کتاب «عنقای عرش» به قلم محمدعلی محمودی است که به زندگی و خاطراتی از شهید حجة الاسلام و المسلمین عبدالرزاق نوری صفا می پردازد که پس از سال ها مجاهدت و مبارزه خستگی ناپذیر وحضور در بیشتر عملیات های دفاع مقدس در سال 1373 به شهادت می رسد.

نام کتاب: عنقای عرش

موضوع: خاطرات سردار رشید اسلام شهید حجة الاسلام و المسلمین عبدالرزاق نوری صفا

نویسنده: محمدعلی محمودی

ناشر: کنگره بزرگداشت سرداران شهدای استان سیستان و بلوچستان

تاریخ نشر: بهار 1377

تیراژ: 3000 نسخه

کتاب «عنقای عرش» به قلم محمدعلی محمودی است که به زندگی و خاطراتی از شهید حجة الاسلام و المسلمین عبدالرزاق نوری صفا می پردازد که پس از سال ها مجاهدت و مبارزه خستگی ناپذیر وحضور در بیشتر عملیات های دفاع مقدس در سال 1373 به شهادت می رسد.

این کتاب در سه فصل و 200 صفحه تنظیم شده است که سه فصل آن عبارتند از

فصل اول: زندگی نامه، فصل دوم: خاطرات و فصل سوم: گوشه ای از صفات و سجایای اخلاقی شهید نوری صفا است.

عنقای عرش در بهار سال 1377 و با تیراژ 3000 نسخه از سوی کنگره بزرگداشت شهدای استان سیستان و بلوچستان منتشر شده است.

چکیده:

به سرانگشت عطوفت دانه اشک از سیمای پیرمرد آواره می چید با بازوی همت و حمیت ؟ آرامش و تسکین را برای این میهمان دل شکسته می گستراند، به یکایک خیمه ها سر می زد و با لهجه شیرین عربی که داشت با آنان ساعت ها به گفتگو می نشست تا بار دیگر سکینه قلب را میهمان دل های پاک آنان کند.

من که از این همه تحرک و تلاش نگرانی حاجی به شگفت آمده بودم و روزی به او گفتم حاج آقا چرا اینقدر نگران هستید او گفت: من خود مولود کربلایم و اکنون حال این مرغان مهاجر را که از آشیانه های مطهر خویش رانده شده اند از عمق جان درک می کنم و چنین بود که نوری صفا تا آخر ایستاد و همراز آنان باقی ماند.

بگو لا اله الا الله

انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسیده بود و عناصر ضد انقلاب که از تلاش های خود در راه توقف سفینه نهضت حسینی و یا انحراف آن از مسیر اصلی نتیجه ای نگرفته بودند، در واپسین روزهای حیات ننگینشان در قالب گروهک های چپ، راست و التقاطی در بندر انزلی گرد هم آمده بودند تا این بار نفیر شوم خود را از شمال کشور اسلامی سر دهند. شهید حجة السالام روحانی از سوی دفتر حضرت امام (ره) مأموریت یافته بود تا تشکیل گروهی معروف به گروه ضربت این نفیر نفرت انگیز را در حلقوم خفه کند.

شهید بزرگوار حاج آقا نوری صفا نیز به همراه همسر محترمه اش در گروه حضوری چشمگیر و فعال داشت. ایشان علاوه بر فعالیت های ارشادی در حرکت های نظامی نیز بسیار خوش می درخشید. گروه در حرکتی قاطعانه عوامل استکبار را دستگیر می نمود و با تشکیل دادگاه های انقلابی این جرثومه های فساد را به کیفر می رسانید.

اما آنچه در این کشاکش خون و نبرد زیبا و به یاد ماندنی بود، حرکت های ارشادی و الهی آقای نوری صفا بود که تحسین همگان را بر می انگیخت. هر گاه دادگاه گروه یکی از این محاربین را به اعدام محکوم می کرد، حاج آقا در اقدامی خیرخواهانه تلاش می کرد تا این عنصر گمراه و معاند را در آخرین لحظه های زندگی به توبه وادار کند و ذکر توحید را بر زبان او جاری سازد. شاید که مستوجب رحمت الهی گردد.

روزی یکی از این افراد که به اعدام محکوم شده بود. در آخرین ساعات حیات ننگینش در برابر اصرار حاج آقا برای توبه و گفتن شهادتین مقاومت می کرد و هر قدر حاج آقا از او می خواست که قبل از اعدام توبه کند و بگوید: لا اله الا الله او امتناع نموده و می گفت هرگز چنین چیزی نخواهم گفت.

چند لحظه به اعدام او بیشتر نمانده بود. حاج آقا این بار با کمی تندی به او گفت: آخر چه چیزی را نمی گویی؟ و او با لجاجت در واپسین دم حیات گفت: نمی گویم لا اله الا الله. حاج آقا با رضایت خندید و گفت: همین قدر که گفتی کافی است.

کتاب: عنقای عرش، ص43-44

شناگر کشتی گیر

روزی تعدادی از برادران عزیز جانباز را به همراه خانواده های معظمشان به یک اردوی سیاحتی در کنار زاینده رود برده بودیم و حاج آقا نوری صفا نیز در این اردو به عنوان مبلغ همراهمان بود.

به قصد شنا و تفریح به آب زده بودیم و برادران جانباز گمان می بردند که حاج آقا به عنوان یک روحانی طبیعتاً اهل شنا و بازی در آب نخواهد بود و لذا از رفتن به میان آب خواهد ترسید و از آب فرار خواهد کرد. با همین ذهنیت یکی از برادران حاج آقا را بغل زد و به وسط رودخانه انداخت. اما همگان در کمال شگفتی مشاهده کردیم که حاج آقا شناکنان تا نزدیکی سد که فاصله بسیاری با ما داشت رفت و برگشت. هنگامی که از آب بیرون آمد برادران بهت زده از ایشان پرسیدند که شما چگونه به این خوبی شنا کردن می دانید در حالی که عموماً علما کمتر به این چیزها می پردازند و ایشان در پاسخ گفتند: من تمام فنون و آموزش هایی که حضرت امام فراگیری آن را لازم دانسته و یا توصیه کرده اند فرا گرفته ام.

به همین دلیل بود که ایشان در طول زندگی و کار، هم خودشان را و هم سایر همراهانشان را ملزم کر ده بود که حداقل هفته ای یک بار شنای دسته جمعی داشته باشند.

در همان اردو وقتی حاج آقا این پاسخ را فرمود یکی از برادران گفت: شما که چنین ادعایی دارید آیا می توانید کشتی هم بگیرید. این در حالی بود که آن برادر خودش کشتی گیر بود. حاج آقا با لبخند گفت: مانعی ندارد، آزمایشی می کنیم.

دو طرف برای کشتی مهیا شدند. حاج آقا با جثه ای نحیف و لاغر و آن برادر کشتی گیر با هیکلی درشت و تنومند. طرفین به هم می پیچیدند و برادر کشتی گیر تمام فنونی را که می دانست به کار برد تا حاجی را به زمین اندازد اما هر چه بیشتر کوشید کمتر توفیق یافت. تا اینکه پس از خستگی مفرط تسلیم یک پای حاجی شد و بر زمین غلطید

کتاب: عنقای عرش، ص53-54

روحانی ورزشکار

همراه حاج آقا نوری صفا برای طی کردن یک دوره آموزشی به روسیه رفته بودیم. در این مأموریت حاجی با برادران همراه بسیار گرم و گیرا برخورد می کرد.

با وجود اینکه از نظر جسمی وضعیت نا مطلوبی داشتند و به دلیل شیمیایی شدن، از نظر تنفس دچار گرفتاری های حادی می شدند اما هر روز عصر همه را موظف می کردند که ورزش کنند و خود ایشان نیز ورزش می کردند. غالباً فوتبال و یا تنیس بازی می کردند و کاملاً مشخص بود که همیشه این کار را می کرده اند.

روزی رئیس دانشکده ای که ما در آن دوره می دیدیم همراه با مترجم وارد محوطه شد. چون کراراً حاج آقا را در حال ورزش کردن دیده بود تعجب کرده بود و به همین دلیل پیش آمد و از ایشان پرسید که شما در چه درجه و سطحی هستید؟ آیا آیت الله هستید (ظاهراً ایشان از مراتب روحانیت فقط آیت الله را می دانست)حاج آقا متواضعانه در پاسخ گفت: خیر من یک طلبه معمولی هستم. من چون فکر می کردم که شاید ایشان متوجه تواضع حاج آقا نشود به مترجم گفتم به ایشان بگو که حاج آقا تواضع می کنند ایشان نزدیک به مرتبه آیت اللهی هستند. رئیس دانشکده در پاسخ گفت: تعجب ما از این است که می بینم شما فوتبال می کنید. تنیس بازی می کنید، با کامپیوتر کار می کنید در حالی که روحانیت ما اینگونه نیستند. آنان غالباً در همان مسائل روحانی خودشان محدود می شوند و گرایشی به چنین فعالیت هایی ندارند.

آری حقیقتاً چنین بود که شهید نوری صفا جنبه های مختلف تعالی و کمالات و ارزش های متنوع الهی و انسانی را در خود گرد آورده بود و تأسی از مولا و مقتدای خویش امیر مؤمنان علی(ع) جامع جمیع جهات کمالی بود.

کتاب: عنقای عرش، ص55-56

معراج در معراج

بنا به روایت همسر مکرمه شهید نوری صفا، ایشان حالات عرفانی بسیار زیبایی داشتند و همواره خلوت شب های خویش را به نور تهجد و نوافل آذین می بستند. درازای شب را با دعا و ذکر و قرائت زیارت عاشورا و جامعه کبیره و به ویژه تلاوت قرآن کوتاه می کردند و شبان تیره با گریه و تضرع و استغاثه به سپیده صبح پیوند می زدند.

زمانی که این عارف جلیل القدر مسؤولیت ستاد معراج شهدای جبهه را به عهده گرفته بودند در یکی از روزهای اول این مسؤولیت جدید، عده ای از فرزندان بسیجی ایشان در ستاد معراج، تصمیم می گیرند با این پدر روحانی خویش شوخی کنند. برنامه شان این است که در نیمه های شب، در دل تاریکی چهار گوشه پتویی که حاج آقا بر آن خوابیده است را بگیرند و حاج آقا را ببرند در میان شهدا، در سردخانه بگذارند. تا به گمان خویش حاج آقا را بترسانند و با این شوخی موجبات تفریح و انبساط خاطر خودشان و حاج آقا و سایر بسیجیان ستاد را فراهم نموده و موجب تقویت روحیه رزمندگان گردند.

طبق برنامه نیمه های شب همه از خواب بر می خیزند و به طرف رختخواب حاج آقا می روند اما با کمال تعجب می ببینند که حاج آقا در بستر نیست. هر چه منتظر می شوند حاج آقا نمی آید. تمام اطراف را به جستجوی حاج آقا می پردازند. اما اثری از او نمی بینند. در جستجوی او به سردخانه وارد می شوند و با شگفتی حاج آقا را می بینند که در میان شهدا دراز کشیده و به راز و نیاز مشغول است گریه و تضرع می نماید و از خدای خویش طلب شهادت و آرزوی مغفرت می کند.

کتاب: عنقای عرش، ص57-58

عبرت

شهر اهواز را به قصد ایستگاه حسینیه ترک کرده بودیم. راهمان تا حسینیه طولانی بود و من و حاج آقا نوری صفا سوار بر خودروی نظامی می بایست این راه دراز را طی می کردیم. هوا بسیار گرم و تابش خورشید جنوب بی امان بود. رانندگی خودرو به عهده من بود و هر کدام از ما عوالم خودمان را سپری می کردیم. حاج آقا کنار پنجره لندکروز سپاه نشسته بود و مناظر دور دست را که در پشت صحنه های تلاطم و غوغا فراهم شده بود نمی شکست.

در مسیر خرمشهر نزدیکی کارخانه ی نورد آثار گورستانی به چشم می خورد. وقتی شهید نوری صفا چشمش به قبرها افتاد نگاهی به من انداخت و گفت: حاجی کنار این قبرستان برادران مزدور! توقف کن تا کمی عبرت بگیریم و لحظه ای بعد به همراه آقای نوری صفا در میان قبرها مشغول قدم زدن بودیم. اینجا گورستان حدود دویست نفر از مزدوران بعثی بود که به قصد فتح اهواز حتی تا نورد هم پیش آمده بودند. نوری صفا قبرها را وارسی می کرد و زیر لب چیزی می گفت که نمی شد فهمید چیست؟

در حاشیه گورستان چند اتاقک که به نظر می آمد مقبره باشد مشاهده می شد. قدم زنان از گورستان بعثی ها دور شدیم و بدون آنکه در جستجوی چیزی خاص باشیم به طرف اطاقک رفتیم. وارد شدیم. در یکی از آن ها گوری به چشم می خورد که سنگ قبری رویش را مزین کرده بود. نام متوفی که با عنوان علما و روحانی بر سنگ حک شده بود مرحوم شوشتری بود. حاج آقا وقتی متن سنگ لوح را خواند بسیار شگفت زده شد و چند بار گفت: عجب، عجب آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم وسپس خطاب به من ادامه داد: ما را ببین که چقدر آرزو داشتیم این روحانی جلیل القدر را زیارت کنیم اما نمی دانستیم که سر راه همیشگی ماست. لحظاتی طولانی کنار قبر نشست و مفصل برای ایشان فاتحه و زیارت نامه خواند. با شگفتی از ایشان پرسیدم که مگر این مرحوم کیست؟ ایشان در جواب گفتند شخصیتی بسیار بلند مرتبه که هنوز به خوبی شناخته نشده و قدر او دانسته نمی شود اما آینده عظمت او بیشتر درک خواهد شد.

کتاب: عنقای عرش، ص67-68

رئیس و کولر گازی

اردوگاه و شهرک شهید علم الهدی میزبان خانواده های گرامی آوارگان جنگی بود و شهید نوری صفا به عنوان مسؤول این اردوگاه با تلاشی خستگی ناپذیر سعی در حل مشکلات معیشتی و رفاهی این عزیزان داشت. روزی یک دستگاه تریلی کانتینر دار که مقدار زیادی آذوغه و تجهیزات مورد نیاز اردوگاه را حمل می نمود وارد اردوگاه شد. طبق معمول همه روزه پیش از همه حاج آقا لباس از تن درآورده و مهیای تخلیه بار کامیون شد. بقیه ما نیز به دنبال ایشان رفتیم وشروع کردیم به خالی کردن بار تریلی.

هوا بسیار گرم بود و بار تریلی خیلی زیاد. همه در حالی که عرق از سر و صورتمان سرازیر بود، خسته و کوفته زیر بار مانده بودیم. حاج آقا همچنان خستگی ناپذیر با وجود فشار گرما و تشنگی به تخلیه بار مشغول بود و تلاش مضاعفی معمول می داشت که خود موجب قوت قلب و تجدید قوای ما می شد. راننده کامیون که از گرمای زیاد و خستگی مفرط به ستوه آمده بود گفت: همین حالا که ما داریم اینجا عرق می ریزیم و بار می کشیم، مسؤولین اینجا زیر کولرگازی نشسته اند و دارند کیف می کنند.

هیچ کس چیزی نگفت. سکوت همه جا را فرا گرفت و تنها چند نگاه و احیاناً لبخند بین بچه ها رد و بدل شد. وقتی کار تخلیه تمام شد و جمع پراکنده گشت، به راننده گفتم: به نظر شما از میان ما چند نفر کدامیک زحمت می کشید؟ راننده مشخصات حاج آقا را داد. گفتم: او را شناختی، گفت: نه، گفتم: او مسؤول این اردوگاه بود. تنهاراننده با شنیدن این سخن به شدت متأثر شد و شرمنده گشت و در حالی که از شرم سر در پیش افکنده بود، به سمت دفتر حاج آقا می رفت.

کتاب: عنقای عرش، ص76-77

غنا در قناعت

به قصد زیارت حاج آقا همراه با خانواده به اهواز رفته و در خانه ایشان استقرار یافته بودیم. طبق عادت دیرینه به واسطه علاقه وافر و محبت عمیقی که به جانبازان داشتند حقیقتاً در پذیرایی از ما سنگ تمام گذاشتند و زحمات بسیاری را متحمل شدند.طبق سنت همیشگی با سیمایی گشاده، خلقی کریم و لبخندی که همواره بر گوشه لب داشتند ما را استقبال می نمودند. روزی به قصد تفرج و تفریح و احیاناً خرید برخی مایحتاج به اتفاق همسرم از خانه بیرون رفتیم و چون خرید ما کمی از حد پیش بینی قبلی بیشتر شده بود، کفگیر به ته دیگ خورد و پول کم آوردیم. ناچار به خانه بازگشتیم تا از حاج آقا نوری صفا مختصری پول قرض بگیریم اما با شگفتی بسیار متوجه شدیم که در خانه پول نداشتند و لاجرم به یکی از بچه ها که در همسایگی شان می زیست مراجعه نموده و برایمان قدری پول گرفتند. این حادثه در حالی اتفاق افتاد که حاج آقا مسؤول دفتر نمایندگی ولی فقیه در سپاه یک استان بودند. آیا جز این است که گوهر حقیقی و دولت راستین رسیده و غنا را در قناعت یافته بودند؟

کتاب: عنقای عرش، ص83

میهمانان قدسی

توفیق رفیق گشته بود و سعادت زیارت مرقد مطهر آقا علی ابن موسی الرضا (ع) نصیب ما شده بود. به همراه خانواده به زیارت رفته بودیم و در حال بازگشتن از پابوس آقا بودیم که روبروی حرم جنب حسینیه تهرانی ها در ابتدای خیابان تهران، سفره بی تکلف زن و مردی که در گوشه میدان نشسته و به صرف ناهار مشغول بودند توجه ما را به خود جلب کرد. وقتی نزدیک تر شدیم در حالی که تقریباً تعجب کرده بودم متوجه شدم که این حاج آقا روحانی همان حاج آقای نوری صفای خودمان است. خدمتشان رفتیم و پس از احوالپرسی گفتم: چرا اینجا غذا می خورید. گفتند میهمان آقا هستیم لذا در خانه مبارک ایشان غذا می خوریم.

در میانه صحبت از سخنان همسر محترمه ایشان متوجه شدیم که شب ها را در رواق مطهر می گذرانند و پس از زیارت شبانه در همانجا هم می خوابند. لذا خطاب به حاج آقا گفتم چرا لااقل شب ها را به هتلی یا جای راحتی نمی روید؟ در پاسخ گفتند: می خواستیم یک بار دیگر خودمان را آزمایش کنیم و ببینیم که چقدر به این دنیا و تعلقات آن دلبستگی داریم؟ مبادا آنقدر به رفاه و راحتی دنیا عادت کرده باشیم که دنیا برایمان شیرین شده باشد و نتوانیم از آن دل بکنیم.

کتاب: عنقای عرش، ص112-113

سفره ی سنگین

روزی یکی از نهادهای دولتی حاج آقا نوری صفا را برای شرکت در جلسه ای دعوت کرده بود. من نیز در این جلسه همراه ایشان بودم. جلسه تا دیروقت طول کشید و لذا همانجا در محل جلسه غذا آوردند تا پس از صرف غذا جلسه ادامه یابد. سفره ای که چیده شده بود نسبتاً رنگارنگ و شامل دو نوع غذا بود. حاج آقا وقتی غذا را دید به آرامی برخاست و با عذرخواهی گفت: ببخشید، می خواهم چند رکعت نماز بخوانم، شما غذایتان را میل کنید. حاج آقا رفتند و به اقامه نماز پرداختند و بقیه از من پرسیدند که مگر حاج آقا نمی خواهند غذا بخورند. غذا سرد می شود. من آهسته پاسخ دادم که شما اجازه بدهید حاج آقا به نمازشان مشغول باشند. راستش را بخواهید ، چون شما دو نوع غذا در سفره گذاشتید، ایشان بلند شدند. حالا هم اجازه بدهید تا نمازشان تمام شود من ایشان را به سفره دعوت خواهم کرد اما فقط یک نوع غذا برایشان بگذارید. نماز حاج آقا تمام شد و من به خدمت ایشان رفته و خواهش کردم برای صرف غذا تشریف بیاورند. ایشان ابتدا خیلی عذر آوردند و مایل نبودند که سرسفره بیایند اما چون خیلی اصرار کردم، آمدند، سرسفره نشستند اما یک کاسه کوچک ماست را جلو کشیدند و با نان و ماست مشغول شدند.

