کد خبر: ۳۹۵۱۴۱
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۱۰
به بهانه اولین سالگرد شهید محسن فرامرزی
برادر عزیزم آقا محسن به محض ورود به دانشکده افسری در سال 78 و با دیدن اولین ملاقات شیفته اخلاق ایشان شدم. من بچه شهرستان بودم و ایشان بچه تهران. ...
به گزارش نوید شاهد؛ دوست و هم قطار شهید محسن فرامرزی خاطره ای به مناسبت اولین  سالگرد شهادت ایشان برای انتشار در این پایگاه ارسال نموده است:

برادر عزیزم آقا محسن به محض ورود به دانشکده افسری در سال 78 و با دیدن اولین ملاقات شیفته اخلاق ایشان شدم. من بچه شهرستان بودم و ایشان بچه تهران.

اما هیچ زمانی هیچ برتری برای خودش قایل نبود. از ترم دوم به بعد بود که همکلاسیها بخاطر برخورد خوب محسن از فرمانده گروهان خواستند که ایشان به عنوان ارشد کلاس باشد.
 راستش ارشد اختیارات زیادی داشت اما این قدرت هیچ تاثیری بر او نگذاشت و بیشتر با بچه های کلاس صمیمی شد.

بچه ها هم با دل و جان از ایشان اطاعات پذیری میکردند. طبق قانون دانشکده هر دانشجو فقط یک ترم میتوانست ارشد باشد. اما به دلیل مدیریت و اخلاق خوب محسن و با رضایت بچه ها ایشان در ترم بعد هم به عنوان ارشد انتخاب شد.

درس خوبی داشت. یک روز یکی از اساتیدمان به ایشان گفت «من چند سال در خدمت شهید صیادی شیرازی بودم. من هر چه در وجود شهید صیاد می دیم در وجود شما هم می بینم. هم نظم و انضباط و خوش خلقی و ذکاوت هوشی شما مانند صیاد شیرازی است».

محسن سیمای جذابی هم داشت. قیافه اش مثل آدم های معصوم بود. البته معصوم هم بود من هیچ زمانی در طول رفاقت هیچ گناهی از ایشان ندیدم. محل درسمان اصفهان بود. یک روز به من گفت بیا بعد از ظهر ها با هم بریم حوزه علیمه. ارتباط با حوزه علمیه و روحانیت می تواند بر روی ما تاثیر خوبی داشته باشد. مدرسه دارالحکمه اصفهان میرفتیم. آنجا طلبه ها تا پایه ششم بودند. لباس روحانی نمی پوشیدند فکر میکردند ما هم روحانی هستند.

 برای نماز مغرب و عشاء هم در حسینیه حوزه علمیه جمع شدیم امام جماعت نیامده بود به همدیگر طلبه های جوان تعارف میکردند یک دفعه چشمشان به محسن و آن سیمای نورانیش خورد. همه گفتند شما باید بیای امام جماعت بایستی. میخواست بگویو من طلبه نیستم اما من نگذاشتم و گفتم صلواتی ختم کنید تا حاج آقا تشریف بیاورد جلو. آن شب شاید حدود 100 طلبه بودند که نماز را به امامت محسن خواندیم.
بعدها این رفت و آمد را به حوزه علمیه ادامه داشت. فکر کنم سال 79 بود که به پیشنهاد محسن رفتیم دو ماه در دوره روایتگری به صورت تئوری شرکت کردیم.

 آخرهای اسفند دوره عملی روایتگری را رفتیم خوزستان. دقیق مطالب را یاد داشت میکرد روز سوم فروردین بود که با ما خداحافظی کرد و گفت برای 5 فروردین وقت قبلی دفتر حضرت آیت الله بهجت گرفتم که خطبه مان را بخواند.

به او تبریک گفتیم اما من خصوصی بهش گفتم تو چون آدم پاکی هستید جرات کردی بری پیش آقای بهجت من که میترسم برم پیش ایشان چون می گویند حضرت آیت الله بهجت از درون فکر و قلب ما را میخواند. در ادامه گفتم یک بار هم که رفتم داخل مسجد که حضرت آیت الله بهجت در مشهد حضور داشتند پشت یک ستون پنهان شدم که مرا نبیند.

محسن خندید و گفت: اگر آقای بهجت میتواند قلب و فکر افراد را بخواند مطمین باش پشت ستون را هم میتواند ببیند و نیازی به پنهان شدن شما نبوده است با هم خندیدیم و ایشان از خوزستان به تهران و از تهران به همراه خانواده به قم رفتند و خطبه عقدشان را آقای بهجت جاری کردند.

آقا محسن دومی یا سومین نفر کلاس 40 نفر بودند که متاهل شدند بعد از آن  همکلاسی ها را تشویق میکرد که زودتر ازدواج کنند.
ایشان در شنا، تیراندازی و آمادگی جسمانی مهارت خاص داشتند. در اردوی نائین که ما می بایست چند کیلومتر در شرایط سخت پیاده روی کنیم ایشان جز نیروهای برتر بودند. دانشکده افسری تمام شد به ما درجه ستوانی دادند.

مثل حالا موبایل نبود دفترچه ام را بهش دادم گفتم آدرست را بنویس تا اگر آمدم تهران و توفیق شد یک سری بهت بزنیم. آدرس یافت آباد را نوشت کامل و شماره تلفن خانه شان را شماره مستقیم نوشت و شماره پایگاه بسیج را شماره غیر مستقیم نوشت. گفت اگر خانه نبودم پایگاه بسیج هستم.

در پایان صفحه نوشت: سرهنگ پاسدار محسن فرامرزی و امضا کرد. بهش گفتم تو که سرهنگ نیستی تو درجه ات ستوان است.
سال گذشته زمانی که دوستم آقا تهرانی خبر شهادت آقا محسن را داد از استانمان با یکی از دوستانم آمدم به آدرسی که محسن 15 سال پیش داده بود اولین عکسی که از محسن دیدم با درجه سرهنگی بود.

روحش شاد و یادش گرامی باد

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END