کد خبر: ۳۹۷۸۲۸
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۷:۱۴
راوی تخریبچی علیضامن_مویی بازمانده گروه انفجارات کربلای
در میانه ی راه دستم تیر خورد، بچه اصفهانی با چفیه دستم را بست، عقب تر که آمدیم، خمپاره ای کنار ما خورد و یکی دو ترکش هم به پایم اصابت کرد. به روستایی رسیدیم که پایگاه بچه های شیراز بود، وقتی دیدند که من زخمی شدم، سریع با بقیه ی مجروحین، با آمبولانس به عقب فرستادند

کربلای4  - 3

راوی تخریبچی علیضامن_مویی بازمانده گروه انفجارات کربلای ۴

 

زمانی که در آب پریدیم، در نور منورها من فقط یک لحظه نیکفطرت را دیدم، از هم جدا شدیم.

آتش دشمن خیلی زیاد بود، سعی می کردم که با شنا کردن خودم را از قایق دور کنم، چون آتش گرفته بود و هر لحظه امکان داشت منفجر شود. همینطور که شنا می کردم، جریان آب، قایق را به سمت من می آورد، یکی از بچه ها، خاطرم نیست کدامشان بود، همینطور که در آب بود، لگدی به قایق زد و کمی آن را به سمت عقب راند. در آن باران گلوله و خمپاره همدیگر را گم کردیم، هر کسی برای خود شنا میکرد و سعی می کرد به ساحل برسد و غرق نشود. حدود دویست متر از ساحل که اینطرف تر آمدم، دیدم یک لنج یا کشتی که از جلو آن را زده بودند، کنار ساحل خودمان پهلو گرفته بود. همینطور که میرفتم دیدم دو نفر هم جلوتر از من سینه خیز به سمت لنج میروند، من هم دنبال آنها رفتم. کنار لنج پناه گرفتیم، آتش دشمن همچنان بر سر بچه ها میبارید. تیرهای دوشیکا از بنا گوش ما رد می شد.

آنها از بچه های واحد ما نبودند، از نیروهایِ پیاده ی اصفهان بودند، یکی از آنها گفت برادرم شهید شده، جنازه اش را داخل قایق گذاشتم که حداقل آب آن را نبرد...

شب را کنار هم آنجا ماندیم، حالا میخواستیم عقب برگردیم ولی نمیدانستیم کجا و به کدام طرف باید برویم، منطقه غریب بود، ما آنجا در نیزارها سرگردان شده بودیم.

متوجه سر و صدایی شدیم که از پشت لنج به گوش میرسید، گفتیم نکند عراقی ها اینجا هستند، من از تخریب بودم، اسلحه همراهم نبود، فقط نارنجک داشتم. وقتی نگاه کردیم، دیدیم که چند نفر از بچه های گردان های خودی هستند.

هوا تقریبا روشن شده بود، یکی از آنها روی بلندی رفت و گفت ظاهرا نیروهای خودی اینطرف هستند و اشاره کرد و گفت از این سمت باید برویم. از میان نیزارها حرکت کردیم، آتش دشمن ادامه داشت و به نسبت شب، از حجم آن کاسته شده بود.

در میانه ی راه دستم تیر خورد، بچه اصفهانی با چفیه دستم را بست، عقب تر که آمدیم، خمپاره ای کنار ما خورد و یکی دو ترکش هم به پایم اصابت کرد. به روستایی رسیدیم که پایگاه بچه های شیراز بود، وقتی دیدند که من زخمی شدم، سریع با بقیه ی مجروحین، با آمبولانس به عقب فرستادند. به یک بیمارستان صحرایی آمدیم، خاطرم نیست کجا، چون منطقه غریب بود، پایگاه بچه های المهدی بود.

در بیمارستان زخم های مرا پانسمان کردند وبه بیمارستان شهید بقایی اهواز اعزام شدم.

مدتی آنجا بودیم، یک هفته سوسنگرد بودیم، به قم منتقل شدیم و بعد از بهبودی به مرخصی آمدیم.

پایان

نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END