کتاب: عنقای عرش، ص120-121

قرآن یعنی یک دنیا کتاب

روزی به همراه حاج آقا به یک کتابفروشی رفتیم تا کتاب بخریم. لحظاتی در میان قفسه های کتاب گشتیم و هر کدام، تعدادی کتاب را که مطابق نیاز و سلیقه مان بود انتخاب کردیم. با دست پر نزد فروشنده آمدیم تا پول کتاب ها را حساب کنیم. حاج آقا کتاب ها را از من گرفت و گفت: ببینم چه کتابی انتخاب کرده ای؟ وقتی کتاب هارا دید. گفت: در منزل چه کتاب هایی داری. من به طور مختصر در مورد موضوعاتی که بیشتر به آن ها توجه داشتم و در آن رابطه کتاب می خریدم توضیح دادم.

حاجی قدری با خود اندیشید و سپس تمام کتاب ها را از من گرفت و گوشه ای گذاشت. بعد هم دست مرا گرفت و با خود به سمت قفسه ای برد و قرآن بسیار نفیسی را که با کاغذ گلاسه اعلا و جلدی زیبا با حواشی و تذهیب چاپ شده بود از قفسه برداشت و گفت: اگر می خواهی کتابی بخری این را بخر. گفتم: در خانه قرآن دارم. گفت: داشته باش. این یکی را هم بخر و به همسرت هدیه کن. یک جلد از آن قرآن نفیس را خریدم و به همسرم هدیه کردم. این هدیه ارزشمند برای او خیلی جالب و گرانبها بود و همانطور که حاج آقا می گفت که قرآن یعنی یک دنیا کتاب. قرآن یعنی تمام قوانین دنیا و آخرت و خلاصه قرآن یعنی همه چیز، همسرم هم گویی تمام دنیا را از من هدیه گرفته باشد همانقدر خوشحال شد. اما هنوز به عنوان یادگاری گرانبها زینت بخش خانه ماست و خدا می داند این هدیه نفیس بجز برکات مادی چقدر مایه نزدیکی قلوب و استحکام بنیاد خانواده ما شده است.

کتاب: عنقای عرش، ص143-144

خاطره

در مأموریت روسیه که عده ای از برادران در خدمت حاج آقا نوری صفا بودند، برخی برادران خیلی روی مسأله حفاظت و رازداری حساس نبودند و لذا حاج آقا مرتب در صحبت ها و در بین نمازها برادران را به رعایت این اصل سفارش مؤکد می نمودند تا جایی که کار به جایی رسید که وقتی مأموران اطلاعاتی روسیه می آمدند تا به خیال خود از برادران اطلاعات بگیرند، قضیه برعکس می شد و این ما بودیم که از آن ها اطلاعات می گرفتیم. به طوری که بارها خودشان اعتراف کرده بودند که ما نمی توانیم به طرف اینها (برادران ایرانی) برویم. چون به محض اینکه ما می خواهیم از آنها اطلاعات بگیریم آن ها ما را به حرف کشیده و از ما اطلاعات می گیرند.

کتاب: عنقای عرش، ص159

خاطره (عیناً از دست نوشته های خود شهید در موضوع عشق نقل می شود)

بسمه تعالی

7/9/64 ساعت 9 شب 5 ربیع الاخر

شمعی روشن و نور افشان. پروانه کوچکی گاه چرخی در پیرامون شمع می زند و بنده هم تماشاگر که این حیوان چه می کند؟ و متعجب از حکمت خداوند. پروانه بعد از مقداری پرواز با فاصله زیاد ناگهان خود را به شعله های شمع زد و آتش مقداری او را سوزاند اما حیوان دوباره برگشت و این بار درست خود را به میان آتش انداخت و من صدای جز جز سوختن بال های او را شنیدم و او حتی نتوانست از شمع فاصله بگیرد و درست در داخل موم های شمع آب شد. با سر فرو رفت و سوخت و من متحیر از اینکه این سوختن از چه مقوله ای است و این حیوان چه می خواست به من اشرف مخلوقات بگوید؟ خدایا!

شاید این حیوان می خواست به من بنده بگوید، نور را دریاب ولو با سوختن خود. اگر بنای عشق بازیست از این حیوان باید آموخت. شمع همچنان می سوزد و با نورافشانی خود، اطاق را روشن می کند و با این روشنایی این چند خط را می نویسم و دعا را نوشتم و بعد از گذشت حدود یک ساعت با اعلام رادیو و پایان درس نهج البلاغه، پروانه کاملاً سوخت و هیچ اثری از این حیوان نمی بینم. خدایا تو کمک کن که متحیرم و جاهل و تو علیمی!

کتاب: عنقای عرش، ص196

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده