گفت وگو با فرزند ارشد سردار همداني
چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۷
كارهاي خيلي خاصي انجام مي داد كه ما از طريق دوستان ايشان، به عنوان اعضاي خانواده اش مطلع مي شديم. همان موقع كه پدر بود، مي ديدم كه برخي كارهاي خيلي بزرگي را به نام افراد ديگر تمام ميكرد، مثلاً كاري كه خودش كرده بود، به نام شخصي ديگر تمام ميكرد. ايشان نخستين كانون بسيج جوانان را در همدان بعد از جنگ راه اندازي كرد. آن موقع خيلي از مديران فرهنگي كشور ما شايد به اين مسأله فكر نميکردند

شايد اگر بخواهيم به زندگي و سرگذشت 40 سال مجاهدت سردار همداني بنگريم فرزند ارشد و 35 ساله او حرف تازه اي برایمان نداشته باشد كه بر انبوه شناخت جامعه از او بيفزايد. اما آغاز گف تو گو اين تصور را بر هم مي زند، كسي كه سال هاي كودكي، پدر را بواسطه حضور هميشگي اش در جبهه درك نكرده است، در دوران جواني تحت تأثير رفتار و منش او قرار مي گيرد. اكنون مي توان از زندگي سردار همداني جزئياتي كشف كرد كه فقط زبان وهب قادر است آنها را بگويد، كسي كه صراحت و صداقت را توامان از پدر به ارث برده است. وهب در اين مجال از عمق باورها و آرما نهاي ابووهب ميگويد.


شما فرزند يك شهيد شاخص هستيد، شهيدي كه اين روزها خيلي از او نام برده مي شود. خود شما از افكار عمومي و در محيط اطراف خود چه برداشتي از ذهنيت مردم نسبت به شهيد بزرگوار داريد و چه بازتاب هايي نسبت به ايشان در جامعه مي بينيد؟

بله. من وهب همداني فرزند اول خانواده هستم، تحصيلاتم فوق ليسانس است و الان هم كارمند بانك هستم. جاي خوشوقتي است كه بگويم رفتار مردم فوق العاده است، يعني ارتباطي كه مردم از هر طيف و جناحي با ما به عنوان بازماندگان اين شهيد دارند، ارتباط خيلي خوبي است و نسبت به اين شهيد از خود ارادت نشان مي دهند و خود ايشان هم هميشه اين اعتقاد را داشت و مي گفت هر كاري را بايد با مردم و براي مردم انجام داد، يعني به مردم خيلي اعتقاد داشت حتي در قضاياي پس از انتخابات سال 88 هرگز نديديم كه از مردم گلايه كند. با اينكه بعضي از مسئولان در گوشه و كنار مسائل خاصي را مطرح مي کنند و گاه از مردم انتقاد ميکنند، ولي ما نديديم كه حتي براي یکبار ايشان از مردم گلايه كند و هميشه تأکید داشت كه مردمجلوتر از ما هستند و ما بايد هرچه مي توانيم حرك تكنيم تا به آنها برسيم.

شايد لازم باشد كه بيشتر از زواياي پنهان اين شهيد بزرگوار بگوييم. چون علي رغم تلاش ها و فعاليت هايي كه داشت شناخت جامعه از ايشان كافي نيست. در اين ارتباط شما چه شناخت جديدي مي توانيد از پدرتان ارائه كنيد كه معرف شخصيت ايشان باشد؟

شناختي كه ما از ايشان داريم، كم است، البته منظورم خودم هست، از رفتارهاي ايشان و ارتباطات ايشان بايد دوستانشان بگويند كه بيشتر ايشان را مي شناسند و بعضي از اين مسائل هم شايد گفتني نباشد، اما تا آنجا كه من مي دانم شهيد همداني یک شخصيت چندبعدي بود، چون هم یک فرمانده نظامي بود، هم فعاليت هاي فرهنگي داشت. در پيام هاي تسليت مسئولان به مناسبت شهادت ايشان اين تنوع فعاليت را شاهد هستيم. اگر به اين پيام ها دقت كنيم مي بينيم كه از حضرت آقا به عنوان فرمانده كل قوا تا رئيس جمهوري، فرماندهان نظامي و مسئولان وزارت خارجه و... اشاره كردند كه ايشان یک فرمانده نظامي قوي و یک نيروي استراتژيست و یک مدير راهبردي و فرهنگي بوده كه تفكر مردم محور داشته است. خيلي از افرادي كه فعال در حوزه فرهنگي هستند، ايشان با آنها ارتباط داشتند مثل مرحوم رسول ملا قلي پور كه خيلي كمكشان می کرد، يا آقاي حاتمي کیا كه در شهادت ايشان پيام داد. همين طور چهره هاي فرهنگي مثل آقاي گلعلي بابايي، آقاي بهزاد، آقاي حميد حسام، معتقدند كه ايشان یک مدير فرهنگي بود و محيط فرهنگ را به خوبي مي شناخت و از نقش و كاركردهاي ابزار رسانه مطلع بود. من خاطرم هست زماني كه وارد سوريه مي شوند، مي بينند رسانه ها دست داعش است و مي آيد اينجا و چند نفر از بچه هاي نخبه دانشگاه شريف را به آنجا مي برد و تلاش ميکند كه بر فضاي رسانه اي مسلط شود. اگر شما بخواهيد شخصيت ايشان را باز كنيد، دوستان و فرماندهان جنگ در مورد ايشان مي گويند كه ما با یک شخصيت جامع الاطرافي مواجهيم كه در عين اينكه یک مدير نظامي است، در همين حال تفكر فرهنگي هم دارد. ايشان درباره داعش مي گفت، بحث داعش یک كار فرهنگي است يعني از ديد نظامي نگاه نميکرد و مي گفت اين ريشه دار خواهد بود و اين نتيجه یک كشت 30 ساله است كه آنها الان دارند برداشت ميکنند. يعني ايشان به عنوان یک فرمانده نظامي كاملاً از منظر فرهنگي به اين موضوع و پديده نگاه ميکرد. با اينكه در آنجا فرمانده جنگ بود ولي نوع نگاهي كه به پديده داعش داشت فرهنگي بود و توانش را روي كار فرهنگي مي گذاشت. مثلاً آقاي نادر طالب زاده هم مورد خوبي است كه خاطرات نابي از ايشان دارند. وقتي با اين افراد صحبت كنيد خواهند گفت كه ايشان با مسأله سوريه چه برخوردي داشت.

بله در اين ارتباط همه متفق القولند كه حضور ايشان در سوريه موجب تحولات زيادي به نفع جبهه مقاومت شد. شما چه اطلاعاتي در اين باره داريد؟

روزي كه وارد دمشق مي شود، دمشق در آستانه سقوط بوده و آقاي بشار اسد هم همسرش را به بیرون کاخ فرستاده بود، تكفيري ها كاخ رياست جمهوري را با آر پي جي مي زدند . در چنين شرايطي با مسئولان سوري جلسه مي گذارد، همه خود را باخته بودند. اما ايشان روحيه ديگري داشت و بسيار اميدوار بوده است. خيلي خونسرد بود. دوستان ايشان مي گويند در شرايط سخت هم خونسردي ايشان را مي ديديم، وجود بحران ايشان را به هم نمي ريخت . در همان شرايط كه سوري ها به هم ريخته بودند، ايشان به بشار اسد مي گويد چيزي نيست، درست مي شود و پيشنهاد مي دهد در اسلحه خانه ها را باز كنيد و مردم را مسلح كنيد، يعني باز هم اعتماد به مردم، مسئولان سوري مي گويند نمي شود اسلحه را دست مردم داد، ايشان مي گويد مگر نمي گو ييد كار تمام است، پس اين كار را بكنيد و به مردم اعتماد كنيد و اينها را مسلح كنيد كه خود آقاي بشار اسد اعتماد ميکند و دستور مي دهد كه اسلحه در اختيار مردم بگذارند. پس از اين اتفاق خود مردم نخستين كمپ دفاعي را به وجود مي آورند و در مدتي كه ايشان آنجا بود، جنگ از دمشق و كاخي كه زير حمله بود، الان به حلب كشيده شده و کیلومترها از مركز سوريه دور شده است. بنابراين آنجا هم دفاع مردمي را پايه گذاري ميکند به طوري كه مسئولان رژيم صهيونيستي به امریکا و كشورهاي غربي اعتراض ميکنند كه شما آمديد نظام سوريه را ساقط كنيد اما باعث شديد كه ايران بتواند اينجا هم يك حزب الله دوم تشکیل دهد. اين نتيجه اعتماد ايشان به مردم و جوانان بود. خاطرم هست كه ايشان هميشه مي گفت من به جوان ها اعتقاد دارم و همين جواناني كه در خيابان مي ايستند، اگر قرار باشد براي ممكلت اتفاقي بيفتد، مي آيند از مملكت دفاع ميکنند. اين براي خود من قابل هضم نبود ولي ايشان كاملاً به اين مسأله اعتقاد داشت. غير ممكن بود یکي از آن جوانان بنشيند و با ايشان صحبت كند و شيفته ايشان نشود. نوع رفتاري كه داشت، خاص بود


