گفت و گو با زینت طوسی همسر شهیدحسن آقاسی زاده؛
چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۲۰
ایشان علاوه بر هماهنگی و همکاری با وزارتخانه های شرکت کننده و مهندسی یگان ها و تیپ های مهندسی، در جهت احداث سدهای خاکی و کانا لهای انحرافی آب، ایجاد خاکریزهای پدافند ی، جاد ه های پشتیبانی، نصب پلهای ثابت و شناور و ترمیم آن همکاری کرده است. سال 61 عازم جبهه شد و در عملیاتهای رمضان، محرم، خیبر، بدر، والفجر 1- 9، کربا 1- 10 ، نصر 1- 11 حضور فعالی داشت

یک بار از فرد بزرگواری که جنگ برایش هنوز ادامه داشت و پاسداری از خاک وطن از دغدغه های همیشگی زندگی اش بود، پرسیدم چرا بعد از جنگ روزهایتان را برای کارهای دیگری صرف نکردید؟ که پاسخ داد ما دیده هایمان را نمی توانیم، نادیده بگیریم و فراموش کنیم، امثال شهید حسن آقاسی زاده شاگرد اول دانشگاه تورنتو الگویی هستند که این روزها نباید اجازه بدهیم نامشان کمرنگ شود. بعدها فهمیدم شهید آقاسی زاده ازمهندسین رزمی رده بالای هشت سال دفاع مقدس بوده است و پروژه های عمرانی زیادی را تا سال 1366 در جنگ اجرا کرده است. از آنجایی که پشت سر هر شهید بزرگی نام و سایه همسریا مادر شهیدی گمنام مانده و ناگفته هایشان نیز در سینه های شان مانده به سراغ همسر این شهید رفتم. هر چند خانم زینت طوسی همسر ایشان که با صبوری زینب وار سه فرزند شهید را بزرگ کرده در نقل برخی خاطرات اندوهگین می شود و ما هم سعی می کنیم وارد مسائل عاطفی نشویم، اما لازم است که گوشه ای از فداکاری های ایشان را در کنار این شهید نخبه به تحریر در آوریم شاید پندی باشد برایمان تا یادمان نرود که جنگ با چه زنان و مردان بزرگی به سرانجام رسید.

شهیدی که شاگرد اول دانشگاه تورنتوبود

خانم طوسی بیست و نهمین سالگرد شهید هم در 28 مهرماه گذشت، ما که ایشان را ندیدیم دلبسته غیرت و مردانگی و تعصب شان شدیم و شما که سال ها در جوارشان بودید مسلما این بیست و نه سال دوری شان را سخت تحمل کردید؟

مسلما سخت گذشت ولی او همیشه با من است اصلا اسم حسن آقا از دهان هیچ کدام از بچه ها نمی افتد ما جوری می گوییم حسن آقا که انگار الان بیرون از خانه است و حتما بر می گردد. او همیشه با بچه ها بود هنگام ازدواجشان، زمان تحصیل، وقت تنهایی ها و... مااو را هر چند از نظر فیزیکی نداشتیم اما از لحاظ عاطفی و روحی همیشه همراهمان بود.

این ایمان و صبوری شما قابل ستایش است و در تربیت خوب فرزندانتان دیده می شود پس لطفا کمی از شهید برایمان بگویید می دانم که ایشان زندگی بابرکتی داشته اند؟

ایشان در سا ل ۱۳۳۸ در مشهد متولد شد. علاقه شدیدی به مطالعه و تحقیق داشت و از همان کودکی باهوش بود، طور یکه این خصلت زبانزد خاص و عام شده بود. در سا ل ۱۳۵۷ موفق به اخذ دیپلم شد و کتا بهای شهید مطهری و رساله امام خمینی)ره( را در دوران دبیرستان حفظ کرده بود. از هر مجلس و محفلی در جهت نشر سیره ائمه اطهار)ع( استفاده می کرد. در زمان طاغوت به دلیل پخش اعلامیه های حضرت امام)ره( چندین مرتبه مورد ضر ب وشتم قرار گرفت و با او جگیری انقاب و گرفتن دیپلم بر سر دوراهی ماند، اما در نهایت برای ادامه تحصیل در خارج از کشور پس از استعلام از دفتر نمایندگی امام)ره( در قم و کمک مالی پدر به کانادا رفت. هنوز مدتی از شروع دورهکارشناسی ایشان در دانشگاه تورنتونگذشته بود که امام)ره( به پاریس تبعید شدند. ایشان و چندنفر از دانشجویان مسلمان به آنجا رفته به فعالیت ادامه دادند. شهید روزها مترجم خبرنگاران خارجی و فرانسوی بود و شبها در نوفل لوشاتو نگهبانی می داد. با تاکید حضرت امام)ره( به درس بهای بیشتری می داد اما با اعتماد به نفستاش همه جانب های را با کمک دانشجویان مسلمان در جهت افشای چهره گروه کهای منافق شروع کرد.

شنیدیم که ایشان شاگرد اول دانشگاه تورنتو هم بوده اند درست است؟

بله حسن آقا کارشناسی خودشان را با رتبه اول در تورنتو گرفت و در همان سا لها با عنوان دانشجوی نخبه مصاحبه های زیادی را با روزنامه های بزرگ کرد. شهید با شروع جنگ نتوانست تحمل کند و با کوله باری از دانش به کشور برگشت ایشان که قصد شرکت فعال در جبهه داشت بعد از چند ماه خدمت در جهاد سازندگی بلافاصله وارد سپاه شد و در مهندسی رزمی مشغول شد. شایستگی هایشان باعث شد تا به عنوان معاونت فنی مهندسی قرارگاه خاتم الانبیاء منصوب شود.

نام و یاد ایشان در پروژه های زیاد عمرانی آمده درست است؟

ایشان علاوه بر هماهنگی و همکاری با وزارتخانه های شرکت کننده و مهندسی یگان ها و تیپ های مهندسی، در جهت احداث سدهای خاکی و کانا لهای انحرافی آ ب، ایجاد خاکریزهای پدافند ی، جاد ه های پشتیبانی، نصب پلهای ثابت و شناور و ترمیم آن همکاری کرده است. سال 61 عازم جبهه شد و در عملیاتهای رمضان، محرم، خیبر، بدر، والفجر 1- 9، کربا 1- 10 ، نصر 1- 11 حضور فعالی داشت.

چه سالی ازدواج کردید اطلاع دارم که صاحب سه فرزند هستید؟

سال 1359 در مشهد با حسن آقا ازدواج کردم البته ما نسبت فامیلی داشتیم و ایشان نوه خاله ام بود؛ پدر همسرم ابتدا پیشنهاد داده بودند، تا اینکه خود شهید خواب دیده بودند که یک حاج خانم سیدی در حرم امام رضا )ع( من را به ایشان معرفی می کنند. من خودم نیز خواب دیدم در حرم امام رضا)ع( مرا عقد می کنند و داماد هم شهید آقاسی زاده هستند و یک گوشواره آنجا به من دادند. خواب را برای مادرم تعریف کردم و همان خوا ب ها سبب شد که حسن آقا قدم پیش گذاشتند.

چه عجیب با اینکه ایشان سال ها در خارج از کشور زندگی کردند اما به طور سنتی ازدواج کردند.

حسن آقا سا لها خارج از کشور بودند و به هرحال محیط کانادا با ایران خیلی متفاوت بود؛ در آن زمان، من هنوز تا ششم ابتدایی خوانده بودم و ایشان کارشناسی ارشد داشتند اما گفته بود، من نمی خواهم همسرم دانشگاه رفته باشد. یک سال نامزد بودیم یک سال هم عقد بودیم و بعد از آن که درسش تمام شد، به مشهد آمد. بهتان بگویم که نامزدی های آن وقت مثل الان نبود حتی ما همدیگه

را ندیده بودیم وقتی که عقد کردیم از من خواسته بودند که صورتم کاملا ساده باشد اصا بند ظواهر نبودند حتی وقتی که برای خرید عروسی رفتیم به جای آینه اول ازم خواستند که مقنعه بخرم چرا که برایشان حجاب واجب ترین امر بود.

البته از عفت و پاکدامنی شهید آقاسی زاده خیلی از همرزمان برایمان گفته اند؟

بله حتی مادر خدا بیامرزشان می گفتند ایشان سر اذان متولد شده اند د رحالیکه سرش تراشیده بود و یک نقاب دورش گرفته شده بود.

قدیمی ها می گفتند بچه های نظر کرده یا به قولی پاکدامن اینگونه هستند. البته ایشان بخصوص روی نماز و روزه هم خیلی تاکید داشت.

به شدت هم ساده زیست بود اصا من یادم نمی آید که چند لباس داشته باشند مرتب بودند اما لباس هایشان خیلی کار می کرد، حتی بیشتر لباس سپاه می پوشیدند قبل از اینکه به ایران بیاید در نامه هایش همیشه می نوشت که من دوست ندارم عروسی مجلل بگیریم؛ دوست دارم یک عروسی ساده بگیریم؛ با اینکه پدر همسرم از وضعیت مالی خیلی خوبی برخوردار بود اما دوست داشت مجلس ساد ه ای بگیریم و پول تالار و مخارج دیگر را به خانواد ه های بی سرپرست می دهیم. در عقد که بودیم، برای 18 بهمن یعنی سالرو تولدم به عنوان هدیه یک نامه نوشتند با یک نوار از صدای خودشان فرستادند که در مورد اهمیت نماز و روزه صحبت کرده بود و به پدرشان نیز گفته بودند که یک انگشتر از طرف من هدیه بگیرید و با این نوار به همسرم بدهید تا در کنار یک هدیه دنیوی هدیه ای آخرتی نیز داشته باشند.

ایشان یکی از نخبگان مهندسی بودند آیا از پیشنهادهای مالی و هنگفتی که به ایشان می شد، هم حرفی می زد؟

شاید باورتان نشود که آن زمان حتی از خارج کشور هم برای کار مدام به او تلفن زده م یشد. یادم هست یک بار پیشنهاد کاری بهش شده بود که در دهه شصت میلیون ها تومان کارمزد داشت . الان دوستان و هم رده های ایشان از شهرت زیادی برخوردار هستند، اما شهید اصا اهل این چیزها نبود حتی وقتی به دفترش می رفت پشت میز نمی نشست و یک چمدان داشت .

م یگفت میز آدم را م یگیرد و غرورمی آورد.

شما هم در سال های جنگ به جنوب رفتید و در کنار ایشان زندگی کردید؟

بله من یک هفته بعداز عقدم با یک چمدان با ایشان همراه شدم نزدیک به 29 بار شهر به شهر و جا به جا تغییر مکان دادیم تازه نه اینکه ایشان را ببینم بلکه شاید هفته ای یک بار یا دو هفته ای یک مرتبه به خانه می آمدند. من و بچه ها حتی توی کانتینر هم زندگی کردیم در حالت خوبش در اتاقی دو خوابه که توالت و حمام و یک اجاق گاز هم برای آشپزی داشتیم. همین طور یادم هست یکی از خانه هایی که زندگی می کردم شکاف عمیقی داشت یک مرتبه که مادرم برای دیدنم آمده بود می گفت دختر مراقب باش جانوری نیاید و به بچه هایت آسیبی نزد. حتی آن وقت ها لیوان هم نداشتیم و در شیشه مربا چای می خوردیم. تازه فضای جنگ بود و نمی شد از خانه بیرون رفت گاهی که موشک می زدند من مجبور بودم سه طبقه را با دو فرزند قد و نیم قد و یکی که باردار بودم پایین بروم و باز بالا بیایم اما با این حال عاشقانه او را دوست داشتم به همه می گفتم آدم باید جایی زندگی کند که همسرش هم باشد.

ایشان مجروح هم شده بودند؟

بله بارها دچار مجروحیت شدند یک مرتبه که با همان پای در گچ به منطقه رفت هر چقدر اصرار کردم بمانید کجا می روید گفتند

که اگر بخواهم گوشه بیمارستان بنشینیم می روم و همان جا سرکارم می نشینیم.

خیلی جالب است شما با اینکه می توانستند در شرایط بسیار مطلوبی در کشورهای اروپایی زندگی کنید اما خودتان هم به خاطر اعتقاداتتان ماندید شهید چطور لطف شما را جبران می کردند؟

ایشان به شدت خانواده دوست بود هر چند ما زیاد نمی دیدمش اما همین که بود ما را لبریز محبتش می کرد. حتی در وصیت نامه اش هم از من تشکر کرده است و گفته اند که می داند در این سالها ما هم همراه ایشان بوده ایم از خاطراتی که با ایشان داشتم می توانم به دیدار با حضرت امام)ره( اشاره کنم یادم هست یک هفته مانده بود به شهادتش، اهواز بودند که زنگ زدند دیدار با امام خمینی)ره( داریم؛ شما هم می آیید و من هم گفتم از خدایم است و شبانه با بچه ها به سمت تهران رفتیم برای دیدار با امام)ره(؛ به بعضی از رزمنده ها کارت دیدار حضوری با امام داده بودند، وقتی رسیدیم حسن آقا کارت دست بوسی امام را به من دادند و گفتند شما به جای من برو؛ گفتم نه شما

اینقدر دوست داری و علاقه داری! چون هر وقت اسم امام خمینی)ره( می آ مد چشمانش پراشک می شد.

گفت نه این حق شماست؛ در این چند سال در بدترین شرایط زندگی کردی؛ وقتی رفتم همه تعجب کردند و شهید آقاسی زاده گفت حق همسرم است این دیدار؛ حسن آقا فقط گفت رفتی به امام بگو همسرم بیرون است و گفتند التماس دعا؛ زهرا دختر کوچکم 4 ماه بود؛

وقتی رفتم امام روی سر زهرا دستی کشیدند و بعد گفتم همسرم بیرون هستند و گفتند التماس دعا و آنجا امام فرمودند حاجتشان روا. برگشتم حسن آقا گفت چی شد؟ امام چیزی نگفتند؟ گفتم چرا فرمودند حاجتشان روا بعد گفتم حالا حاجت شما چی بود؟ که حسن آقا گفت شهادت، خیلی ناراحت شدم و سه شنبه هفته بعد خبر شهادت حسن آقا را به من دادند.


شهیدی که شاگرد اول دانشگاه تورنتوبود

وقتی که ایشان شهید شدند شما در اهواز بودید درست است؟

بله. آن وقت من تنها بودم و دست سه فرزندم را گرفتم و به مشهد آمدم در اصل خواب دیدم که ایشان می روند اما دلم نمی خواست واقعیت پیدا کند. خیلی سخت است که شما تمام دلخوشی تان را بگذارید و با بچه ها برگردید. سه بار حسن آقا را تشییع کرده بودند؛ هم در غرب، هم در تهران و هم در مشهد، به معراج که رفتیم وقتی پیکرش را دیدم آرام شدم، به یاد دارم شبی که قرار بود حسن آقا به ماموریت برود در آخرین دیدارمان قبل از شهادت چهر ه شان خیلی زیبا و نورانی شده بود؛ هر وقت می گفتم من تنها هستم و شما مکرر ماموریت هستید، می گفتند شما تنها نیستید شما خدا را دارید و با خدا صحبت کن. الان هم هر وقت گرفتاری پیش می آید می گویم خودت گفتی خدا را دارید، پس خدا باید کمکم کند. ایشان در منطقه ماووت به شهادت رسید.

منبع: شاهد بانوان پیش شماره 2 آذر ماه 1395

انتهای پیام/ز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده