کد خبر: ۳۹۸۲۹۶
تاریخ انتشار: ۰۳ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۵
شهید انقلاب
شهید قربانعلی رخشانی يكم شهريور 1332، در اردبیل چشم به جهان گشود. پدرش علي و مادرش،خانم ننه نام داشت. تاپايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. كارمند هواپيمايي بود. دوم دي 1357، در اهواز بر اثر شكنجه رژیم شاهنشاهی شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

مادر شهید: وطن من اردبیل است پسرم علی دو ماهه بود که از اردبیل به تهران آوردم دو ماهه بود که پدرش را از دست داد.

علی را با کار کردن برای سه تومان در کارخانه ها بزرگ کردم از فروختن یک حیاط پولش را خرج تحصیل علی کردم و او دوازده کلاس درس خواند. اولین باری که امام تبعید شدند به خارج علی 5سال داشت، من از لباس شستن از توپخانه می آمدم که لباس بیست نفر را شسته بودم و پنج تومان گرفته بودم.

من برای 5تومان و 6تومان و از 12ریال به سه تومان و از آن به 5تومان حقوقم رسیده است علی سواد و علمش زیاد شد و او قرآن را معنا میکرد و من هم از حفظ میخواندم.

زمانی که روزه میگرفتیم وضو میگرفتیم سفره را باز میکردیم علی با وضو با آب داغ افطار میکردیم بلند میشدیم نماز را میخواندیم آنوقت دستانمان را به درگاه پروردگار دراز میکردیم حتی ما با نان خشک و نان بیات روزه خود را میگرفتیم ما نماز و روزه میخواندیم و میگرفتیم ما این طور بنده او بوده ایم.

نمازمان قضا نشده است گرسنه مانده ایم اما یک تکه نان و یک چای حرام کسی را نخورده ایم گفته ایم که شاید مال او حرام باشد ما این طور دین نگه داشته ایم.

علی یک روز گفت من که آنقدر درس خوانده ام میخواهم بروم اسم خودم را در ارتش بنویسم مادر: چون دلم نمیخواست بنویسد گفتم: چرا میروی اسمت را بنویسی مگرتو محتاج هستی نگو که او میخواست شهید بشود و این در قلبش بود به من نمیگفت.

علی رفت و اسم خودش را در میدان شهریار (سابق) در نیروی هوایی نوشت من برای علی در اتاق خودش فرش انداخته بودم، طلا برایش خریده بودم و بالاخره یک منزل برایش اسباب جمع کردم و برایش شیرینی خوردم (نامزد) یک روز در جیبش اعلامیه های امام خمنی را درآوردم گفتم مادر تو که کارت نیروی هوایی است این اعلامیه در جیبت است تو را میگیرند و اعدامت میکنند.

او گفت: اونها دست از شاه برنمیدارند برنمیگردند آنها نمیخواهند امام برگردد من از شاه برگشته ام، ولی آنها برنمیگردند.

آغلاما منه ای آنام باجیم حسین منه آغلاسین یانا یانا

ای آنام باجیم آغلاما منه نه یانا یانا آغلاسین منه

من مایل شده ام برای شهادت من میروم که شهید بشوم. امام چقدر در خارج بماند امام چقدر در زندان بماند چرا اینقدر به امام ظلم بکنند که زیر آهنها بماند من غیرتم قبول نمیکند.

من دنیا را بدور انداختم مادر: وقتی که به سربازی رفت من علی را روی چشمم نگه داشتم همه میگفتند مگر مادر سرباز نگه میدارد او میگفت مادر من تو را هم بیرون می اندازم.

هرچقدر هم که زندگی برای من جمع کرده ای اونها را هم بیرون انداختم به همسرم هم اجازه دادم من شهید هستم و میروم به هر کسی که مایل است میخواهد برود، برود.

من مال دنیا، مادر، خواهر را دور انداختم من میروم و از این راه هم بازنمیگردم وقتی که من آن اعلامیه امام خمینی را درآوردم از روی ناراحتی پاره کرده بودم.

گفتم مادر این اعلامیه امام خمینی است گفت بله، شهید میگوید مادر مگر تو شاه پرست هستی مگر تو شاه دوست هستی چرا اعلامیه را پاره کردی چرا مرا ناراحت کردی مگر تو راضی نیستی که بیاید مگر راضی میشوی که امام زیر آهنها کباب شود.

پس در چه خیال هستی من نمیخواهم غیرت دارم و میروم. مادر: علی از من قلبش شکست گفتم: علی جان من قربان تو شوم قربان آن امامت شوم بیچاره هستم بینوا هستم از این راه برگرد.

برادر و خواهر و مادر ندارم هیچ کس را ندارم پناه ندارم از این راه برگرد من میمانم علی جان قربان امامت شوم تو امام را دوست داری و من هم تو را دوست دارم من بیصاحب هستم.

علی جان من چشمم را به تو دوخته ام من تو را دو ماهه که پدرت فوت کرد به تهران آوردم به من رحم کن یک دانه خواهر داری و یک دانه هم تو هستی موقعی که شما را شیر میدادم مصیبتی نمانده است که من نکشیده باشم.

و فقط گدایی نکرده ام. موهام مثل جارو شده بود صورتم هم پیر شده بود مردم از بس توی خانه مردم کار کردم حتی شده که مفتی برای آنها کار کرده ام تا شما را بزرگ کردم.

با ملامت و سرزنش علی جان به بالا چشمم را به خدا دوخته ام علی به من رحم کن بیا از این راه برگرد.

من را گریان نگذار مادرت هستم پیرهستم پیر شده ام. خلعتم را زیر بغلم دادی و واجباتت را کف دست من گذاشتی.

علی شبها نمیخوابید همش در ایوان قدم میزد علی از آن موقع که اعلامیه را از جیبش درآورده بودم ناراحت بود او میگفت 15سال است که امام در خارج است چقدر بماند مادر جان تا کی بماند الان من باید بروم من بخاطر امام غیرت دارم باید بروم اگر بخاطر امام تو هم اسیر بشوی ملت به تو نگاه میکند و اگر هم به من نگاه کند میگوید مادری که یک دانه پسر داشته چراغش رفته ملت هم باید برود تا دین بهم نخورد من سعی میکنم که آقای طالقانی هم از زندان دربیاید تا چند وقت بماند.

مادر: وقتی که او شبها نمیخوابید به او گفتم چرا نمیخوابی شهید میگفت: شما چرا فکر مرا میکنی، تو مواظب من هستی گفتم: بله تو مرامت برگشته است اخلاقت برگشته شبها نمیخوابی تو همیشه در فکر هستی جلوی تفنگها میروی هر کجا که شعار میدهند تو هم میروی و شعار میدهی.

که حتی یک شب هم در خود ارتش گفته بود مرگ بر شاه سه مرتبه که آنها گفته اند تو ارتشی هستی چرا میگویی گفته است شاه هم بد است ارتشیها هم بد هستند.

برنمیگردند من برگشتم او هر شب یک صندلی در ایوان حیاط میگذاشت پاهایش را در بغل میگرفت و سرش را روی پایش میگذاشت و مینشست من به او گفتم علی چرا اینطوری میکنی علی گفت: برای تو بنای عروسی برداشته اند تو میخواهی ما را در مصیبت بگذاری علی گفت: عروسی من در بهشت زهرا است من عروسی نمیخواهم عروسی حضرت قاسم(ع) را میخواهم علی آمد و یک نوار پر کرد و از من قایم کرد و بلیط گرفت و به اهواز رفت.

در اهواز هم اعلامیه های امام را پخش میکرد ارتش میگوید ما که علی را نمیتوانیم جلویش را بگیریم میرویم در اهواز که آنجا هم اعلامیه پخش میکند.

و ما هم از عهده او برنمی آییم مادرش را گریان میگذاریم آنها میگفتند از شاه نمیترسد از ارتش و سرهنگها و تیمسارها نمیترسد از هیچ چیز نمیترسد که جلوی کلانتری او را با کمان میزنند که به گفته آنها او مانند تختی جوان شده است.

بعد از نشانه گرفتن از جیب او کارت نظامی و اعلامیه های امام را درآورند که در آن زمان هنوز شاه در ایران بود و شهید هم میگوید شاه بد است و نشسته و گفته جانم امام خمینی روحم امام خمینی، برای تو فدا شوم امام خمینی، شاه ... است.

پول او برای من حرام است، شماها برنمیگردید خوب من برگشته ام بله او شهید شده بود.

همش منتظر شدم که علی بیاید ولی نیامد رفتم اهواز در بیمارستان شاهپور (سابق) اهواز بچه ام را در یخچال گذاشته بودند اما آنها به من نگفتند آنها گریه میکردند و میگفتند ما به این یک نفر پیرزن که یک پسرجوان را چگونه بدهیم برگشتم به تهران همینطور سرگردان شدم و گشتم که آخر در روزنامه ها نوشتند عکسش را در روزنامه نزده بودیم چون قدغن بود چون شاه اینجا بود.

همان روز که روزنامه نوشتند شب از حسینیه اعظم تلفن زدند که علی شهید شده به مادرش بگویید که بیاید.

من رفتم و دیدم که وسایل او ساعت، زنجیر کارت را در مسجد نزدیک مجتهد است سرقبر رفتم که چه سنگ قبر قشنگی گذاشته بودند سنگ او مرمر صدفی بود مقبره درست کرده بودند چهار دور قبر علی را پرچم زده بودند و دورش را منبر گذاشته بودند.

یک آهن درست کرده اند توی آن گل کاشته اند آن پشت آن یک درخت انار کاشته اند باغ درست کرده اند وقتی که قبر علی را دیدم خوشحال شدم و گریه نکردم قبر او را زیارت کردم و به تهران آمدم اینجا برای او روضه خوانی که 7هزار تومان هم شد عزاداری کردم.

بعد از هشت ماه به اهواز رفتم به خیال اینکه او را به تهران بیاورم اهواز مانند جهنم داغ میماند.

در اهواز ماندم به چهار مجتهد مراجعه کردم و آنها گفتند ما نمیتوانیم این کار را بکنیم که شهید را در بیاوریم بعد رفتم نزد امام ؟ که از امام خمینی هم پیرتر است نورانی چهره است او گفت:

مادر جان علی آمده اینجا جنگ کرده برای دین ملت جمع شده بودند برای تماشای او و برای شهید شدن او، در علی جرأت بوده که مثل حضرت ابوالفضل غیرت داشته ترس در او نبوده برای شهادت آمده و به دشمن و شاه فحش داده است.

بعد هم که شهید شده است او مانند حسین در کربلا مثل حضرت علی اکبر حضرت قاسم شهید شده است او دستور داد که علی را درآورید وقتی که آفتاب میخواست غروب کند علی را درآوردند خدا شاهد است که یک مورچه و یا یک جانور از قبر این بیرون نیامد کفن او اصلاً خاک برنداشته بود از وجود امام زمان مثل قبر امام حسین، حضرت قاسم و علی اکبر مانده بود.

آنهایی که قبر او را میشکافتند گفتند علی جان قربان قبرت بشوم بوی بهشت به مشاممان میرسد به قبر نگاه کن الهی که این بهشت است این که کربلا هست.

به هشت ماه که بدن او زخم شده نگاه کن به قبر نگاه کن، نگاه کن علی بزرگوار است به این شهید نگویید به این بگویید علی بزرگوار آنها میگفتند این علی بزرگوار است بوی بهشت به مشاممان میرسد.

مردم گریه میکردند خودم هم پهلوی او نشستم و نگاه کردم روی او را باز کردم روی او را بوسیدم مثل اینکه از حمام آمده است.

مادر: علی قربان تو بشوم، قربان زخم سینه ات بشوم زخم سینه تو را زهرا درمان کرده امام زمان درمان کرده علی مثل اینکه به خواب رفته بود علی سام بدن، بلبل کفن.

یارون سینوو اماننون قربان یارون کورگوَ اماننون قربان

و او ر ادر مسجد بهشت آباد گذاشتم سنگ مرمر که روی قبرش بود هم همراهم آوردم در موقع آمدن یک نفر به نام احمد آقا آنجا بود که یک ماشین نو خریده بود میخواست جنازه علی را در ماشین خود بگذارد گفتم:

احمد آقا تو ماشین نو خریدی علی را در ماشین نو نگذار او گفت: مادر جان مگر من از علی بالاتر هستم من میخواهم در ماشین یک شهید کربلا بگذارم، علی بزرگوار بگذارم جانم فدای علی.

مردم دروازه غار هم آمده بودند با زنجیر و لباس مشکی ما پسر و مادر را بدرقه میکردند آنها به هم میگفتند مادر علی دارد می آید.

آنها آمدند صورتش را کنار زدند دست و سر علی را بوسیدند و در غسالخانه گذاشتیم چون کفن علی تمیز بود دیگر عوض نکردیم و در قطعه 24 دفن کردیم.

آن سنگ قبری را که قبلاً روی او در اهواز بود میخواستم روی آن بگذارم که آنها نگذاشتند و آنها سنگ قبر دیگری گذاشتند که یک شب علی بخواب من آمد و گفت چرا سنگ را برداشتید من هم گفتم علی جان ناراحت نشو سنگ را می آورم و روی تو میگذارم و بخاطر آقای طالقانی سنگ را دادند و بالای سر او گذاشتم سال اول را در منزل خودم خرج دادم سال دوم را هم خرج دادم.

مادر: خوش و حلالش باشد بچه من ناکام است مثل حضرت علی اکبر و حضرت قاسم، مال خودش بود خودش جمع کرده بود حلالش باشد آن شیری که به او داده ام برای او آن مقداری که سختی و ذلت کشیده ام صورتش سفید باشد نزد امام حسین، حضرت زهرا و امام حسن و حضرت ابالفضل اول قربانی الله است بعد از آن قربانی پیغمبر است بعد از آن قربانی زهرا است سرباز امام زمان است.

پسر من سرباز بزرگ امام زمان است از همه زودتر بچه من برای شهادت رفته است اولین نفر از نیروی هوایی وقتی که امام خمینی در خارج بود در هر شهر اعلامیه پخش میکرد و بخاطر پخش این اعلامیه ها شهید کردند و غریب شهید شد.

در بهشت زهرا ما سماور بزرگ گذاشته ایم به آنهایی که رفت و آمد میکنند چایی میدهیم یک لوله آب کشیدم یخچال دارم اینها همه مال علی است.

ساواکیها من را زیاد سرزنش میکنند من هم از ساواکیها نمیترسم منهم جنگ میکنم پسرم برای امام حسین(ع) رفته است من هم باید برای امام حسین بروم من باید حرف بزنم یا میکشم یا هم میمیرم.

من مادر شهید هستم نمیترسم هر کس هم که حرف نزند من حرف میزنم یک شب قبل از اینکه بیاریمش به تهران علی به خواب من آمد در پشت بام خوابیده بودم دیدم که یک تابوت سفید و مرمر بالا سر من ایستاده صدا آمد که مادر علی، مادر علی، من این ور آن ور را نگاه کردم دیدم که هیچ کس نیست بلند شدم و نشستم و گریه کردم و دیدم هیچ کس نیست باز صدا آمد مادر علی، باز کن دستهایت را و بگیر بچه ات را و زیارت کن گفتم: من قربان تو بشوم من روی زمین اون بالای من چطور من او را بگیرم من علی را چگونه بگیرم و زیارت بکنم علی از بالا می افتد پایین و تکه تکه میشود.

صدا آمد: نترس علی نه می افتد و نه تکه تکه میشود، بگیر بچه ات را و حرف بزن و زیارت کن.

مادر: بچه ام را گرفتم روی دستم و زیارت کردم و علی نشست با من صحبت کرد به من سلام کرد و گفت: مادر چرا گریه میکنی من نمرده ام، گفتم: علی تو نمرده ای گفت: من شهید شده ام مثل امام حسین، من به سختی شهید شده ام مادر جان هیچ چیز به تو نگفتند از روی سینه زخم من بالا رفتند و جنازه ام روی زمین ماند.

من به سختی (مانند امام حسین) برای اسلام شهید شدم. با مشت به سینه زخمیم زدند و خونش جهید اما، مادر جان چرا گریه میکنی حالا ببین سینه ام را حضرت زهرا و امام زمان درمان کرده اند.

حضرت زهرا و امام زمان تمام زخمهای شهیدان را مرحم میگذارند مادر جان حالا ببین من خوب شده ام و من را به عرش اعلا آورده اند گریه نکن برای من افتخار کن.

مادر: دیدم لباس عربی تنش است شبیه به حضرت علی اکبر و روی این لباس تمام آیه های قرآن را نوشته اند و اسم امام زمان روی سینه اش نوشته اند.

مادرجان وقتی که امام زمان مرا با خود میبرد از من گِلِگی کرد، مگر تو نمیدیدی که من با خودم آن روزها حرف میزدم خوابم نمیبرد تو در را از روی من قفل میکردی من با امام زمان صحبت میکردم.

راه میرفتم و در فکر او بودم آن موقعی که من داشتم میرفتم تو جلوی مرا نگرفتی آن وقت امام زمان دست مرا گرفت و برد، الان من سرباز بزرگ امام زمان هستم اسم من رفته در دفتر امام زمان من یک دفتر دارم که اسم شهدا را در آن مینویسم گریه نکن برای من ناراحت نشو.

مادر: دستش را رگفتم و گفتم علی من تو را به امام زمان نمیدهم بی صاحب مانده ام گفت: مادرم را ببین من دیگه سرباز امام زمان هستم اسم من در دفتر امام زمان است.

من را به تو نمیدهند با صدای بلند خواهرش را صدا زدم و گفتم لباس هایش را بیاورد دیگر علی را نمیدهم علی آمده یک وقت دیدم علی گفت: مادر جان من را به تو نمیدهند من با امام زمان هستم مادر جان خداحافظ، یک دفعه دیدم که علی نیست.

هفته بعد که علی را در بهشت زهرا دفن کرده بودیم چون من هر روز به هوای علی به بهشت زهرا میروم یک روز گفتم نمیروم مریض هستم هوا هم گرم است یک وقت نشسته بودم که صدای بگوش من رسید او گفت: مادر جان بلند شو بیا، بلند شو بیا، مادر: به دخترم گفتم به خدا قسم علی آمد علی الآن اینجاست صدایش را شنیدم دویدنش را هم شنیدم لباسش را هم دیدم ولی خودش را ندیدم علی به من گفت: لباس من را کثیف کرده اند من هم بلند شدم که بروم بهشت زهرا همه گفتند چرا؟ گفتم: به جان امام حسین و حضرت زهرا و حضرت ابوالفضل علی من الآن اینجاست پسر من خبرنگار است آمده که به من خبر بدهد.

رفتم به بهشت زهرا دیدم که کنار قبر او یک قبر میکنند، که شهید دفن کنند گفتم به جمعیت: من هر روز اینجا بودم ولی امروز نیامدم چون شهید به من گفت مادر بلند شو بیا که پیراهن من کثیف است این شهید است.

مادر میگوید: تو را به جان ابوالفضل و امام حسین این قبر را به من بدهید بعد دیدم که جماعت گریه میکنند خلاصه آن قبر را پرکردند و به من دادند و دوباره به خوابم آمد گفت:

چند بار بگویم لباس من را تمیز نگه دارید، سه بار آمد و گفت من توجه نکردم برای بار سوم رفتم تابوتها را شکستم و دور قبرش چیدم چون لباسی که او میگوید قبرش است.

دوباره به خوابم آمد وگفت مادر: گفتم بله، گفت چرا تخته ها را دور من جمع میکنی من را ناراحت میکنی من میروم میدان اعدام آنجا آهن فروش است که برای خودم مقبره درست کنم.

گفتم علی من قربانت شوم او گفت مادر چرا برای من گریه میکنی من که نمرده ام من تو را میبینم ولی تو مرا نمیبینی چقد به شما بگویم مادر گریه نکن.

گفتم: تو که مرده ای مردم می آیند برای تو فاتحه میفرستند چهار سال میگذرداو گفت:

نه من نمرده ام اینها زوّارهای من هستند آنها می آیند از دستم میبوسند گریه نکن ناراحت نشو به زیارت من می آیند مادر جان چرا گریه میکنند تو که برای من گریه نمیکنی حضرت لیلا هم برای حضرت قاسم گریه میکرد من پهلوی امام حسین هستم و تو را هم آنجا میبرم.

منبع: اداره اسناد بنیاد شهید تهران بزرگ


نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END