کد خبر: ۳۸۹۹۴۵
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۶:۲۸
او از نظر نظامی یک طراح بود
عملیات مرصاد بود دشمن از طرف غرب تا اسلام آباد پیشروی کرده بود و از کرمانشاه درخواست نیرو از کردستان کردند شهید آماده رفتن شد شهید که فرمانده گردان تیپ نبی اکرم (ص) کردستان بود...

 

شهید كريم جعفري درروستاي صحنه درخانواده اي نسبتا فقير به دنيا آمد تا كلاس پنجم ابتدايي تحصيل نموده و درسن 16 سالگي به عضو يت پيشمرگان كرد مسلمان درآمد وبا مزدوران حزب منحله دمكرات وكومله مبارزه كرد ودرسال 62 ازدواج كرد كه ثمره ازدواج وي سه فرزنددختر و مي باشد و با شروع جنگ تحميلي درجبهه كردستان شروع به فعاليت كردوطبق احكامي كه درسپاه كردستان وخانه اين شهيد گرانقدر به يادگارمانده است. ازتاريخ 58/1/4 لغايت 60/1/1 به عضويت پيشمرگان كردمسلمان درآمد
از تاريخ 60/1/1 به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآمد
ازتاريخ 62/11/25 به عنوان مسئول اطلاعات وعمليات اسلام آباد
ازتاريخ 67/3/3 فرمانده پدافندي گردان كامياران
ازتاريخ 68/10/3 فرماندهي گردان عملياتي بني اكرم
ازتاريخ 69/3/1 فرمانده گردان بني اكرم
69و70 فرمانده گردان جندالله
71/4/10 فرماندهي گردان اسلام دشت شماره 4 مريوان
درسن 29 سالگي به درجه رفيع شهادت نائل گريد
شهيدكريم جعفري درتمام لحظاتي كه به نظام خدمت مي كرد تدين به دين اسلام واز 16 سالگي كه خودرا شناخت درنبرد با عناصر كوردل حزبهاي منحله كومله ودمكرات ورژيم بعث درجنگ بودوتنهامواقعي كه به مرخصي مي آمد درمساجدبه دعوت  ديگر برادران و ارشادآنها مي پرداخت.
 
خاطه از زبان همرزم شهید:
اینجانب قربان جعفری در سال 1362 با شهید کریم جعفری در کامیاران گردان محمد رسول ا... آشنا شدم یکی از انگیزه هایی که بیشتر باعث شد من با این فرمانده عزیز آشنا شوم و مرا جذب خود نمود خصوصیات اخلاقی ایشان بود که بسیار مرد خوش برخورد بطوریکه وقتی شخصی را می دید قبل از اینکه آن فرد به او سلام کند همیشه ایشان سلام می کرد و زمانیکه درگیری بین نیروهای اسلام و ضد انقلاب رخ می داد ایشان قبل از همه حرکت می کرد و به کسی نمی گفت شما جلو بروید چون در کردستان جنگ کلاسیک نبود جنگ چریکی بود حتما می بایست یک نفر را به عنوان ضد کمین با فاصله 50 متر جلوتر می فرستاد در تمام درگیریها این شهید عزیز جلو بود و به کسی دستور نمی داد فردی بود که عاشق جنگ و نظام و پیرو ولایت فقیه بود فردی بود با اینکه تحصیلات ابتدایی داشت اما از نظر نظامی یک طراح بود اصلا اهل خستگی نبود خدا می داند بیاد دارم که هر سال گردان به منطقه مریوان و با ارتفاعات برکود (سرخ کوه) و هزار قله می رفت و در مدت 4 ماه بعنوان گردان استقراری می ماند بطوریکه یکی از سرداران سپاه به اسم حاج حسین زارع فرمانده سپاه کامیاران و رئیس ستاد لشکر 6 فتح کردستان به ایشان گفت ای جعفری من تصمیم دارم چند روزی در اینجا به جای تو بمانم تشریف ببرید به زن و بچه ها سری بزنید چون مدت زیادی است که در اینجا هستید خسته شدید به فکر زن و بچه ات نیستید فرمود خداوند به فکر زن و بچه بنده هست و تا این بچه ها اینجا هستند من هم می مانم و خسته نیستم چون علاقه فراوانی به بچه های بسیجی داشتند عاشق بسیج و بسیجیها بود بعد از مدتی ایشان به مریوان به عنوان فرمانده گردان مامور شدند چون ایشان دوستان زیادی چون شهید فریدون اسدی فرمانده گردان جندا... شهید حمید قربانی شهید زنگنه که از فرمانده گردان و گروهان و از دوستان ایشان بودند و شهید شدند دیگر علاقه به ماندن در کامیاران را نداشت با اینکه خانواده ایشان در شهرک ساده ای در کامیاران به نام (شهرک امام ره) اسکان داشت به مریوان رفت در آن موقع  بنده به عنوان مسئول پرسنلی تیپ و سپاه کامیاران بودم یک روز گفتم آقای جعفری جنگ تمام شده است تصمیم نداری برگردی و یا اینکه به شهر کرمانشاه بروید چون ایشان اهل یکی از روستاهای صحنه بود فرمود برادر جعفری در حق بنده دعا کنید که بعد از شهدا (فریدون اسدی و ...) من هم شهید شوم چون اصلا طاقت ماندن در این دنیا بدون شهدا را ندارم خدا می داند که هر موقع می  آمد به من سفارش می کرد که حتما به فکر شهدا و خانواده های آنها باشم
روزهای پنج شنبه که می شد از مریوان با ماشین خود می آمد کامیاران و روستایی که شهید اسدی در آنجا بود می رفت و به خانواده ایشان سر می زد و شب هم به کرمانشاه منزل شهید جهانشاه زنگنه در خیابان عشایر می آمد بطوریکه یک روز برادر شهید زنگنه را دیدم که گفت فلانی شهید جعفری برادرم را از یادم برده ایشان کمرم را شکسته و بارزترین خصوصیات این شهید شجاعت و مقاومت این بزرگوار بود خدا را شاهد می گیریم یک روز در مریوان روستایی خیرآباد تعداد زیادی از برادران ژاندارمری به کمین ضد انقلاب دمکرات افتاده بود و فریاد می زدند کمک کمک من گفتم آقای جعفری نکند یک حیله باشد و بخواهد ما را بکشند داخل میدان با یک حالت خاصی به من گفت برادرم چرا این حرف را می زنی ما برادرمان را می بینیم که زنده زنده می کشند و آتش می زنند بعد شما می گویید که نکند حیله باشد شماها بمانید من می روم و شما را خبر می کنم ایشان به راه افتاد و حتی از ضد انقلاب نیز گشته طرفتیم هر وقت ایشان نماز می خواند عکس تعدادی از شهدا که قبلا اسم آنها را بردم کنار خود می گذاشت و بعد از اتمام نماز می گفت ای عزیزان مرا شفاعت کنید و از خداوند بخواهید که من هم به شما ملحق شوم و به من می گفت فلانی می شود که من روزی به خدمت شهدا بروم تا اینکه روز فرماندهی سپاه به درب منزل ما آمد و گفت ای جعفری عکس برادر کریم جعفری را در خانه ندارید گفتم دسته جمعی است ولی تکی ندارم گفت نه عکس تکی می خواهم گفتم مگر خبری شده گفت به کسی فعلا چیزی نگویید ایشان شهید شده اند و  باید عرض کنم که من با این شهید بزرگوار به جز دوستی و آشنایی نسبت فامیلی ندارم ایشان اهل روستای صحنه می باشند و من اهل روستای استان ایلام قابل ذکر است همانطور که قبلا عرض کردم خصوصیات اخلاقی و تقوای و شجاعت ایشان باعث شد که من با ایشان آشنا شوم خداوند تمام شهدا را با امام شهیدان را با اقا ابا عبدالله الحسین محشور بفرماید
والسلام 77/2/10
به نقل از سرگرد پاسدار قربان جعفری
 
موضوع خاطره:ایثار
عنوان خاطره:خاطره ای از شهید از زبان همسرشان
عملیات مرصاد بود دشمن از طرف غرب تا اسلام آباد پیشروی کرده بود و از کرمانشاه درخواست نیرو از کردستان کردند شهید آماده رفتن شد شهید که فرمانده گردان تیپ نبی اکرم (ص) کردستان بود مثل همیشه همراه نیرویش آماده رفتن به جنگ علیه دشمن شد هنگام رفتن با شوقی که برای سرکوبی دشمن و نجات میهن داشت رو به من کرد و گفت خانم این اسلحه پیش شما باشد اگر خدایی نکرده دشمن به اینجا هم حمله کرد تا اونجایی که می توانی مقابله کن و از خودت دفاع کن اما اگر دیگه خودت   و دفاع از خودت رو نداشتی با یک گلوله خودت رو راهی بهشت کن هیچ وقت خودت رو تسلیم دشمن نکن اون همیشه شوق میهن دوستی در وجودش بود اون به همه منتقل می کرد عملیات مرصاد با پیروزی به پایان رسید و اون با موفقیت و پیروزی و با خوشحالی بی نهایت به خانه بازگشت
عملیاتی در اطراف کامیاران بود شهید همراه چند نفر از هم رزمان و نیرویش به جنگ علیه دشمن رفتن بعد از دو یا سه روز که عملیات تمام شد به خانه برگشت داشت بند پوتین هاش رو باز می کرد دیدم بند پوتین جوراباش پاره کرده و پاهاشم زخم شد گفتم پاهاتون چی شده گفت خانم باور کن از همون روزی که تو خانه بند پوتینام بستم و رفتم تا امروز که آمدم هنوز بازشون نکردم اگر ساعتی هم استراحت کردم با همین پوتینها بوده در زمان جنگ هیچ چیز جز پیروزی میهن برایش مهم نبود.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END