کد خبر: ۳۹۸۷۲۰
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۵:۴۰
سال ۶۰ بود و من مسئول محور دهلاویه. روزی روی خاکریز نشسته بودیم که یک استوار چاق ارتشی به طرف من آمد و پس از حال و احوال پرسی گفت:« چند روز پیش یکی از بچه های ما در شناسایی شهید شده و جنازه اش جامانده. کسی از بچه های ما حاضر نیست برای عقب آوردن او همراه من بیاید، اینجا کسی هست که به من کمک کند؟

نوید شاهد فارس: شهيد جلال نوبهار در یکم فروردین ماه  سال 1338 در کازرون فارس دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در کازرون گذراند.  جلال به بازیگری و نمایشنامه نویسی علاقه وافری داشت.  و در این امر موفق شد به عنوان بازيگر در چندين نمايش فعاليت کند.
نمايشهايي که تداعي آنان با تصوير مهربان جلال در آميخته است. از جمله آن نمايش ها مي توان به(خون سبز)، (آن شصت نفر آن شصت هزار)، (قلعه)، (زلزله) و چندين نمايش ويديويي ديگر اشاره کرد
شهید جلال نوبهار سرانجام در بیستم فروردین ماه سال 66 در عملیات کربلای 8 به دیدار حق شتافت. روحش شاد




خاطره 1
عمو برات


کسی از بچه های لشکر ۱۹ نیست که عمو برات را نشناسد و نامش را نشنیده باشد.

سقایی که در سخت ترین شرایط جنگی هم منبع آب را به رزمندگان می رساند تا تشنه نمانند. خداوند به چنین شجاع مردی فرزندی عنایت کرد، که از همان قبل از تولد در خواب به مادرش الهام شده بود که نامش را جلال بگذارد.

جلال هنرمندی متعهد و دلسوز بود. بیش از هر چیز به نمایش نامه نویسی و بازیگری علاقه داشت و استعدادهای زیادی در این رشته های هنری از خود نشان می داد. پس از پیروزی انقلاب به همراه شهید قنبر پویان مسئولیت تنها سینمای کازرون را به عهده گرفت و با درآمد آن به خانواده های محروم یاری می رساند و خانه های ویران آن ها را آباد می کرد. گاه که برای تعمیر خانه های مستمندان، جهت کارگری می رفت برای اینکه هزینه خورد و خوراک را به آن خانواده تحمیل نکنند، آن روزها را با روزه سپری می کرد.

به علت علاقه وافری که به کارهای فرهنگی داشت در کازرون کتاب فروشی کانون نشر امامت را تاسیس کرد. بعد هم به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات مشغول به کار شد و پس از چندی به عنوان خبرنگار نمونه انتخاب شد


خاطره 2:

اسیر

جلال برایم تعریف می کرد:« سال ۶۰ بود و من مسئول محور دهلاویه. روزی روی خاکریز نشسته بودیم که یک استوار چاق ارتشی به طرف من آمد و پس از حال و احوال پرسی گفت:« چند روز پیش یکی از بچه های ما در شناسایی شهید شده و جنازه اش جامانده. کسی از بچه های ما حاضر نیست برای عقب آوردن او همراه من بیاید، اینجا کسی هست که به من کمک کند؟»

من گفتم من می آیم، دو نفر دیگر هم همراه ما شدندو با موتور به سمت مورد نظر رفتیم. به جنازه ها رسیدیم اما عراقی ها جسد را کمین گذاری کرده بودند، تا جنازه را جابجا کردیم صدای ایست عراقی ها بلند شد. شروع به دویدن کردیم، ما سه نفر سریع دور شدیم اما استوار که وزن زیادی داشت از نفس افتاد و به اسارت درآمد. بار دوم با بچه ها برای آوردن جنازه رفتیم و باز به تعقیب ما آمدند و تیری به کتف من خورد

سال ۶۸ بود، جلال شهید شده بود و من به اسارت درآمده بودم. روزی در اردوگاه قدم می زدم که متوجه شدم یک نفر ارتشی دارد نحوه اسارت خود را تعریف می کند، یاد جلال افتادم که خاطره ای برایم تعریف کرده بود. هنوز تعریفش تمام نشده، وسط حرفش پریدم و گفتم:« شما در روز اسارت یک موتور نداشتید؟»

متعجبانه با چشمان گرد شده به من زل زد. روز بعد به سراغم آمد و گفت:« شما جریان مرا از کجا می دانید؟»

جریان جلال و شهادتش را برای او گفتم، خیلی متاثر شد.




منبع: همسفر تا بهشت 4 / نویسنده: مجید ایزدی
انتهای متن

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید