کد خبر: ۳۹۸۳۴۷
تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۳:۵۹
شهید انقلاب
شهید عباس زمانی نهم دي 1325، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش ابوالفضل و مادرش،مريم نام داشت. تا پايان مقطع ابتدايي درس خواند. كمك راننده بود. بيست و دوم بهمن 1357، در تهران بر اثر تظاهرات رژیم شاهنشاهی شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

خواهر شهید: برادرم شهید عباس زمانی در سال 1329 در پارچین متولد شد در آن زمان پدرم کارگری تسلیحات  ارتش در قسمت باروت سازی کار میکرد و غیر از عباس یک دختر و یک پسر که از عباس بزرگتر بود داشت عباس بزرگتر شده بود که مادرش به خاطر سکته قلبی فوت شد و پدرم مجبور گشت مادر مرا که تنها 14سال داشت به همسری برگزیند.

برادرم در آن زمان به دبستان میرفت و کلاس سوم یا چهارم بود و تقریباً همسن مادرم، مادر با او مهربان بود و برایش لباس و دفتر و لوازمات دیگر میخرید و با اینکه همه از جمله برادر بزرگترم او را از مادرم میترساندند ولی او علیرغم مخالفتهای دیگران پنهانی به دیدن مادرم میرفت.

مادرم برای او لوازمات لازم را میخرید و دور از چشمان دیگران به او میداد تا کمبودی نداشته باشد ولی اگر احیاناً دیگران میفهمیدند او را سرزنش میکردند که چرا اجناس را که مادرم خریداری میکند میگیرد.

و در این زمان بود که بعد از یکسال مرا که خواهر عباس هستم بدنیا آورد و بعد از من دختری دیگری به نام فاطمه که برادرم علاقه وافری به او داشت. برادرم تقریباً 15 یا 16 ساله شده بود و در خانه برادرم نصرالله با خرج پدرم زندگی میکرد و نصرالله زن و یک بچه داشت و بعد از مدتی پدرم نیز به علت سل که در اثر استشمام هوای کثیف آلوده به باروت و مواد شیمیایی مبتلا گشته بود فوت میکند.

درست بعد از مرگ پدر یکسال جیره ای از طرف دولت به ما پرداخت نشد و بعدها که متوجه شدیم دانستیم برادرم نصرالله رفته و از دست مادرم شکایت کرده و گفته بود باید 160تومان حقوقی که به مادر و دو دخترش میرسید نصف آن به برادرم عباس برسد.

و چون آنها قبول نکرده بودند به ما نیز پولی نمیدادند و در این بین مادرم با آنهمه قرضی که بخاطر مریضی پدرم داشت تمام زندگیش را فروخت و قرض مردم را داد و ما را با نان خشک که به آب میزد زنده نگاه داشته بود.

من 5سال و خواهرم تازه قنداق بود و بعد از یکسال بدبختی و فلاکت بالاخره برجی 160 تومان حقوق به ما میدادند.

تا با آن امرار معاش کنیم و در این ضمن برادرم نصرالله که هم خودش در ارتش بود و هم زنش معلم بود زندگی مرفّهی داشتند و کلفتی نیز در اختیار داشتند.

که برادرم عباس نیز در خانه هم بچه داری میکرد، و هزار کار دیگر و ما در این مدت از عباس بیخبر بودیم تا اینکه یک روز زمستانی که برف بسیار باریده بود نصرالله با عباس مشاجره کرد و نصرالله او را از خانه اش بیرون میاندازد و میگوید باید بروی کارکنی و او نیز بی اطلاع دیگران رفت.

مادرم وقتی این خبر را شنید خیلی گریه کرد و به دنبال عباس میگشت شنیده بود که عباس فامیلی خود را عوض کرده تا کسی او را نشناسد بعد از مدتها جستجو و پرس و جو بالاخره مادرم او را روزی با آدرسی که از یک نفر گرفته بود در خیابان نظام آباد جنوبی در موتور آب که مشغول شستن ماشین مسافربری بزرگی بود پیدا میکند برادرم دیگر بزرگ شده بود.

وقتی برادرم مادرم را میبیند خوشحال شده و میگوید زن بابا به خدا قسم همه جا را زیر پا گذاشتم تا شما را پیدا کنم.

ولی نتوانستم خیلی دلم میخواهد احترام و فاطمه را ببینم ولی میترسیدم اگر شما مرا ببینید به نصرالله و دیگران اطلاع دهید.

آنها مرا پیدا کنند ترا به خدا به کسی نگو مرا پیدا کرده ای و اشک میریزد و هر دو گریه کنان به خانه آمدند.

وقتی داداشم را دیدم خیلی خوشحال شدم و مغرور شدم، آخر وقتی فکر میکردم برادری به این بزرگی و تنومندی دارم تمامی وجودم لبریز از محبت میشد و احساس میکردم حالا که دست نوازش پدری نداریم لااقل برادری مهربان را دارا هستیم.

در آن زمان مادرم در خانه وکیل دادگستری مشغول کار بود و با حقوق ناچیزی که میگرفت زندگی ما با هر بدبختی و فلاکتی که بود میگذشت برادرم دیگر همیشه بعد از آمدن از مسافرت به دیدن ما می آمد، وقتی برایم از گذشته ها میگفت چشمان درشت و عسلیش پر از اشک میشد میگفت آنروز که نصرالله مرا از خانه اش بیرون انداخت، برف سختی آمده بود و هوا به شدت سرد بود.

نمیدانستم باید چکار کنم بعد از مدتی توسط یک آشنای بابا به یک چراغ سازی رفتم آنجا هم کار میکردم و هم در مغازه در گوشه ای میخوابیدم بعد از مدتی به آهنگری رفتم و به همین منوال گذشت تا کم کم بزرگ شدم دلم میخواست از این شهر فرار کنم آخه به خاطر سربازی هم دنبالم بودند و هم از دیدن آشنایان میترسیدم.

آخه میدونی آبجی من خیلی از وضع ناراضیم تو هنوز بچه ای سنی ازت نگذشته که درک کنی دلم میخواهد بزرگتر که شدی ببینی مردم چه وضعی دارند.

در میدان شوش و میدان خراسان خلاصه همون جایی که مردم پولدار به آن پایین شهر میگویند، خیلی بدبختی رواج دارد.

بی انصافها خودشون هم اسم گذاری میکنند بالای شهر پایی شهر، راستی راستی که پایین شهر است زیرا حتی کثافتها و آشغالها و آب جوی هم از این بالا میریزد رو سر اون بدبخت.

من آنجا کسانی را میشناسم که حتی به نان شب هم محتاج هستند، و وقتیکه مادرم از دست اذیتهای صاحبخانه مینالید با چشمانی که اشک در آن جمع بود میگفت زن بابا من باید یک روز ببرمت آن ور تا ببینی فحش و حرف صاحبخانه بدتر از زندگی کردن در خرابه ها که پر از لجن و کثافت است و بچه ها از آب همون کثافتها میخورند و بزرگترها هم از توی آشغالهای اونا خوردنی پیدا میکنند اون بدبختها نه آب و غذایی دارند و نه چهاردیواری.

تازه با تمام این بدبختیها مخصوصاً جوانانشان را هم معتاد میکنند تا بتوانند تحمل این بدبختی را بکنند و دم نزنند آخه این شد وضع، این شد زندگی؟ خدا مرگ ما را زودتر برساند بهتر از اینکه این چیزها را با چشم ببینیم هیچ کاری نمیتوانیم برای همنوعان و هموطنان خودمان انجام بدهیم.

تازه این گفتن نداره یک زن است با شش بچه یتیم وی ک پیرمرد و پیرزن هستند که گاهگاهی خودم کمک خرجی به آنها میدهم.

حتی یکبار که پول نداشتم ساعتم را که با هزار جان کندن خریده بودم فروختم و برای اون بچه ها لباس و مایحتاج خریدم میخواهم آن ساعت توی دستم نباشد وقتی که یک نفر گرسنه است.

اصلاً من نمیتوانم این چیزها را ببینم دلم میخواهد سر به بیابان بگذارم لااقل آنجا فقط خاک است و خاشاک و آسمون خدا هر چند هر جا بروی همون رنگ و بعد سرش را پایین میانداخت و به فکر فرو میرفت.

آنروز هم رفت و کمک راننده اتوبوسهای مسافربری شد ولی دیگر دیر به دیر به خانه می آمد، تا اینکه صاحبخانه از دست ما شکایت کرد و به جرم اینکه ما یک اتاق را تخلیه نمیکنیم آمدند و از طرف شهربانی اسباب و اثاثیه ما را بیرون ریختند.

من کلاس سوم راهنمایی بودم ظهر که از مدرسه آمدم خواهرم نیز آمده بود مادرم سرکار بود در آن زمان مادرم نیز به خاطر رحف مردم که هم جوان بود و هم بیوه زن، زن یک مرد سید شده بود که پسر نداشت و پنج تا دختر داشت و از مادرم دارای دو پسر به نامهای سید حسین و سید حسن شد.

ولی آن نامرد به مادرم گفت باید دخترهایت را بدهی به برادرش و بیایی در خانه خودم پیش زن اولم زندگی کنی و چون مادرم قبول نکرد که من و فاطمه را بدهد از او که صیغه اش بود طلاق گرفته و مجبور شد دو برادر کوچکم را نیز سرپرستی کند.

در آن زمان دو برادر کوچکم یکی 6ساله و دیگری 4ساله بودند و چند بار که مادرم میخواست آنها را به پدرشان بدهد برادرم عباس نمیگذاشت میگفت بگذارید اینجا از گرسنگی بمیرند و زیر دست زن بابا که تشنه خون آنها هست نروند مگر میخواهی آنها نیز مثل من در به در و بی خانمان باشند.

مادرم در مقابل این حرفها تسلیم شد، برادرهایم گرسنه بودند و من در ضمن اینکه درس میخواندم کارخانه و بچه داری را نیز میکردم که مادرم بتواند در خانه های مردم کار کند تا امرار معاش کند.

داشتم نیمرو درست میکردم که چند پاسبان و یک مرد که لباس شخصی پوشیدهب ود و یک دست از مچ نداشت و یک مقدار دفتر و کاغذ در دستش بود آمدند و به من گفتند مادرت کجاست گفتم مادرم سر کار است گفتند بلند شوید بروید توی کوچه، گفتم برای چه سرم فریاد زدند و گفتند فضول نباش و بلند شو.

برو بیرون حسن و حسین و فاطمه به گریه افتادند نمیدانستم چکار کنم خودم نیز ترسیده بودم.

مرد صاحبخانه نیز دنبال آنها بود اسمش تقی بود و خانه ما آنزمان در موتور آب خیابان گل سرخی کوچه قاسمی بود نگاهی به صورت آقا تقی کردم و بعد شروع به گریستن کردم و با صدای بلند مادرم را صدا میکردم هیچکس نمیتواند احساس کند من در آن موقع چه حالی داشتم.

دست حسین و حسن را گرفتم و فاطمه هم دنبالم به کوچه آمدیم همه ایستاده بودند و نگاه میکرد آنها همینطور اثاثیه و ظرفی چوبی، یک فرش نیمه پاره و یک رادیو و مقداری رختخواب و ظروف را به کوچه پرتاب میکردند.

در حیاط را بستند ورفتند ظهر ساعت 2بود مردم همه رفتند خانه هایشان و حتی نگاهی به من و برادرها و خواهرهایم نکردند نشستم روی اثاثیه و مدتی بعد مادرم آمد وقتی ما را به آن وضع دید آنقدر توی سرش زد که بیهوش شد و من رفتم و دایی ام را خبر کردم او با ما بهتر بود. همه بعد از مردن پدرم و بی پولی ما با ما قهر بودند، هیچ کس از ما خوششان نمی آمد.

او با مهربانی بسیار آمد و ما را دو روز به خانه اش برد، و دیگر تحمل نیاورد تا اینکه دایی دیگرم که در شمیران نو ساکن بود یک حیاط با دو اتاق کوچک داشت ما را برد خانه اش و اثاثیه ما را ریخت روی پشت بام و ما در آنجا مدت 3ماه به سر میبردیم آنها آب نداشتند وآبی را که در آب انبار بود و کرم میانداخت میخوردیم.

و هرجا مادرم به دنبال اتاق میرفت میگفتند چون بچه زیاد داری و شوهر هم نداری اتاق نمیدهیم تا اینکه آن دایی نیز از ما خسته شد و ما را با اثاثیه بیرون ریخت و ما مجبور شدیم در خیابان وحیدیه در خانه یکی از همشهریان مادرم برویم.

تا اینکه بعد از یکماه توسط آقایی به اسم احمد رستمی که دلش به حال ما میسوخت صیغه برادر و خواهری با مادرم خواندند و برای ما اتاقی در وحیدیه کوچه خورشید منزل امینی گرفت و آنزمان مادرم در بیمارستان پارس کارمیکرد.

اول دبیرستانم بودم ولی از زندگی بیزار، مادرم صبح ساعت 6میرفت و شب ساعت 8 می آمد، ما اصلاً مادرم را نمیدیدیم، برادرهایم به مدرسه میرفتند مادرم در قسمت جراحی، وسایل جراحی را بعد از عمل شستشو میداد.

در این ضمن چون دست و پای قطع شده و مرده زیاد میدید و کارش هم زیاد بود و بیخوابی میکشید، آن هم با برجی 600 تومان خیلی لاغر و ضعیف شده بود و مریض شده بود.

تا اینکه یکروز تا نصفه های شب مادرم نیامد کسی نبود تا از غممان با او سخن بگویم.

تا اینکه ساعت 12نصف شب مادرم را آوردند سرش شکسته بود زیر چشمش پاره و کبود بود و دستش 18 تا بخیه خورده بود یک ماشین به او زده بود و فرار کرده بود.

مادر بیهوشم را دیگران به درمانگاه میبرند و بعد از پانسمان او را به خانه می آورند.

آنروز مادرم دیگر توان رفتن به بیمارستان را نداشت و در خانه ماندگار شد و در این مدت برادرم عباس در به در دنبال آدرس خانه ما میگشت تا اینکه ما را پیدا میکند و یکروز ساعت 2بعد از ظهر بود که دیدیم در میزنند در را که باز کردم خدای من داداش عباس بود.

پریدم توی بغلش و تا توانستم گریه کردم، مادرم خواهرم و دو برادرم نیز دویدند و همه او را چون نگینی در بر گرفتیم.

مادرم تند تند از بدبختیهایش حرف میزد و گریه میکرد داداش قدش بلند شده بود و رنگ پوست صورتش نیز سوخته و کدر شده بود خیلی تنومند و قوی بود و من وقتی میخواستم صورتش را ببوسم خم میشد.

لباس مشکی در بر داشت و چشمانش همان برق مخصوص را داشت خیلی عسلی بود و برق میزد و به نظرم می آمد که غمگین است. حسن و حسین را روی دستش بلند کرد و رفتیم به اتاق مقداری دفتر و مداد و اسباب بازی برای حسن و حسین خریده بود، مقداری با دو برادرم بازی میکرد و بعد نگاهش متوجه ما گشت، توی نگاهش هزاران غصه و رنج بود و ما جز او و خدایمان کسی را نداشتیم.

چرا برادر دیگری را نیز به اسم نصرالله داشتیم که از همان اول فامیلی خود را از زمانی به حسینی برگردانده بود.

میگفت من ننگ دارم که برادر شما دوتا و عباس باشم اصلاً من خواهر و برادری ندارم شما زمانی هستید و من حسینی و نه قانون، نه شرعاً و نه عرفاً شما خواهر و برادر من نیستید.

آنزمان او از همیشه مرفه تر شده بود و اگر کسی احیاناً او را به اسم زمانی میخواند فحش و ناسزا را نثارش میکرد.

برادرم عباس به من اشاره کرد که بروم و پیش او بنشینم از درسهایم پرسید، موهای فاطمه را نوازش میکرد.

پرسیدم داداش چرا سیاه پوشیده ای با غم فراوان گفت بیناموسها یکی از دوستان نزدیکم را شهید کرده اند به جرم اینکه با این رژیم کثیف و شاه سگ صفتش مخالفت کرده بود.

و به فقرا کمک میکرده و آنان را روشن میساخته است. آن سال اوایل سال 1357 بود و ما اولین بار بود که او را با آن همه خشم و طوفان میدیدیم.

راستش را هم بخواهید خودم نیز چندان دل خوشی از این رژیم نداشتم و چون برادرم را همدرد خود دیدم من نیز شروع به سخن گفتن کردم و گفتم داداش من هم از این متظاهرها بدم می آید.

اون از زنش که با دورویی بسیار میرود بین مردم و نان میپزد و آشغال جمع میکند و آن از خودش که در مهربانی و رسیدگی به مدرم داد سخن میدهد.

اصلاً چرا باید آنها اینهمه خوشبخت در ناز و نعمت باشندو امثال ما حتی به شام شب محتاج باشند.

داداش وقتی این حرفها را از دهن من شنید برق مسرّت در چشمانش درخشید و گفت خوشحالم از اینکه خواهری به این روشنفکری دارم تو راست میگی داداش آنها خیلی بیشرف و پست هستند خوشبختی خودشان را در ازای بدبختی دیگران دوست دارند و دوست من هم حرفش همین بود که او را شهید کردند ولی این را بدان که بالاخره مردم انتقام خون او و امثال او را خواهند گرفت.

مردم کم کم روشن میشوند و آگاه میگردند زمان زمان سکوت و خفقان است و کسی حرفی نمیتواند بزند ولی کم کم این آتش نهفته از زیر خاکستر سر بیرون خواهد زد و اینها را در آتش خشم خود خواهد سوزاند، ما آن شب تا نصفه های شب حرف میزدیم داداش خیلی غصه داشت به مادرم گفت زن بابا من طعم محبت مادری را نچشیده ام دلم میخواهد برای یک بار که شده سرم را روی زانوی تو گذاشته و گریه کنم تا کمی از عقده های دلم خالی شود.

گفتم داداش پس به خاطر همین به سربازی نمیرفتی گفت بله، برم برای این کثافتها کار کنم تازه تو نمیدانی با این سربازهای بیچاره چکار که نمیکنند.

گفتم داداش چرا زن نمیگیری گفت زن و بچه های من شماها هستید و دیگر بیشتر از این از خدا چه میخواهم.

آن شب شبی بود که حادثه سینما در آبادان اتفاق افتاده بود و جسدهای سوخته شده شهدای سینما آبادان را در تلویزیون نشان میدادند. داداش میزد روی پاهایش و گریه میکرد.

مادرم هم همینطور داداش نفرین میکرد و تند تند دستش را مشت میکرد و میگفت بالاخره انتقام این خونها را خدا ازت میگیرد.

داداش خیلی آرزو داشت ما درس بخوانیم خصوصاً من میگفت که باید درس بخوانی و شغلی را انتخاب کنی که خدمت به مردم باشد و من روی همین اصل بهیاری را انتخاب کردم و او از این انتخاب خوشحال بود و مرا تشویق به ادامه تحصیل میکرد.

آن شب با تمام خوشیها و بدیها و حرفها گذشت و صبح شد داداش پولی را که همیشه برای کمک خرجی به ما میداد توی دست مادرم گذاشت و گفت زن بابا منو ببخش اگر نمیتوانم بیشتر از این کمکت کنم. بهش گفتم داداش خوب شبها بیا خانه ما بخواب.

در جواب گفت ن به تشک و لحاف و جای گرم و نرم عادت ندارم از کوچکی تشک من زمین و و لحاف من آسمان بوده شما هم سعی کنید راحت طلب نباشید.

تا رنج دیگران را بتوانید درک کنید و بعد به مادرم گفت اگر دیر به دیر به خانه می آیم نگران نباشد و یک به یک ما را بوسید و مقداری پول به هر کدام ما داد و خداحافظی کرد و رفت.

مامان در آن زمان دوباره در خانه یک دکتر کار میکرد تا بتواند کرایه خانه بدهد و شنیده بودم بابای حسن و سحین که مدت 8سال از او خبری نداشتیم مبتلا به بیماری روانی شده است.

او با آنهمه ثروت و پول و خانه شخصی و مدرن بچه هایش با هزاران بدبختی بزرگ میشدند و او حتی یک ریال پول برای معاش آنها نداده بود و حالا میبایست کفاره گناهان خود را پس میداد.

به قول داداش عباس امام حسین، جدّ حسن و حسین نمیگذارد اینها بیچاره و بد از آب دربیایند و کمک میکند به مادرم تا بتواند با سربلندی آنها را بزرگ کند.

بعد از آن ما خانه خود را عوض کرده و در وحیدیه خیابان مسعود کوچه سرکیسیان منزل کرده بودیم.

ما بیشتر وقتها به گاراژ میرفتیم و داداش عباس را که حالا خودش پشت فرمان اتوبوس مینشست را میدیدیم تا او دوباره به مسافرت رفت یک ماهی از او خبر نداشتیم.

تا در بهبوهه انقلاب مادرم بیکار شد و خانه نشین گشت و مدرسه ها تعطیل شد تا 22بهمن روز پیروزی انقلاب در سال 1357 آمد همه شاد و خوشحال بودند و من و مامان و عمه و دختر عمه در خانه بودیم که شوهر خواهر بزرگم آمد خانه ما لباس سیاه پوشیده بود وقتی وارد اتاق شد فهمیدم خیلی ناراحت است گفتم عمو غلام چرا سیاه پوشیده ای؟ گفت چیزی نیست داداش عباست تیر خورده و در بیمارستان است ولی من فهمیدم که دروغ میگوید.

زدم زیر گریه گفتم تو دروغ میگویی داداشم شهید شده است و همگی گریه کنان دنبال او راه افتادیم بله 3روز از 22بهمن میگذشت و من تنها حامی و تنها همدم و برادرم را از دست داده بودم.

بعدها به ما گفتند که برادرم در روز 22بهمن در گاراژ اتوبوسهای تی بی تی واقع در خیابان سوم اسفند سابق بغل بیمارستان رضایی و روبروی پادگان وقتی که درگیری بوده است چون حمل جعبه های باروت و اسلحه به پشت بام گاراژ مشکل بوده و او نیز قدرت داشته مشغول همین کار بوده است.

اسلحه را به دیگران میرسانده و در حال تکبیر گفتن و در حالیکه از خوشحالی پیروزی یک دستش را بالا برده و گفته الله اکبر ما پیروزیم گلوله ای درست به قلب مهربانش اصابت میکند و او شهید میشود جسد او را در کنار خیابان در حالیکه صورتش از رفتن خون زیاد سفید شده بود، پیدا کرده و به سردخانه پزشکی قانونی میبرند و دو سه روزی آنجا بوده تا اینکه یکی از دوستانش با جستجوی زیاد برادر او را با خبر ساخته آنها می آیند و او را داخل وانت باری میگذارند و چون قدش خیلی بلند بوده او را به سختی به قبرستانی که پدرم در آنجا مدفون است و خودش قبل از مرگ وصیت کرده و در کنار پدرم خاک شود خاکش میکنند.

که این قبرستان در راه پارچین ده مامازن، قبرستان القبول خاک میکنند.

او رفت و ما را تنها گذاشت با غمهایمان هنوز هم بعد از گذشت چهار سال شبها خوابش را میبینم که با همان لباس سیاه آمده و ما را به گردش میبرد از غمهایمان میپرسد و با ما حرف میزند و شاد است و خندان.

بعد از فوت برادرم من دیپلم بهیاری را گرفتم و چون شغلی پیدا نکردم شوهر کردم و در گرگان به سر میبرم مادرم هنوز هم بیکار است و با دو برادر و یک خواهرم در خیابان وحیدیه کوچه خداپرست پلاک 14 منزل دارد و در خانه ای که هنوز هم وضع به همان منوال است و با تغییر اینکه این زمان آن زمان شاه نیست که بتواند اثاثیه ما را به بیرون بریزد زیرا سرزمین ما اسلامی است و فعلاً بعد از 6ماه فرصت برای زمان جنگ به سر آمده و باز هم دوباره صاحبخانه منتظر تخلیه است و مادرم نگران فردای خودش که چه پیش خواهد آمد.

من متفکر از این که اگر داداش زنده بود به این گونه مردم چه میگفت، میگفت آیا من و امثال من شهید شده ایم که امثال تو هنوز هم ظالم باشند و به خاطر مال دنیا با هم ستیز کنند.

من خون دادم که مساوات باشد ترس نباشد رنج و بدبختی پایان یابد ولی امثال صاحبخانه از این حرفها سردرنمی آورند.

به امید آن روزیکه همه مردم با موازین جمهوری اسلامی و مملکت اسلامی آشنا شوند.

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید تهران بزرگ


نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار