کد خبر: ۳۹۵۲۸۷
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۷
سیدموسی در 26 آذر 1317 در بندر انزلی به دنیا آمد. او که دارای هوش و ذکاوت سرشاری بود، در 5 سالگی به صورت مستمع آزاد، به همراه خواهرش به مدرسه می رفت، و با توجه به این که شاگرد اول شد
خاطرات کوتاهی از شهید سیدموسی نامجوی

نوید شاهد: سیدموسی در 26 آذر 1317 در بندر انزلی به دنیا آمد. او که دارای هوش و ذکاوت سرشاری بود، در 5 سالگی به صورت مستمع آزاد، به همراه خواهرش به مدرسه می رفت، و با توجه به این که شاگرد اول شد، به طور رسمی به عنوان شاگرد کلاس پذیرفته شد. به طور رسمی به عنوان شاگرد کلاس پذیرفته شد. در سال 1334 و بعد از مهاجرت خانواده به تهران، وارد مدرسه نظام شد و در سال 1337 به عنوان بهترین شاگرد مدرسه نظام، دیپلم ریاضی گرفت و وارد دانشکده افسری شد. در سال 1340 با پایان دوره انشکده افسری، به درجه ستوان دومی رسید. او ضمن فراگرفتن زبان های فرانسه و انگلیسی، به سرعت مدارج تحقیقی و علمی را پیمود، تا جایی که به هیأت علمی دانشکده نیز رسید.

خسته نشو

من دوست کودکی شهید نامجوی بودم. با آمدن آنها از بندرانزلی به تهران، ما نیز به تهران آمدیم و می بایستی منزلی را پیدا می کردیم، اما چون موفق نشدیم منزلی را که با شرایط ما وفق داشته باشد پیدا کنیم، تصمیم گرفتیم که به بندرانزلی برگردیم. موضوع را با نامجوی در میان گذاشتم. او گفت: «خسته نشو! احساس خستگی نکن! تصمیم گرفتی خانه ای بگیری و باید بگیری.» حرف های او مرا از برگشتن منصرف نمود. فردای آن روز نامجوی کلید خانه ای را به من داد و گفت: «این کلید خانه یکی از دوستان من است که به من سپرده و تو می توانی تا پیدانمودن خانه مناسب، در آنجا زندگی کنی.» بعد از مدتی معلوم شد که او آن خانه را برای ما اجاره کرده و خودش هم اجاره اش را پرداخت کرده است. من شماره حساب بانکی او را پیدا کردم و اجاره های خانه را به حسابش ریختم. وقتی فهمید، مدتی با من سرسنگین بود.

عضدآزاد

شاه را می کشم

یک شب که در مورد شاه و وضعیت او صحبت می کردیم، نامجوی گفت: «اگر می توانستم، شاه را می کشتم.» به او گفتم: «تو به تنهایی نمی توانی کاری بکنی.» سریع گفت: «اگر تصمیم به این کار بگیرم، کمک می کنی؟» گفتم: «با دست خالی که نمی شود.» گفت: «تو که به عنوان شاگرد اول، یک کلت و 100 فشنگ داری، من هم کاری می کنم که همان روز نگهبان باشم.» خلاصه هم قسم شدیم که شاه را ترور کنیم. قرار بر این شد که وقتی شاه از درب جبهه به سمت میدان صبحگاه می رود، هر دو همزمان به او تیراندازی کنیم. روز موعود فرا رسید. هر دو غسل شهادت کردیم و منتظر آمدن شاه شدیم. اما در آن روز شاه برخلاف همیشه از درب جبهه وارد نشد و نتیجتا تصمیم ما عملی نشد.

دسته گل شاه

سال 1345 در کرمانشاه در خدمت نامجوی بودیم. یک شب بعد از گشت و گذار در محله های محروم شهر، از من پرسید:«برای مرخصی سالیانه کجا می روی؟» گفتم: «معلوم است، به زادگاهم که آب و هوای خنکی دارد می روم، که صله رحمی هم کرده باشد.» ایشان ادامه داد: «من اوایل سال به منطقه خاش، بم و زاهدان رفتم.» گفتم:«سید! جا قحط بود. همه مردم به کنار دریا می روند، اما شما که بچه دریا هستی، برای سیاحت زاهدان و بم را انتخاب کردی؟» نامجوی در جواب گفت: «من توصیه می کنم که تو هم بروی و این گونه جاها را ببینی. اصلا می دانی چیه؟ تا نروی و از نزدیک این مردم را نبینی و با آنها درد دل نکنی، نمی فهمی که شاه چه گلی به سر این ملت زده است»

یک سرهنگ

روزی که نامجوی حکم وزارت دفاع گرفته بود، پیش من آمد. من مسئول باتری سازی بودم. ایشان آمده بود جلوی در و به انتظامات گفته بود: «به دکتر تبریزی بگویید یک سرهنگ با شما کار دارد.»

مامور انتظامات به ایشان گفته بود که کمی منتظر بمان. با من تماس گرفته شد که یک سرهنگ با شما کار دارد. گفتم: «بگویید بیاید داخل: پس از چند لحظه نامجوی را دیدم. با احترام بلند شدم و گفتم: «پس چرا خودت را معرفی نکردی؟» جواب داد:«من حتی اسمم را نگفتم که مبادا از اسمم مرا بشناسند.»

خاطرات کوتاهی از شهید سیدموسی نامجوی

حکم وزارت

سیدموسی نامجوی نخستین نماینده نظامی امام در شورای عالی دفاع و همچنین مشاور نظامی ایشان بود. او با حفظ سمت، در مرداد 1360 از طرف نخست وزیر وقت «شهید باهنر»، به وزارت دفاع منصوب شد. متن حکم وزارت دفاع ایشان به شرح ذیل می باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر سرهنگ سیدموسی نامجوی

با توجه به رای اعتماد نمایندگان مجلس شورای اسلامی در مورخ 26/05/1360 به موجب این ابلاغ از تاریخ فوق به سمت وزیر دفاع منصوب می شوید. امید است ضمن رعایت قانون اساسی و مصوبات مجلس، تمام هم خود را تحت رهبری امام امت در راه تحقق آرمان های انقلاب اسلامی و در جهت حمایت از مستضعفان جامعه به کار بندید.

محمدجواد باهنر

تعاونوا علی البر و تقوی

یک بار در مسیر بازگشت از اصفهان به تهران، در ساعت 8 شب، اتومبیلی کنار جاده خراب شده بود. نامجوی گفت: «بایستیم تا به او کمک کنیم.» او در جواب اعتراض من، که گفتم خسته ایم، گفت: «مگر نمی بینی که خانواده اش کنار جاده ایستاده اند؟» بلافاصله ایستادیم. در آنجا تنها مخصوص فنی، من بودم،اما با بی میلی به طرف اتومبیلی رفتم. در این موقع، صدای نامجو را که کمی عقبتر از من بود، می شنیدم. او این آیه را می خواند: «تعانو علی البر و التقوی.» خلاصه دست به کار شدم و حدود ساعت 1:30 نیمه شب بود که ماشین آنها درست شد. مرد آن خانواده مقداری شیرینی برای تشکر آورد. نامجوی در حین خوردن شیرینی به من گفت: «ببین مزد کار تو در این دنیا محبت و شیرینی است. بدان که خدا در آن دنیا بیش از این به تو خواهد داد.» من از او به خاطر عامل شدن در این کار خیر تشکر کردم.

دکتر تبریزی

نمی توانم جواب بدهم

بعد از این که نامجوی از سفر کره برگشت، در دانشکده افسری خدمت ایشان رسیدم و صحبت هایی را در رابطه با سفرش انجام دادیم، که صحبت به برادرش، سید رسول نامجوی کشید. سید موسی می گفت: «رسول از من خواست که او را همراه خود به کره ببرم.» پرسیدم: «پس چرا نبردید؟»ایشان جواب داد: «من می بایست برادرم را با مصرف مقداری سوخت و انرژی بیت المال به کره می بردم و چون ایشان ماموریتی در این سفر نداشت، بخشی ازهزینه بیت المال تلف می شد و من پیش خدا جواب گوی این مساله نیستم.»

سرهنگ ابتهاج

هدیه ارزشمند

یک روز خدمت نامجوی رسیدم و جمله ای را که با خطی زیبا روی برگه ای نوشته بودم، به ایشان دادم. آن جمله این بود:«این میز باقی نمی ماند. اگر باقی می ماند، هرگز به دست من و شما نمی رسید.» با دیدن این جمله، لحظه ای به فکر رفت و بعد از لحظاتی گفت: «به خدا به این جمله اعتقاد دارم و همین طور است.» برگه را زیرشیشه میز کارش کرد و ادامه داد: «این جمله باید همیشه جلوی چشمم باشد.» بعد خطاب به من گفت: «این یکی از هدیه های ارزشمندی است که از یک دوست گرفتم و بسیار از شما متشکرم.»

هل من ناصر ینصرنی

بعد از حمله سراسری عراق در 31 شهریور 1359، همه نیروهایی که به مرخصی رفته بودند، به پادگان برگشتند. صبح روز اول مهر، همه منتظر دستور بودند. نامجوی به عنوان فرمانده دانشگاه افسری پشت تریبون رفت و پس از ذکر نام خدا با حال خاصی گفت: «هل من ناصر ینصرنی؟» لحظه ای مکث کرد و دوباره ادامه داد: «عزیزان! عراق تا پشت دروازه های اهواز رسیده، ما احتیاج به نیرو داریم تا با این تجاوز مقابله کنیم.» بلافاصله اولین گروه اعلام آمادگی کردند و نامجوی اولین گروه های داوطلب را به اهواز و گروه های بعدی را نیز به جبهه آبادان و خرمشهر اعزام کرد.

خاطرات کوتاهی از شهید سیدموسی نامجوی

جبهه امام زمان

روزی خدمت نامجوی رسیدم و گفتم: «خیلی دلم برای جبهه تنگ شده است» و اجازه خواستم که به جبهه بروم. ایشان نگاهی از روی مهر به من کرد و گفت: «شما خیال می کنید من دوست ندارم که در جبهه باشم و شهید شوم؟ به خدا دوست دارم ولی این جا هم جبهه امام زمان است و نباید خالی بماند.

ما باید این جا سربازان امام زمان را تربیت کنیم و به جبهه اعزام کنیم.»

هدیه امام

وقتی آقایان بازرگان و طباطبایی از خدمت امام خمینی در قم مراجعت نمودند و در زمین چمن دانشکده افسری از هلی کوپتر پیاده شدند، نامجوی به استقبال آنها رفت و به علت علاقه وافر و خاصی که به حضرت امام داشت، به آنها گفت: «شما که پیش امام بودید، برای ما چه هدیه ای آوردید؟» آقای طباطبایی در جواب گفت: «ما یک جلد قرآن خدمت امام برده بودیم. اما قرآن را از ما گرفت و جمله ای در آن نوشت و به ما داد، ما هم آن قرآن را به شما تقدیم می کنیم.» نامجوی قرآن را گرفت و پس از بوسیدن آن را باز نمود. امام با خطی زیبا این جمله را در گوشه قرآن نوشته بود: «قرآن برای آدم سازی است.» روح الله الموسوی الخمینی

خاطرات کوتاهی از شهید سیدموسی نامجوی

لحظه پرواز

هواپیمای سی- 130 که حامل فرماندهانی همچون نامجوی- کلاهدوز- فکوری، فلاحی و جهان آرا بود و برای بازدید از عملیات شکست حصر آبادان (ثامن الائمه) به جنوب رفته بود، به مقصد تهران به پرواز درمی آید.80 مایلی تهران ، خلبان با برج مراقبت فرودگاه مهرآباد تماس می گیرد و تقاضای کم کردن ارتفاع می کند. 15 مایلی تهران مجددا تقاضای کم کردن ارتفاع می شود، که باز هم موافقت می شود. هواپیما در ارتفاع 8500 پایی است که، ناگهان به علت نقص فنی هر چهار موتور هواپیما از کار می افتد و برق هواپیما نیز قطع می شود. هواپیما با سرعت به طرف پایین سرازیر می شود. چون تمام فرمان ها از کارافتاده و تنها به وسیله دست می توان چرخ ها را باز کرد، تعدادی از افراد اقدام به این کار می کنند، که متاسفانه قبل از این که موفق شوند، هواپیما در حوالی کهریزک به شدت به زمین اصابت می کند... و یاران کربلایی امام به شهدای عاشورا می پیوندند.

تکریم فرمانده کل قوا

«شهید سید موسی نامجوی با تلاش خستگی ناپذیر خود و با شجاعت، این دانشکده افسری امام علی را احیا کرد و با توجه به نقش دانشکده افسری، نیروی زمینی ارتش در حفظ اصول و ارزش های انقلاب، توطئه های استکبار جهانی را خنثی کرد. دانشکده افسری، این مزرع فرماندهان فداکار، در سال اخیر، شرف شهادت را هم برای خود تدارک دید و تعدادی از همرزمان شما در جبهه شهید شدند. هنوز خاطره فرمانده عزیز و شهید شما سرتیپ سیدموسی نامجوی از خاطره ها محو نشده است و من به شما بازماندگان و همه خانواده های شهدا مژده می دهم که یاد این شهیدان، همراه جریان مداوم دانشکده افسری، در خاطره این ملت باقی خواهد ماند.»

منبع: سیدموسی نامجوی/ مجموعه خاطرات/ علی اکبری/ 1394

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
Histats.com START (aync) Histats.com END