کد خبر: ۳۹۷۶۳۱
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۵
شهید بهمن ماه
شهید سید کمال طاهری فرزند سید اسداله در سال 1347 دیده به جهان گشود. او در تاریخ 29/11/66 در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثر اصابت ترکش از ناحیه سر به فیض شهادت نائل آمد.

عنوان خاطره: شفاي شهيد

 

به نام خداوندي كه بهترين بندگانش را برگزيد.

كودكي دو ساله بود كه هنوز قادر به راه رفتن نبود. گويا فلج اطفال، اين بار كودك معصوم مرا شكار كرده بود. كارم گريه و التماس به درگاه خداوند بود.

هميشه از خدا مي خواستم كه فرزندم را شفا دهد. نذر و نيازهاي گوناگون و فراوان من، باعث شد كه شب در عالم رويا ببينم كه ندايي آمد و به من گفت كه فرزندت را به امامزاده بي­بي سكينه ببر و در آب حوض آنجا غسلش بده، صبح روز بعد من به همراه مادر و فرزندم سيدكمال به امامزاده رفتيم. هواي سرد زمستان مرا وسوسه مي­كرد كه فرزندم را در آب يخ زده فرو نبرم، اما به اميد خدا و با نيت شفا، كودكم را در آب بردم و غسلش دادم. هر كسي كه آنجا بود، حرفي زد و اعتراض به كارم كرد اما من كار خود را انجام دادم او را به داخل امامزاده بردم و به خواب رفت بعد از مدتي همانطور كه من مشغول دعا و گريه و التماس بودم ديدم فرزندم دوان دوان به سمت من مي­آيد. او را در كمال ناباوري در آغوش گرفتم و بوسيدم و از هياهوي جمعيت دور كردم. و به منزل آوردم آري آرزويم برآورده شد و كودك معصومم شفا يافت.

مقدس­ترين خاطرة يك مادر از فرزند شهيدش، شفا و عنايت ائمه به فرزندش مي­باشد. كه هميشه برايم زنده و جاويد باقي مي­ماند.

 

وداع آخر:

 

براي مرخصي و استراحت به منزل آمده بود، اما خيلي گرفته و درهم بود.

اتفاقا همان روز تشييع جنازه خانم كرماني يكي از همسايگانمان بود كه به فيض رفيع شهادت رسيده بود. سيدكمال با شنيدن سر و صداهاي داخل كوچه همان طور كه زير كرسي دراز كشيده بود رو كرد به من و گفت: يعني مي­شود روزي هم من به آرزويم برسم اشك در چشمانم حلقه زد و گفتم: چه مي­گويي عزيزم مي­خواهي بيشتر از اين دل مرا بشكني؟ نه پدر همه ما رفتني هستيم، پس چه بهتر كه خودمان راهمان را انتخاب كنيم. زنان و كودكان هم از داشتن اين آرزوي بزرگ دريغ نمي­كنند، آنگاه من كه سرباز امام زمان خود هستم نبايد اين گونه از خدايم بخواهم.

روز بعد هنگام خداحافظي ساك خود را برداشت و با يك شادي عميق كه در چشمانش بود به من گفت: پدر جان، از مادر خوب مواظبت كن. شايد ديگر همديگر را نبينم. حلالم كن و براي سربلند دعا كن.

اشك چشمانم فرصت دلداري و صحبت به من نمي­داد فقط به او گفتم: حلال سلام مرا به سيدالشهدا برسان. سنگين­ترين و سخت­ترين خاطره از فرزندم سيدكمال خداحافظي او بود. روحش شاد.

منبع: اسناد و مدارک موجود دربنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END