ابو وهب به روایت وهب

شناخت شما نسبت به ايشان قبل از شهادت بيشتر بود يا بعد از شهادت؟

من خودم پيش بيني اين شرايط را ميکردم، حدس و گمان هايي مي زدم. به هر حال ايشان یک اخلاص بالايي داشت. وقتي حضرت آقا به منزل ما آمدند روي اين مسأله تأ يكد داشتند كه اخلاص ايشان اين كار را كرد. وقتي تشييع پيکر ايشان انجام شد، جمعيتي حضور داشت كه بي نظير بود حتي در تهران هم كم نظير بود. حضرت آقا فرمودند اين نتيجه همان اخلاص بود و یکی از پاداش هايي كه خداوند در دنيا به ايشان داد همين قضيه بود.

كارهاي خيلي خاصي انجام مي داد كه ما از طريق دوستان ايشان، به عنوان اعضاي خانواده اش مطلع مي شديم. همان موقع كه پدر بود، مي ديدم كه برخي كارهاي خيلي بزرگي را به نام افراد ديگر تمام ميكرد، مثلاً كاري كه خودش كرده بود، به نام شخصي ديگر تمام ميكرد. ايشان نخستين كانون بسيج جوانان را در همدان بعد از جنگ راه اندازي كرد. آن موقع خيلي از مديران فرهنگي كشور ما شايد به اين مسأله فكر نميکردند.

از فعاليت هاي فرهنگي ايشان چه اطلاعاتي داريد؟ فعاليت هايي كه جنبه عمومي داشته و ضرورتي به رعايت ملاحظات نظامي نبوده است.

همين بحث تاريخ شفاهي و نوع بازخواني دفاع مقدس، نخستين كسي است كه اين سيستم را راه اندازي كرد. براي ثبت و ضبط مستندات عمليات هاي دوران دفاع مقدس همه حاضران در آن عمليات را مي آورد و با هم بحث ميکردند، ساعت ها فيلمبرداري ضبط مي شد. از نظر اقتصادي و فرهنگي به قرض الحسنه خيلي اعتقاد داشت و مي گفت سيستم قرض الحسنه بايد در كشور اسلامي حرف اول را بزند. كسي مي خواهد كار بكند بايد یک سيستمي باشد كه تسهيلات مبتني بر عقود اسلامي بدهد. روي قرض الحسنه خيلي تأ يكد داشت، مي گفت وقتي شما به كسي قرض مي دهيد داريد اشتغال ايجاد ميكنيد و آن شخص موظف است آن را به شما برگرداند. اين طور نيست كه یک چيزي به او بدهيد و برود خرج كند و تمام شود و بيايد چيز ديگري بخواهد. نگاه ايشان و تلاش هايش در اين زمينه براي خيلي از افراد شغل ايجاد كرد، در صورتي كه یک ريال براي خانواده خود از اين چيزها استفاده نميكرد و ما به عنوان اعضاي خانواده اش از كوچكترين تسهيلاتي استفاده نميكرديم. وقتي من اين رفتارها را مي ديدم، متوجه مي شدم اين فرد توانايي هاي خيلي بزرگي دارد ولي در سايه آن اخلاص خود، پنهان مانده است. خصلت ديگر ايشان اين بود كه در تصميم گيري اش خيلي قاطع بود يعني وقتي تصميمي مي گرفت با كسي شوخي نداشت، يعني به نتيجه مي رسيد كه اين كار درست است، آن را انجام مي داد، اين باعث شده بود یک سري افراد جلوي ايشان موضعگيري داشته باشند، اينها مي آمدند و جوسازي ميکردند ولي اصلاً به اين مسائل توجه نميکرد. مثلاً راجع به صندوق قرض الحسنه عدل اسلامي هزار تا حرف و حديث پشت سر ايشان بود، ولي توجه نميکرد هر چند كه اين حرف ها يك اثراتي پيرامون او مي گذاشت اما ايشان در مسيري كه مي رفت به خودش فكر نميكرد و برايش مهم نبود كه اين كاري كه من ميكنم چقدر هزينه دارد و چقدر به وجهه اش آسيب مي رساند، اينها باعث مي شد بعضي وقت ها انتقاداتي نسبت به ايشان وجود داشته باشد ولي شهيد راه خودش را مي رفت. البته بعد از شهادت ايشان تمام اين مسائل براي كساني كه شك و شبهه داشتند و حتي با ايشان زاويه داشتند، حل شد و آنها آمدند و از بعضي حرفهايي كه زده بودند ابراز پشيماني كردند.

شما يك بخشي را در مورد نگاه فرهنگي گفتيد اتفاقاً در سوريه هم با همين نگاه رفتند، بحث انتقال تعدادي از جوانان براي راه اندازي رسانه ها، اطلاعات و جزئياتي در اين مورد به ما مي دهيد؟ همان طور كه گفتيد داعش واقعاً فضاي رسانه اي را گرفته بود؟

من اطلاعات كلي دارم و از ريز آن باخبر نيستم و نمي دانم آن كساني كه هستند، مي توانند اين اطلاعات را انتقال بدهند يا خير و طبقه بندي شده است يا خير ولي در مورد بحث ترور مي گفتند كه دو هزار نفر ترور شده بودند و همه خود را باخته بودند و در جلسه اي من گفتم ما 17 هزار شهيد ترور داريم و اين چيزي نيست. تمام اركان ما را در اول انقلاب از رئيس جمهوري و تئوريسين و غيره را ترور كردند، ولي براي آنها غير قابل قبول بود. اين فرهنگ دفاع مقدس و انقلاب را ما بايد بتوانيم صادر كنيم و هرجايي ببريم و آنجا با اين نگاه فرهنگي بيمه مي شود. یکي از كارهايي كه ايشان انجام داد اين بود كه كتاب هاي دفاع مقدس را توسط مترجمين قوي و عرب زبان ترجمه کردند. همين كتاب ها آنجا ناياب شده بود حتي مي گفت جاهاي ديگر كه ايراني مي ديدند، روي سرشان مي گذاشتند، خود آنها بازرسي مي شدند ولي همينکه مي ديدند ايراني است دیگر بازرسی شان نمی کردند، تفكرشان و نگاهشان به ايراني طور ديگري شده و جالب است كه سوريه یک درصد شيعه دارد و اينها كه مي گويم همان اهل سنت هستند كه معتقد به انقلاب اسلامي شدند

ابو وهب به روایت وهب


حالا بپردازيم به زندگي اجتماعي ايشان قبل از شهادت. نگاه ايشان به زندگي خانوادگي چطور بود. شما به عنوان فرزند ايشان حس مي كرديد با چه شخصيتي مواجه هستيد و چه مسيري را دنبال مي كند؟

نگاه ايشان خيلي باز بود يعني در دوران نوجواني كه دوران گذار است، در آن موقع يادم نمي آيد كه مستقيم كسي را مجبور كرده باشد كه كاري را انجام بدهد يا به زور بگويد كه كتابي را بخوان بلكه خيلي ظرافت به خرج مي داد. من مي نشستم با ايشان خيلي راحت بحث میکردم و حرف هايي كه با شهيد مي زديم خيلي ها پذيرش نداشتند ولي ايشان راحت مي پذيرفتند و غير مستقيم من را به يك سري افراد مرتبط ميکردند مثل يك آقاي روحاني بود كه با پدر ارتباط خوبي داشت. غير مستقيم آن چيزي را كه مي خواست از طريق ايشان به من منتقل ميکرد. در خانه هم به همين صورت بود. سيستم امر و نهي نداشت.

يادم مي آيد به من مي گفت وظيفه من اين است كه مسأله اي را به شما بگويم و شما مي توانيد در راه درست باشيد يا راه ديگري را انتخاب كنيد و آن با خود شماست. من بايد وظيفه خود را انجام بدهم، تلاش خود را ميکنم، ولي اينكه نتيجه كار چه خواهد شد را نمي دانم. شما حق حيات داريد و حق انتخاب. ايشان خيلي به ما آزادي مي داد و ارتباطي هم كه با جوانان داشت، همين طور بود. مثلاً یک جواني با یک تيپ خاصي مي آمد مي نشست پيش ايشان و اين نبود كه بخواهد به وضع و تيپش نگاه كند، بلكه همان طور كه با یک جوان حزب اللهي صحبت ميکرد با او نيز برخورد ميکرد و اين جوان مجذوب ايشان مي شد. اصلاً در رفتارشناسي استاد بود. شما شايد در ذهنتان بيايد كه كي فرمانده نظامي چطور ممكن است اين طور باشد ولي واقعيت اين است كه در تعاملات خانوادگي با افراد خانواده و فاميل فوق العاده انسان افتاده حالي بود حتي اگر كي جايي مي ديد كه افراد در ارتباط گيري معذب هستند، خود ايشان شروع به تلطيف فضا ميكرد تا جو دوستانه تر شود، به اصطلاح يخ محيط را مي شكست.

يعني شما در خانواده اي زندگي مي كرديد كه ديسيپلين نظامي نداشت؟

اصلاً رفتاري كه نشانه نظامي گري باشد در منزل از ايشان نمي ديديم. اصلاً تفكر و ديسيپلين نظامي در خانه نداشت. ما هم با ايشان واقعاً رفيق بوديم. یک جوي به وجود آورده بود كه ما هر مسأله اي داشتيم با ايشان در ميان مي گذاشتيم، شايد بعضي ها بگويند اين پدرم است و نمي توانم هر چيزي را به او بگويم و حريمي قائل مي شوند ولي ما با ايشان راحت صحبت ميکرديم. در عين حال آن حريم را هم حفظ میکرديم . مثلاً یک جايي اگر پا را فراتر مي گذاشتيم مي ديدم فاصله را حفظ ميکرد. شخصيت ايشان طوري بود كه ذاتاً قابل احترام بود. نوجوان یک حالت هايي دارد كه یک روز اين طرفي و یک روز آن طرفي است سختي است ولي با ما، یک رابطه اي داشت كه احترام را براي ايشان حفظ ميکرديم، نه به اين معنا كه مجبور باشيم، نه، خيلي هم راحت بوديم. مثاً اگر یک ليوان آب مي خواست به هیچکس نمي گفت برايم آب بياور بلكه خودش مي رفت و براي خودش آب مي آورد، مادرم مي گويد در اين سی و چند سالي كه با هم زندگي كرديم، حتي یک بار به من نگفت اين فلان چيز را براي من بياور، اينها خود به خود احترام مي آورد. حتي يادم مي آيد در خانه سطل زباله را خودش مي برد. رفتاري كه با ما داشت باعث شده بود ما با ايشان دوست باشيم. در واقع مشاور ما بود و هر مسأله اي كه داشتيم با ايشان در ميان مي گذاشتيم و به ما جواب مي داد.

امر و نهي هاي ايشان نسبت به شما چطور بود، مثلاً شما وقتي تحصيل مي كرديد يا كتاب هاي بخصوصي موضوع مطالعه شما بود يا فيلم هايي مي خواستيد استفاده كنيد كه از نظر عقيدتي ايشان نسبت به آن زاويه داشت، ايشان چه برخوردي مي كرد؟ آيا مصداقي وجود دارد بفرماييد چگونه برخورد مي كرد؟

ايشان ذهن ما را مي برد به سمت مصاديق و با مثال توضيح مي داد كه مثلاً اين روحياتي كه شما داريد، ما هم در گذشته داشتيم، آن زمان وضعيت اين طوري بود، يا توضيح مي داد كه حتي در بحث عقيدتي آن موقع بچه مذهبي ها نماز هم كه مي خواستند بخوانند، برخي آنها را مسخره ميکردند مي گفت اين مسيري را كه مي روي، حواست به همه ابعاد آن باشد


ابو وهب به روایت وهب

پيش آمده بود كه كتابي را شما در كتابخانه نگاه داشته باشي و آن را تورق كني و از آن خوشش نيامده باشد، آيا به شما چيزي مي گفت؟

بله پيش آمده بود، مثلاً یک رماني بود و مي گفت با خواندن اين رمان ها وقت خودت را تلف ميكني، ولي برخورد بدي نداشت و منطقي صحبت ميکرد. مي گفت وقتت خيلي با ارزش تر از اين است كه براي خواندن اين كتاب ها صرف كني و از اين زمان مي تواني براي كار بهتري استفاده كني. مثلاً بعضي وقت ها دست مرا مي گرفت و با هم به رستوران مي رفتيم. با همه مشغله كاري كه داشت استخر و اين طور جاها مي رفتيم. بيشتر اين طوري برخورد ميکرد.

شما دوره اي كه ايشان در جنگ بود، چند ساله بوديد؟

من متولد 1359 هستم.

در دوره جنگ چه تصويري از ايشان داريد؟

ايشان قبل از انقلاب در مبارزات ضد رژيم فعال بود. از ابتداي جنگ كردستان هم وارد اين منطقه شد. بيشتر از اين خبر ندارم. در واقع از دوران حضور ايشان در جنگ بنده چيز زيادي در خاطرم نيست چون اغلب در جبهه بود ولي چيزي كه در ذهن دارم، فردي بود كه بيشتر مجروح بود و او را با آمبولانس مي آوردند و ريش هاي بلند و موهاي بلندي داشت. من اين ذهنيت از ايشان را كم و خيلي كم شهيد را مي ديدم، سال 65 كه ما اهواز بوديم من كلاس اول ابتدايي بودم، آن موقع تير دوشكا به زانوي ايشان خورده بود و فرمانده لشكر 16 قدس گيلان بود، ايشان را به خانه آوردند، آنجا خيلي حالت احساسي به من دست داد چون خيلي كم ايشان را ديده بودم، اما به عنوان اينكه پدرم بود خيلي برايم سخت بود و دوست داشتم كه ديگر به جبهه نرود و در خانه بماند.

از چه زماني شما به يك شناخت نسبي از ايشان رسيديد و اين شناخت چگونه اتفاق افتاد؟ چون شرايط شما مقداري استثناست. مثلاً نسل ديگر همراه پدر و مادر، بزرگ مي شوند و از نظر تربيت پذيري و سطح زندگي مي توان گفت از همان اول خلق و خوي پدر و مادر را مي گيرند. اين مورد براي شما در چه زماني اتفاق افتاد و از چه مرحله اي احساس كرديد كه با پدري مواجه هستيد كه داراي ويژگي هاي خاصي هم هست؟

شايد بيشتر در دوران دبيرستان و آهسته آهسته ولي در 10 سال اخير شناخت بيشتري از ايشان پيدا كردم.

وقتي اين شناخت را پيدا كرديد، چه احساسي داشتيد. بعضي از پدرها افتخارشان فقط مخصوص خانواده و فرزندانش نيست و ديگران هم در اين مسأله شريك هستند، شما با اين مسأله چطور كنار آمديد؟

آن چيزي كه بعضي وقت ها مرا آزار مي دهد، اين است كه از همه ظرفيت هاي ايشان استفاده نكرديم و بهره مند نشديم. من شناختي پيدا كرده بودم، ولي فكر نميکردم یک روزي اين ظرفيت تمام شود. احتمال مي داديم، به هر حال ايشان از همان روز اول جنگ در خطر و جبهه بود، ولي فكر نميکرديم كه به پايان برسد، حتي يك بار ايشان در سوريه ترور شد، ولي باز با همه اين اوصاف فكرش را نميکرديم كه روزي ايشان در بين ما نباشد. چيزي كه من را آزار مي دهد، اين است كه از ايشان استفاده و بهره چنداني نبرديم، اتفاقاً بعضي ها با توجه به شناختي كه از ايشان پيدا كرده بودند، توانستند بهره های فراواني ببرند و اين نشان مي دهد كه او مختص خانواده نبود. بعد از شهادت ايشان من اين را بيشتر فهميدم. بعضي از دوستانش مي گفتند بايد یک سري كارها و فعاليت ها صورت گيرد تا ايشان بيشتر به جامعه شناسانده شود، من مي گفتم خوب است، ولي اين نباشد كه از طريق حرف هاي من باشد، ولي وقتي جلوتر رفتم ديدم جوانان و مردم یک حسي به ايشان دارند كه شايد حتي من هم نداشته باشم. بنابراين اينكه بخواهم بگويم انحصاراً پدر ما بود، درست نيست.

آيا در اطراف خود مشهور بوديد كه فرزند سردار همداني هستيد؟ يعني دوستان و اطرافيان از اين موضوع مطلع بودند؟

آنهايي كه مي شناختند، بله.

بجز اقوام و فاميل، در محيط هاي حرفه اي، اجتماعي، شما را به نام پدرتان مي شناختند يا به نام خودتان؟

در محيط هاي كاري هيچکس بنده را به عنوان فرزند سردار همداني نمي شناخت، فقط دو نفر از اين مسأله خبر داشتند به اين دليل كهي كي از آنها از قبل مرا مي شناخت وي كي ديگر هم بعدها كه البته من نمي دانم از چه طريقي اين موضوع را فهميد. در محيط كاري تا زمان شهادت ايشان حتي دوستان من كه سال ها با هم دوست بوديم، از اين موضوع خبر نداشتند، بعداز شهادت پدر و آشكار شدن نسبت من با ايشان، دوستانم گفتند واقعاً چطوري اين همه مدت به ما نگفتي، من هم گفتم اگر مي خواستم به شما بگويم، فرقي نمیکرد چون نمي خواستم از نام ايشان استفاده اي بكنم، اصلاً خود ايشان چنين اجازه اي به من نمي داد، بنابراين آشكار كردن اين مسأله، براي من منفعتي به همراه نداشت و شايد هم دچار دردسر مي شدم، چون بعضي ها دنبال اين بودند كه براي خودشان استفاده كنند و من هم نمي توانستم به آنها استفاده اي برسانم، يادم هست پدر در بحث كار من، از روز اولي كه مشغول شدم، نه كاري داشت و نه چيزي گفت. من حتي نزدیک به پنج، شش سال از تهران مي رفتم به ورامين چون محل كارم آنجا بود در صورتي كه ايشان مي توانست با كي تلفن من را به تهران منتقل كند و اين موضوع را حل كند اما اين كار را نكرد.

به صراحت بگوييد آن زمان چه حسي داشتيد؟ الان صددرصد با ديدن نتايج كار ايشان رضايت داريد اما در آن زمان چه حسي نسبت به اين گونه رفتار غير تبعيضي پد ر داشتيد؟

آن زمان شرايط خيلي براي من سخت بود، حتي وسيله نقليه نداشتم و با ماشين هاي عبوري به آنجا مي رفتم و خيلي سختي كشيدم. بعضي وقت ها فكر ميكردم براي ايشان آسايش من اصلاً مهم نيست و در خودم تجزيه و تحليل هايي ميکردم، بعد مي رفتم كه با پدرم صحبت كنم، وقتي به ايشان نگاه ميکردم خالي مي شدم. ده ها بار اين قضيه اتفاق افتاد، همينکه مي نشستم صحبت كنم، مي ديدم نگاه پدرم طور ديگري است، ايشان براي خودش هم به همين صورت بود و هيچ چيزي براي خودش نگذاشت. حتي یک بار صبح در یک قضيه اي كه صحبت ميکرد، به من گفت كار تو براي رضاي خدا باشد، اگر كار براي رضاي خدا باشد، ارزش دارد. مي گفت من براي خودم پذيرفته ام كه نهايتاً در اين مسير همه با من بد شوند، آخرش مي روم یک كارمند ساختماني مي شوم، اين ظرفيت را براي خودش به وجود آورده بود كه از عقيده خود دست برندارد و حتي به عنوان یک كارگر ساختماني كار كند.

پدر شما همه جا حداقل در فضاي رسانه اي، افكار عمومي و جاهاي ديگر اسم و رسم داشت، قاعدتاً شاهد بحث هاي موافقان، مخالفان و ديدگاه هاي مختلف بوديد، همه جا درباره افراد واقعيت و حقيقت گفته نمي شود و حتي سوء تفاهم هايي هم شكل مي گيرد، آيا درباره ايشان مستقيم، غير مستقيم، مجازي يا حضوري ورود مي كرديد؟

در مورد ايشان آنهايي كه مي شناختند، بحثي نبود. مثلاً چندين بار اتفاق افتاده اما مسأله خاصي صحبت نمي شد، اما اينكه اتفاقي من جايي باشم كه در مورد ايشان صحبت بشود، خيلي كم بود.

نكته خاصي در آن بحث ها نيست؟

نه، مثلاً يكي مي گفت ايشان همه كاره فلان قضيه بود يا مثلاً بحث هاي اين طوري كه خودشان مي گفتند به اين صورت است، اما در مورد بحث هاي ديگر در جمعي نبودم كه صحبت شود.

ايشان در سوريه به ابووهب شهرت داشت شما كي از چنين موضوعي مطلع شديد؟

تقريباً همان اوايلي كه ايشان رفتند، متوجه اين موضوع شدم. چون آنجا اعراب رسمي دارند كه افراد را به اسم فرزند بزرگتر صدا ميکنند و همانجا براي ايشان اين اسم انتخاب شد.

اين اسم براي شما چه حسي داشت؟ صرفاً به عنوان اينكه انتخاب و رسم اجتماعي است، يا اينكه پيام ديگري براي تان داشت؟

آن زمان حس خاصي نداشتم، چون به هر حال اسمي بود كه ايشان در آنجا به آن شناخته مي شد، ولي الان طور ديگري است، الآن اسمي است كه شهرت جهاني ايشان را در پي دارد و به آن اسم شناخته مي شود. مثلاً اربعين رفته بوديم كربلا، آنجا جوانان عراقي عكس ابووهب يعني پدرم را دست خود مي گرفتند يا مغازه اي رفتيم كه عكس هاي ايشان را گذاشته بود.

آيا اين عنوان به شما كمك كرده كه در جامعه و محيط كاري بيشتر شناخته بشي؟

در محيط كاري شناخته شده ام، ولي اينكه استفاده اي از اين بشود، خير.

از زمان شهادت آن بزرگوار بگوييد. از زمان رفتن و آخرين خداحافظي؟

یکی از مواردي كه هيچ گاه فراموش نميكنم، آن است كه حاج قاسم )سليماني( یک تسبيح و یک انگشتر به پدر اهدا كرده بود. روزي كه پیکر پدرم را به معراج شهدا آوردند و ما هم براي ديدن ايشان به آن محل رفته بوديم، ده ها خبرنگار و عكاس در آنجا حضور داشتند و قرار شد من به عنوان پسر ارشد آن انگشتر اهدايي را در داخل انگشتان او بيندازم. خيلي سخت بود، هم ديدن  پیکر  بي جان پدر و هم انگشتر را به انگشت بي جان و كبود پدر انداختن. چند باري خواستم از اين كار شانه خالي كنم، اما از كي سو دلم نمي خواست از او دور شوم و از سوي ديگر در دلم غوغايي بود كه بالاخره توانستم انگشتر را بر دستانش بنشانم. به خاطر دارم كه هميشه پدر دست من را مي گرفتند و حالا من دستان او را مي گرفتم. صحنه اي كه هيچ گاه فراموش شدني نيست.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 125 - 126

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده