود و بعد از اینکه از قاچاقچیان 7 کیلو هروئین میگیرد و خود قاچاق فروش مزدور را هم دستگیر کرده و بطرف مقر خود بر می گشته که سوداگران مرگ با نیرنگ و خدعه برای نجات جان قاچاق فروش دستگیر شده با اتومبیل جیپ سیمرغ خود به اتومبیل برادران کمیته زده و منجر به واژگون خودرو  کمیته گردیده است و به این برادر ضربه مغزی وارد میشود که بعد از چهار ساعت به درجه رفیع شهادت نائل میگردد .

وحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

لاله ها لاله ها نشگفته پرپر شد             

عباسم نیامده زاهدان شهید شد 

منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران تهران بزرگ

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید