با«حاج علی موسوی» پدر«سیدعباس موسوی»
دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۱۴
27 بهمن ماه سالگرد شهادت بزرگ مردی از تبار عشق و مقاومت شهید« سید عباس موسوی» ،دبیر کل پیشین حزب الله لبنان است به همین مناسبت گفت و گوی شاهد یاران با «حاج علی موسوی» پدر این شهید را می خوانید.
«خدایا مرا به دست بدترین جنایت كاران به شهادت برسان»

ابتدا بفرماييد چه خاطراتی از فرزند شهيدتان داريد؟

سیدعباس سومین فرزند من است. مادرش، انسانی مؤمن و شاخص بود. از زمانی كه با مادر سیدعباس ازدواج كردم، هر شب جمعه مجلس عزاداری امام حسین )ع( برپا می كرده و این مراسم تا آخرین روزهای زندگی او ادامه داشت. در یكی از شبهای جمعه تعداد اندكی از

مردم در مجلس عزاداری شركت كردند و این امر همسرم را غمگین كرد و به من گفت كه تصمیم ندارد برپایی این مجالس را ادامه دهد. مدتی گذشت و شبی همسرم ناگهان مرا از خواب بیدار كرد و با خرسندی و خوشحالی به من گفت كه خواب دیده دوازده امام وارد منزلمان شده اند، و

از او خواسته اند كه مجالس عزاداری امام حسین )ع( را تعطیل نكند، چرا كه آنان همواره در این مجلس شركت می كنند. همسرم شب دیگری آقایی را در خواب دید كه به طرف او آمده، و كودك زیبایی را به او هدیه می كند.

آن آقا به همسرم گفت كه نام این كودك عباس است، و او امتی را رهبری خواهد كرد. همسرم نزد روحانی روستا رفت و تعبیر خواب خود را از او جویا شد. روحانی روستا به او گفت كه خداوند فرزندی به تو خواهد داد كه او را عباس نامگذاری می كنی و او منشأ خیر و بركت برای شما

خواهد بود.

بفرما ييد سيدعباس چگونه روحانی شد؟

روزی امام موسی صدر به دیدار عمه زاده ام به منطقه الشیاح در بخش جنوبی بیروت آمد. به او گفتم كه فرزندم سیدعباس علاقه مند است در حوزه علمیه او درس طلبگی بخواند. امام موسی صدر از من خواست سیدعباس را به شهر صور در جنوب لبنان ببرم تا از او آزمون به عمل آورندو میزان استعدادها و آمادگی او را بسنجند. سیدعباس آن روز از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد، چرا كه او مدتها منتظر ملاقات با امام موسی صدر بود. مدتی بعد دست او را گرفته و به شهر صور بردم و سیدموسی صدر شخصا از او امتحان به عمل آورد و در پاسخ به من گفت

كه فرزندم خیلی هوشیار و با استعداد است. بدین سان او برای اولین بار سرگرم فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه امام موسی صدر در شهر صور شد. او هرگاه از صور به بیروت می آمد، تعدادی از علاقه مندان را دور خود جمع كرده و به آنها درس طلبگی می داد.

سيدعباس توسط چه كسی معمم شد؟

در حقیقت سیدعباس توسط سیدموسی صدر معمم شد. اما، پس از گذشت مدتی سیدعباس به بیروت آمد، و از من نظر خواهی كرد كه امام موسی صدر قصد دارد او را برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه نجف اشرف اعزام كند، و من با این پیشنهاد موافقت كردم. آنگاه سیدموسی صدر برای

عمو زاده خود شهید سیدمحمدباقر صدر در نجف اشرف نامه نوشت و از او خواست كه شخصا تدریس سیدعباس را برعهده گیرد، و ایشان استاد او باشد.

سيدعباس به استثنای تحصيل چه نقشی ميان امام موسی صدر و شهيد سيدمحمدباقر صدر ايفا كرد؟

شكی نیست، سیدموسی صدر كه در لبنان زندگی می كرد، و شهید سیدمحمدباقر صدر كه در حوزه علمیه نجف اشرف حضور داشت، با یكدیگر مكاتبه می كردند. هنگامی كه سیدعباس در حوزه علمیه نجف مستقر شد، نقش نامه رسان میان طرفین را بر عهده گرفت زیرا، او مورد اطمینان

آن دو بزرگوار بود. اما، دیری نپایید كه اوضاع عراق به هم ریخت، و یورش مأموران امنیتی عراق به خانه های مسكونی علما و روحانیون مبارز آغاز شد. روزی مأموران به منزل مسكونی سیدعباس موسوی یورش بردند، و قصد دستگیری و بازداشت او را داشتند، اما، او آن روز به لبنان آمده بود. به همین علت برخی روحانیون لبنانی از نجف برای سیدعباس نامه نوشتند و او را از بازگشت به عراق بر حذر داشتند.


«خدایا مرا به دست بدترین جنایت كاران به شهادت برسان»

از شيوه و رفتار سيد در دوران تحصيل چه اطلاعی داريد؟

مرحوم سیدعباس آدم بسیار وارسته و پرهیزگار بود. برای من تعریف كرده كه در یكی از روزهای ماه مبارك رمضان برای خرید تره بار روزانه به بازار شهر نجف رفته كه به یكی از دوستان طلبه همكلاسی اش برخورد می كند. آن طلبه به سیدعباس میگوید كه پولی برای مصرف ندارد،

و اوضاع مادیاش خوب نیست. سیدعباس یك دینار پول همراه داشت، و برای خرید نیازهای روزانه به بازار رفته بود، و آن را به طلبه نیازمند داد، و دست خالی به منزل بازگشت. همسرش از او پرسید سبزی و تره بار چی شد؟ سیدعباس به همسرش جواب داد كه یك دینار را به یكی

از دوستانش كمك كرده است. همسرش از او پرسید پس شام چه تهیه كنیم؟ سید در پاسخ گفت: خدا میرساند، رزق و روزیرسان خداست!...

سیدعباس افزود: پدر، به خدا سوگند، به محض اینكه صدای الله اكبر اذان مغرب از بلندگوهای مساجد بلند شد، مردی كه ظرف بزرگی پر از غذاهای متنوع روی سر گذاشته بود، زنگ خانه را به صدا در آورد. در را باز كردم و از او پرسیدم این غذاها برای كیست؟ آن مرد گفت كه آن را برای منزل سیدعباس موسوی آورده است. سید گفت كه ظرف غذا را تحویل گرفتم و به همسرم گفتم آیا باور كردی كه روزی رسان خداست؟ سپس من و همسرم افطار كرده و غذاهای اضافه را میان طلاب حوزه علمیه توزیع كردیم. چند لحظه نگذشته بود كه مرد دیگری با ظرف پر

از غذا زنگ خانه را به صدا درآورد و از همسرم خواستم غذاها را میان طلاب توزیع كند.

از زندگی او چه خاطره هايی داريد؟

خاطره های فراوان دارم. نماز صبح او هرگز ترك نمی شد. به طور مثال، یك روز كه سید برای اقامه نماز صبح برخاسته بود و من را نیز بیدار كرد، او را بر سر سجاده نماز دیدم كه دستهایش را به دعا و نیایش بلند كرده و از خدا می خواهد شهادت را نصیب او كند. او چنین دعا می كرد: «خداوندا شهادتی را نصیب من كن كه نظیر نداشته باشد؛ شهادتی كه اعضای بدنم از یكدیگر جدا شوند. بار خدایا مرا به دست بدترین جنایت كاران به شهادت برسان»

سيد پس از بازگشت از نجف اشرف چه فعاليتهايی داشت؟

سیدعباس پس از استقرار در منطقه بقاع كار آموزشهای فرهنگی و تدریس جوانان را آغاز كرد. او همواره به روستاهای علی النهری، سرعین، خضر، جنتا و یحفویا می رفت و جوانان را در مساجد و حسینه ها گردهم می آورد، و برای آنان سخنرانی می كرد، مردم را از نظر فرهنگی راهنمایی می كرد، كه چگونه از اسلام پاسداری نمایند، و چگونه در خط اسلام حركت كنند. در مسجد روستای نبی شیث جوانان گرد او می آمدند و از بیانات و دیدگاههای او بهره مند می شدند.

منبع: شاهد یاران شماره 40

انتهای پیام/ز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار