کد خبر: ۳۸۶۸۵۶
تاریخ انتشار: ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۸:۱۲
در بیمارستان آیت الله کاشانی اصفهان بستری بودم اصلا نمیتونستم حرکت کنم . آخه ترکش به نخاع رسیده بود و دکترا گفتند تا آخر عمر باید همین جور

خاطره همسر سردار شهید سید کمال فاضل دهکردی :

ارتباطش با خدا و ائمه خیلی زیاد بود به مسائل شرعی و دینی توجه ویژه ایی داشت .چندین بار در عملیاتهای مختلف مثل بیت المقدس ، فتح المبین ،والفجر ،بدر ،خیبر و. . .که شرکت داشت زخمی شده بود . قبل از عملیات والفجر 8 که منجر به آزادی فاوشد، شبی که فردای آن روز می خواست به جبهه برود روی صحبت را باز کرد و گفت من این بار آخرین باری که می روم .باید مرا ببخشید .آخه من به مادرم حضرت زهراقول داده ام که تا آخر عمر ازش حمایت کنم و تنهاش نگذارم . من خیلی ناراحت شدم ، اما به رو نیاوردم . سید متوجه شد که من خیلی ناراحتم . گفت شما ناراحت نباشید من به شما قول میدهم که اون دنیا شما را شفاعت کنم و همیشه بیادت باشم . همسر شهید در حالی که اشک می ریخت و اظهار شرمندگی می کرد ازشوهر که نتوانستم کاری برایش بکنم گفت : سید کمال خاطره شفا یافتنش را برام تعریف کرد که در یکی از عملیاتها(بیت المقدس یا فتح المبین ) که مجروح شده بود . در بیمارستان آیت الله کاشانی اصفهان بستری بودم اصلا نمیتونستم حرکت کنم . آخه ترکش به نخاع رسیده بود و دکترا گفتند تا آخر عمر باید همین جور باشی . چیزیش نگرفتم و گفتم هرچه خدا بخواهد . یوقت یه پیرمردی که روی تخت بغل بود ازشدت ناراحتی و احساسی که داشت وقتی مرا در این وضعیت دید گفت: ببین حیفنیست این جوان از حالا اینجوری بشه . وقتی این را گفت خیلی دلم شکست و یه حالتی بهم دست داد . گفتم خدا ببین این همه سنگ ائمه رابه سینه می زنم ، حالا نباید کمکم کنن . خیلی ناراحت بودم ، خوابم رفت در عالم رویا دیدم یه نفر سبزپوش اومد و به اسم(سیدکمال) صدام کرد گفت بلند شو . گفتم نمیتونم دوباره گفت بلند شو ، گفتم وضعیتم جوری که نمیتونم بلند بشم . برای چند بارکه گفت بلند شو ومن ممانعت کردم، گفت تو میتونی بلند بشی فقط باید یه قول به من بدی تا زمانی که زنده ایی مادرم حضرت زهرا را تنها نگذاری ، بلند شدم نشستم .یوقت از خواب بیدار شدم ،نگاه کردم اطرافم دیدم کسی نیست و هیچ احساس درد نداشتم . بلند شدم رو پاهام راه رفتم دیدم هیچ مشکلی ندارم . پرستار اومد وقتی دید که رو پاهام ایستادم، داد زد چه کار میکنی ؟ برو بخواب رو تخت . به پرستار گفتم که چیزی نیست من شفا گرفتم ، دکترا اومدن ، معاینه کردن ، عکس گرفتن ، آزمایش کردن ، دیدن ترکشی که به نخاع خورده حرکت کرده و با نخاع فاصله پیدا کرده و دیگر نمی تواند به نخاع آسیب برساند . اینه که من با مادرم حضرت زهرا عهد بستم که تنهاش نگذارم . این بود که رفت و در همان عملیات والفجر 8 به شهادت رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END