کد خبر: ۳۹۶۵۰۴
تاریخ انتشار: ۰۵ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۰
شهدای انقلاب
و دانشجوی دانشگاه تهران در رشته چشم پزشکی بود در دانشگاه فعالیت انقلابی داشت و سخنرانی می کرد و همیشه او را تهدید می کردند .

خاطرات

مشخصات نویسنده خاطرات

نام خانوادگی : یوسفی  نام : فاطمه       

        نسبت با شهید : خواهر

مشخصات شهید :

نام خانوادگی : یوسفی          نام: احمد

اینجانب فاطمه یوسفی خواهر شهید احمد یوسفی هستم در سالی که برادرم شهید شده من در سن و سال کمی بودم و به صورت کم رنگ در حافظه من باقی مانده است اما بیشتر خاطرات من در ارتباط با شنیده ها از طریق پدر و مادر و فامیل نزدیک ما باشد .

در آن موقع بیشتر طالب این بوده است که عملکرد او بدون ریا و مخفی باشد و زیاد به این علاقه نداشته که بازگو  کند . در آن موقع می گرفتند و افراد انقلابی را دستگیر می کردند و نمی خواست فعالیت او موجب نگرانی والدین را فراهم نماید.

مادرم تعریف می کند که ایشان یعنی برادرم اعلامیه  حضرت امام را مخفیانه به منزل می آورد و با دوستانش شبانه می برد در حیاط در زیر یک موزائیک که حالت لقی داشت مخفی می کرد و صبح به دانشگاه می برد و پخش می کرد.

او دانشجوی دانشگاه تهران در رشته چشم پزشکی بود در دانشگاه فعالیت انقلابی داشت و سخنرانی می کرد و همیشه او را تهدید می کردند .

یکی از اساتید به نام دکتر رامین که چند بار به ایشان گفته بود نام شما در لیست سپاه ساواک رفته است تا آنجا که می توانی خودت را دور نگه دار و قبل از آمدن امام به دنبال دستگیری ایشان بودند. اگر می توانی یک سفر دو سه روزه برو تا آب از آسیاب بیفتد.

او گفت نه من در راهی که وارد شده ام تا آخرش هستم و پایداری می کنم و تمایل به فرار ندارم.

در همان روز که ایشان را در محل ترور کردند یک همسایه داشتیم که یهودی بود پس از کشته شدن برادرم آمد و گفت 3 روز  افرادی با اسلحه کلت اینجا کشیک می کشیدند روز سوم صبح روز 21/11/57 با برادرم در حال صحبت بودند و
گلوله ای در سینه ایشان خورده و اطرافیان باور نمی کردند.

ایشان را به بیمارستان جرجانی بردند که آن استاد را که بعدها او را دستگیر کردند و اعدام کردند .

چند روز بعد از ترور برادرم توسط ساواک خودروی در محل پاسداری می داد  و روزی همسایه که از منزل بیرون آمده بود بجای پدر من دستگیر کرده و اسلحه بالا ی گردن او نهادند و آن مرد که عبداله خان نام داشت چند روز از اینکه او را اشتباه گرفته بودند از ترس زبانش بند آمده بود.

پدرم هم قبل از شهادت برادرم توسط ساواک دستگیر شده بود و شکنجه شده بود.

به خاطر عکس امام در مغازه ایشان بود.

 

منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران تهران بزرگ
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار