جمعه, ۱۱ تير ۱۳۹۵ ساعت ۰۱:۰۷
سردار محمد باقری نقل می کند: «از سنگر بیرون آمدم. قدم ها را اگر می شمردم، می شد ده قدم که گلوله خمپاره به وسط سنگر اصابت کرد».
به گزارش نوید شاهد رئیس ستادکل نیروهای مسلح، برادر سردار شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) است که اولین مسئول اطلاعات و عملیات سپاه بوده است.

این فرمانده مبتکر سپاه اسلام در ماه اول جنگ به اهواز رفت و در جبهه خوزستان حاضر شد. برادر شهید وی در جبهه به او تذکر داده بود که نامش در جبهه برای عدم شناسایی به حسن باقری تغییر کرده است، او سعی کرد با اسم واقعی خود حرکت کند ولی به اندازه‌ای شباهت چهره اش زیاد بود که همه متوجه می شدند آنها برادر هستند؛ در نتیجه وی نیز تغییر نام داد و شد «محمد باقری» و به احترام برادر، این اسم برایش باقی ماند.

اما روایت شهادت مظلومانه شهید حسن باقری و یارانش در فکه به روایت با واسطه ای از برادر ایشان (احمدحسین افشردی) برای نخستین بار در یادمان ویژه شهید باقری در ماهنامه فرهنگی تاریخی شاهد یاران در گروه مجلات شاهد بنیاد شهید به شکل خواندنی و دلنشینی روایت شد است که بدین شرح توسط پایگاه فرهنگی نوید شاهد باز نشر می شود:


شمال فکه؛ همان منطقه که الان در اردوهای راهیان نور خیلی مشهور است. در نقطه شمالی ، ناحیه ای است که حاج حسن  آن جا شهید می شود. می روند آن جا و بعد هر هشت نفر می روند در یک سنگر رو باز به صورت «چاله سنگر».
اخوی دومی ما آقا محمدحسین هم آن جا بوده.می گوید:
-  «بعد از ده دقیقه بحث درباره نقشه، آقا غلام به من گفت: محمدحسین بلند شو برو»
– آن جا خط پدافندی ارتش از زمان عملیات فتح المبین فعال بوده–

- گفت: بلند شو، برو از افسر فرماندهی که آنتن بی سیم دارد، بپرس تا از روی مختصات نفشه حساب کند که ما کجا قرار گرفته ایم و از روی نقشه نظامی یک پنجاه هزارم مختصات این جا را پیدا کن.

- لحظه ای بعد، از ذهنم گذشت که این سنگر، شبیه یک سنگر فرماندهی ارشد نیست، بیشتر به سنگر یک فرمانده رده میانی می ماند، باید فرمانده اطلاعات باشد، شاید هم فرمانده ارشد باشد که از روی نقشه می داند این جا کجاست!

- با خود گفتم الان اگر به من بگوید نمی روم، ممکن است بگویند تنبلی اش آمده، یکی هم این که به هر حال برادر بزرگ تر است، گفته برو دنبال یک کاری، می روم و بعد می آیم و می گویم او مختصات نقشه و این مکان را نمی دانست.

-از سنگر بیرون آمدم. قدم ها را اگر می شمردم، می شد ده قدم که گلوله خمپاره به وسط سنگر اصابت کرد.
 آن یک نفری که با یاران شهید باقری بود و حتی مجروح نشده، علتش همین  بوده که پی کاری می فرستندش.

- من برگشتم، موج خاک که فرو خوابید، بهت زده شدم. بعد درآن جمع از فرماندهان حسن آقای باقری شهید شده بود، مجید بقایی و آقای مؤمنیان هم به شهادت می رسند، همین طور یک آقای قلاوندی هم بود که راننده شهید باقری بود. نام نفر پنجم را فراموش کرده ام. سردار مرتضی صفاری فرمانده اسبق نیروی دریایی سپاه نیز با این عزیزان همراه بود که به شدت مجروح شد. خوشبختانه ایشان هنوز هم در قید حیات تشریف دارند و مشغول خدمت به نظام هستند.


سرلشگر «محمد حسین باقری» 10 قدم تا شهادت


آقای صفاری می گوید: دکتر مجید بقایی را به یاد می آورد که مجروح بوده، ظاهراً به شدت به او ترکش اصابت کرده بود و خونریزی شدیدی داشت. به هر حال این دو نفر بعد از لحظاتی متوجه می شوند که زنده اند. در ادامه، برادران ارتشی آمدند کمک و این دو نفر را که زنده بودند گذاشتند پشت یک دستگاه ماشین جیپ.

آقای صفاری می گوید من به شدت گریه و مویه می کردم و شهید بقایی هم نیمه جان دراز کشیده بود. پشت این ماشین های جیپ میول آمریکایی جای تنگی است، از همین جیپ های فرماندهی که جمع و جور هستند.
 آقای صفاری می گوید غلامحسین که دراز کشیده بود، به یکباره بلند می شود و می نشیند، در خانه های قدیمی اگر یادتان باشد پشتی هایی بود که تکیه می دادیم و تلویزیون تماشا می کردیم، به همان حالت می نشیند و شروع می کند روی سر و صورتش دست کشیدن .


سرلشگر «محمد حسین باقری» 10 قدم تا شهادت

دوتا پاهایش را نشسته و در حالت دو زانو، به دیواره جیپ تکیه داده بود. بعد شروع می کند به ذکر گفتن. به اصطلاح قدیمی ها عادت داشت «ریز ریز» ذکر می گفت، یا صلوات می فرستاد. خیلی وقت ها «یا حسین (ع)» می گفت، به هر حال او که زبانش به گفتن اذکار جمیل می چرخید، در آن لحظات نورانی و دقایقی پیش از بیهوشی کامل قطعاٌ حال و هوای زیباتر از همیشه داشته است.
حالا سر و صدای ماشین را هم شما در نظر بگیرید، ولی آقای صفاری مطمئن است که شهید باقری داشته ذکر می گفته.
می گوید بعد من داد زدم آقا غلام، آقا غلام، ولی صدایم را نمی شنید، فقط با خودش راز و نیاز می کرد بعد ها کسی از بچه های سپاه آمد بیمارستان شهید کلانتری که شهید باقری را به بخش اورژانس و جراحی آن جا برده بودند.
شهید باقری را می برند بیمارستان و بعد اخوی دیگرمان خود را به آنجا می رساند.ایشان بعد ها که آمد خانه، می گفت من در اورژانس، بالای سر شهید باقری بودم. آن موقع اخوی مدیر بیمارستان صحرایی نظامی بود، می گفت خودم بالای سر شهید بودم، خونریزی داخلی او آنقدر شدید بود که هرچه خون وصل کردیم، نتوانستیم جلوی خونریزی  را بگیریم. بعدها معلوم شد چشم هایش از داخل باز شده بود، ریه هایش هم ترکیده بود،چون هر چند که ترکش به او نخورده بود، ولی دچار موج گرفتگی فوق العاده شدیدی شده بود. روی دستش کاملاً جراحت برداشته بود، عکسش هنوز هست.. یک سمت صورتش هم کاملا زخمی بود. کره چشمش باز شده بود، اخوی محمد آقا ما می بیند آقا غلام چشم هایش باز است و دارد نگاه می کند ولی جایی را نمی بیند...
کره چشم از پشت به علت موج گرفتگی باز شده بود، یعنی از داخل باز شده بود و دید نداشت، ولی هنوز این قدر حس داشت که بنشیند و صلواتی بفرستند یا ذکری بگوید.
محمد آقا می گوید صدای مرا نمی شنید. شاید گوش هایش به دلیل موج گرفتگی از کار افتاده بود. زمانی که خمپاره برخورد می کند در نهایت دو ساعت طول می کشد تا ایشان به شهادت برسد. تقدیر خدا این بود که از این دو برادر یکی شان برای ما بماند.
انتهای پیام
یادمان «نابغه جنگ»، ماهنامه شاهد یاران، گروه مجلات شاهد بنیاد شهید شماره 90-91

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده