کد خبر: ۳۹۸۵۴۸
تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۲
یراهن خونین مرا به در خانه بیاویز تا مردم این شهر بدانند که بودم
او معتقد بود که شهید شدن برای قهرمان شدن، امری منحط است و بعد از دومین بار دستگیری وقتی به خانه بازگشت می گفت «خوب شد که مرا نکشتند. چرا که در این لحظاتی که مرا به جوخه اعدام برده بودند احساس کردم که می ترسم.» اما بار سوم در حالیکه اجازه نداده بود چشمانش را ببندند تیر باران شد و این نشانه اینست که سومین بار بدون هیچ ترسی به سوی خدایش شتافته است.
نام: ناصر ترکان
تاریخ تولد: 1336/02/01
تاریخ شهادت: 1358/06/03

- لطفاً خود را معرفی کنید
.
من برادر شهید ناصر ترکان هستم و حدوداً هفت هشت سال کوچکتر از او. برادرم 22 سال داشت که شهید شد.
- برادرتان کی و چطور به شهادت رسید؟
ناصر بعد از انقلاب با روحیه اسلامی و انقلابی که داشت تصمیم گرفت که به کمک و یاری مردم مستضعف کردستان بشتابد. از این رو بود که باعده ای دیگر از برادران سپاه و جهاد به کردستان عزیمت کرد. احزاب توطئه گر ضد انقلابی کردستان، ناصر را سه بار دستگیر کردند. بار دوم دستگیری او را به جوخه اعدام برده بودند و 15 دقیقه به او وقت داده بودند تا اعتراف کند. آنها می خواستند انفجاری که در بانه روی داده بود به گردن او و دیگر برادران بیندازند، اما ناصر از آنجا که با تعهد انقلابی و اسلامی به کردستان عزیمت کرده بود اعتراف نکرد و ضد انقلاب هم شهامت آنرا نداشت که به او تیراندازی کند. بار سوم دستگیری او به آرزویش رسید و به درجه شهادت نائل گشت. وقتی او را دستگیر کرده بودند در دادگاهی که عزالدین حسینی فاسد دستور تشکیل آن را داده بود، به گفته دیگر برادران، فریاد «الله اکبر» بلند کرده بود. و نگذاشته بود جوخه اعدام چشمانش را ببندند و با چشمان باز به سوی دیار شهادت شتافت و به آرزوی همیشگی اش رسد.
شهادتش سوم شهریور 1358 اتفاق افتاد، ولی یازده روز بعد از شهادتش جسدش را تحویل دادند.
اشاره:
گفتند برادر کوچک شهید ناصر ترکان، پاسدار دلاوری که به دست دموکراتهای ضد انقلاب در سردشت تیرباران شد،  و این فرصت خوبی برای یک گفتگوی کوتاه است.
نوجوانی بود چهارده پانزده ساله، با یکدنیا شور و احساس، و یکدنیا آگاهی، شهادت برادر را « راهی که باید رفت» می دانست و منزلی که کسب باید کرد.
- نظرشهید در مورد شهادت چه بود؟
ناصر همیشه این شعر را زیر لب زمزمه می کرد:
پیراهن خونین مرا به در خانه بیاویز            تا مردم این شهر بدانند که بودم
او معتقد بود که شهید شدن برای قهرمان شدن، امری منحط است و بعد از دومین بار دستگیری وقتی به خانه بازگشت می گفت «خوب شد که مرا نکشتند. چرا که در این لحظاتی که مرا به جوخه اعدام برده بودند احساس کردم که می ترسم.» اما بار سوم در حالیکه اجازه نداده بود چشمانش را ببندند تیر باران شد و این نشانه اینست که سومین بار بدون هیچ ترسی به سوی خدایش شتافته است.
- ازدواج کرده بود؟
خیر، مجرد بود و با ما زندگی می کرد.
- کلاً چند خواهر و برادر دارید؟
برادرم فرزند سوم بود، و کلاً ما الان چهار برادر و یک خواهر هستیم.
- از روحیه و اخلاق شهید هر چه بیاد دارید لطفاً بگویید.
در مورد اخلاق ایشان باید بگویم که یک مومن متقی بود. همیشه لبخندی بر لب داشت. برخوردش با افراد خانواده و دیگر دوستانش بسیار خوب و صمیمانه بود بطوریکه بعد از شهادت همه احساس می کردند که الگوی اخلاقی شان را در خانواده از دست داده اند. او برای ما معلم اخلاق بود. اولین روح اسلامی انقلابی را او در خانواده دمید.
- عکس العمل پدر و مادر و خودتان در مقابل شهادت ایشان چه بود؟
پدر و مادرم از یک طرف جوانی را از دست داده بودند که می توانستند به او امید ببندند، از این رو ناراحت شده بودند، اما از آن جهت که او به آرزویش رسیده و به درجه رفیع شهادت نائل شده خوشحال بودند و احساس برادران دیگرم این بود که «آدم به هر حال رفتنی است، چه بهتر که « انسان» بمیرد. یعنی چه بهتر که با مرگ خالی از دنیا نرود و هدف و منزلتی در مرگش باشد. از این جهت بود که ما خوشحال بودیم.»
- برادرتان قبل از عضویت در سپاه مشغول به چه کاری بود؟
ناصر از ابتدای جوانی در محله عاملی بود برای ساختن نوجوانان. این بود که در مسجد امام حسین دست به ساختن کتابخانه زد و در این راه برای هر چه بیشتر جذب شدن کودکان و نوجوانان با کمک دیگر برادران، قدم مؤثری برداشت. کسانی که او را می شناسند، می دانند که او جوان فعالی بود بطوریکه وقتی سربازی رفته بود، روزهای جمعه از قزوین، محل خدمتش به تهران می آمد وبه تمام مساجد سر می زد و جلسات زیادی برگزار می کرد.
در ضمن مطلبی که در اینجا می خواهم بگویم اینست که وقتی امام فرمان فرار سربازان را از پادگان صادر کردند، ناصر هم مانند همیشه به فریاد هل من ناصر ینصرنی، امام حسین گونه مان پاسخ مثبت داد و با چند تن از برادران سربازش از پادگان قزوین فرار کرد. که بعد از مدتی البته دستگیر شد و او را بیش از سی روز در زندان شکنجه کردند اما او سربازان و دیگر دوستانش را لو نداد تا بالاخره او را آزاد کردند.
- اگر خاطره مهمی از او دارید لطفاً تعریف کنید.
وقتی برای دومین بار گروههای توطئه گر ضد انقلاب او را در کردستان دستگیر و بعد از ده روز آزاد کرده بودند،


منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران تهران بزرگ
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید