کد خبر: ۳۸۶۰۹۳
تاریخ انتشار: ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۳:۲۲
جانباز 70 درصدي كه تاريخ جنگ تحميلي را روايت مي كند
در روز ملي بزرگداشت مقام شهدا (روز شهيد)، مهمان خانه سيدمحمد مدني بوديم، جانباز قطع نخاعي، نشسته روي ويلچر، با چهره اي متفكر كه راوي تاريخ جنگ است. شلمچه، عمليات بيت المقدس درجريان آزادسازي جاده اهواز به خرمشهر وقتي بعثي ها ميليون ها گلوله بر سر رزمنده ها ريختند، يكي از گلوله ها نيز قسمت او شد، بر زمينش زد، تشنه، با خونريزي بي وقفه، در بيابان هاي آن حوالي. اين روز پايان رزمندگي او بود كه همين روز شد آغاز روايتگري اش...
نويد شاهد : سيد محمد مدني سال هاست پيام آور ايثار است و به محافل مختلف سر مي زند تا جنگ را آن طور كه ديده براي مردم تعريف كند.

ديده هاي او صحنه هايي پر از تلخي و شيريني است، تلخي پر كشيدن جوانان اين سرزمين و شيريني ظهور فضائل اخلاقي در جبهه هاي پرآتش جنگ.

جانبازي كه حتي يك پله مانع حركت اوست و با سختي جابه جا مي شود چرا روايتگري وقايع جنگ را انتخاب كرد؟

آدم هايي مثل من شاهد وقايع مختلفي بوده اند كه حيف است نقل نشده و با آنها دفن شود. وقتي يك جانباز راوي تاريخ جنگ مي شود تاثير گذاري اش هم بيشتر است. من هم به همه جا سر مي زنم، به مدارس، دانشگاه ها، كارخانه ها، مساجد، بسيج، مراسم بزرگداشت شهدا تا هر آنچه را ديده ام براي مردم تعريف كنم، اما چه كنم اغلب وقتي كه به ما مي دهند مخصوصا در مدارس اندك است و نمي شود همه چيز را گفت.

بيشتر چه اتفاقاتي را روايت مي كنيد؟

هرچيزي را كه ديده ام، اما تاكيدم بيشتر بر اين است كه در جنگ تحميلي مسائل اعتقادي بسيار پررنگ بود. در جبهه ها همه جور آدم بود؛ از بي اعتقادترين آدم ها گرفته تا معتقدترين ها، اما فضاي جبهه طوري بود كه همه در نهايت به مسائل اعتقادي متوسل مي شدند و به كمك باورهاي مذهبي استقامت مي كردند. سن رزمنده ها كم بود، معدل سني فرماندهان ما بيشتر از 25 سال نبود، گاهي ترس همه وجود ما را مي گرفت، ترس از تاريكي، دشمن، مين و بمب كه در كنار شهادت هاي دائم و تشنگي و گرسنگي بود؛ اما وقتي رزمنده ها مي ترسيدند كسي پيدا مي شد و مي گفت زيارت عاشوراخوان ها كجا هستند، يادتان رفت كه در اين زيارت چه مي خوانيد. همين حرف ها باعث دلگرمي بود و به ما شهامت مي داد.

شما هم مي ترسيدي؟

بله، يادم است وقتي تازه وارد بودم دندان هايم از ترس به هم مي خورد كه مجبور مي شدم چفيه ام را لاي دندان هايم بگذارم تا صدا ندهد. وقتي حمله دشمن آغاز مي شد زمين و زمان به هم مي ريخت، در روز روشن آسمان از دود و بخار تيره مي شد، آن صداهاي وحشتناك و لرزش هاي مهيب زمين واقعا ترسناك بود، اما يك نيروي ماوراي فيزيك ما را نگه مي داشت. من در لحظات پرآتش جنگ خودم را با اين فرمايش اميرالمومنين آرام مي كردم كه مي فرمايد جهاد دري است از درهاي بهشت كه فقط به روي برخي انسان ها باز مي شود و به اين فكر مي كردم كه بايد از انقلاب نوپا و آب و خاكم كه در حال اشغال است، دفاع كنم.

آن زمان عراقي ها ما را به خاطر اعتقادات مذهبي مان مسخره مي كردند و به بچه هايي كه به اسارت مي گرفتند، مي گفتند كليد بهشت تان كجاست.با اين حال بچه هاي ما پاي باورهايشان مي ايستادند و حتي نيروهايي داشتيم كه در روزهاي آرام به جبهه نمي آمدند و فقط در زمان هاي حمله حاضر مي شدند.

دوست دارم چند خاطره متفاوت از جنگ برايمان بگوييد.

يك روز رزمنده اي را ديدم كه بر زمين افتاده و شهيد شده با لباس خاكي بسيجي و پاره. يكي گفت او را مي شناسي و من گفتم فلاني است، كه او گفت زيرپوشش را ببين كه وصله دارد، وصله را ديدم و تعجب كردم از اين كه او مسئول تداركات يك گردان 300 نفره بود كه همه جور امكاناتي دراختيارش قرار داشت، ولي فقط به اندازه سهمش برمي داشت. در روزها و شب هاي عمليات، عراقي ها بچه هاي ما را به رگبار مي بستند و به جرات مي گويم به ازاي هر نيروي ما يك تانك عراقي وجود داشت، اما رزمنده ها با وجود اين كه تانك ها را مقابل خود مي ديدند، تك تك تيراندازي مي كردند و مي گفتند اين گلوله ها متعلق به بيت المال است و بايد با هر تير يك دشمن را زد.

يادم است روزي براي حاج همت يك بشقاب سبزي پلو با تن ماهي آوردند، غذا را گرفت و پرسيد همه بچه ها از همين غذا مي خورند كه گفتند شما بخوريد و بقيه يك كاري مي كنند، اما شهيد همت غذا را پس داد و گفت اين را بدهيد به بچه ها و براي من نان و پنير بياوريد. ما از اين فرمانده ها در جنگ زياد داشتيم و براي همين هم بود كه رزمنده ها حاضر بودند جانشان را براي آنها فدا كنند.

رزمنده هايي داشتيم كه حاضر نبودند ته سنگر كه امن تر است، بخوابند و مي آمدند دم در دراز مي كشيدند تا اگر گلوله اي آمد به آنها بخورد. وقتي هم كه مشغول پيشروي بوديم هميشه چند نفر پيشقدم مي شدند تا جلوتر حركت كنند و اگر ميني سرراه بود آنها را بكشد، نه همه بچه ها را. اينها حقايق جبهه هاي ماست، آنجا خيلي ها دوست داشتند فداي ديگران شوند.

كسي بود كه جانش را فداي شما كرده باشد؟

به طورمستقيم نه، اما شب هايي كه در بيابان هاي شلمچه به سمت اردوگاه هاي عراقي پيشروي مي كرديم هميشه عده اي بودند كه جلو حركت مي كردند تا اگر گلوله اي يا خمپاره اي آمد به آنها اصابت كند در حالي كه مي توانستند لاي جمعيت حركت كنند.

يادم است يك بار رزمنده اي يك نصف ليوان آب داشت و آن را داد به رزمنده اي ديگر، همه فكر كرديم خودش نصف آب را خورده، اما بعد فهميديم همه آبي را كه در اختيار داشت همان نصف ليوان بود. يا رزمنده هايي داشتيم كه دچار سردرد مي شدند يا به هر دليل نياز به مسكن پيدا مي كردند، اما چون دارو محدود بود به هر رزمنده فقط يك قرص مي دادند، اما عده اي خودشان را به مريضي مي زدند حتي دندان سالمشان را مي كشيدند تا قرص مسكن بگيرند و بدهند به آن رزمنده دردمند. از اين آدم ها در جبهه ها فراوان بود، در دوران جنگ تحميلي صفات عاليه انساني در ميدان جنگ ظاهر شد، در حالي كه مي ديديم در اين ميدان گاه تانكي مي آيد و گلوله اي شليك مي كند و نصف بدن برادر ما را مي برد.

شنيده ايم اين استقامت ها و فداكاري ها ميان رزمنده هايي كه به اسارت مي رفتند نيز وجود داشت، شما خاطره اي از آنها داريد؟

رزمنده هاي ما در زندان هاي نمور و تاريك و پر از حيوانات موذي نگهداري مي شدند با بدن هايي كه از شدت شكنجه و گرسنگي نحيف شده بود. روايت است عراقي ها براي آنها فيلم هاي مبتذل پخش مي كردند و آنها را به زور شلاق به تماشا وا مي داشتند، اما بچه هاي ما به زمين خيره مي شدند در حالي كه گوشت و خون آنها به ديوارها پرتاب مي شد.

وقتي اين خاطرات را براي مردم بخصوص براي جوان ها ونوجوان ها نقل مي كنيد، چه واكنشي دارند؟

خيلي هايشان با ولع گوش مي دهند و بعضي ها اين مقاومت ها را رويايي مي دانند. اما رويايي در كار نيست، اينها همه حقيقت و تاريخ دفاع مقدس ماست. رزمنده ها در طول هشت سال با نيروهايي خشن حتي خشن تر از داعشي ها روبه رو بودند. يادم است ضدانقلاب كردستان رزمنده هاي ما را اسير مي كردند و تا گردن زير خاك فرو مي بردند و آنها در زمان كوتاهي به شهادت مي رسيدند، علتش هم اين بود كه زمين آن منطقه موش هاي گوشتخوار داشت.

رويا نيست، من به چشم خودم مي ديدم در زمان هاي حمله وقتي قرار بود از روي سيم خاردارهاي كشيده شده از سوي دشمن عبور كنيم و فرصت بريدن سيم ها نبود، عده اي داوطلب مي شدند و به سينه روي سيم خاردارها مي خوابيدند و وقتي از آنها پرسيده مي شد كه چرا از پشت نمي خوابيد كه تحمل درد آسان تر باشد، مي گفتند نمي خواهيم بچه ها چهره ما را ببينند و شرم كنند.

من اينها را به جوان هاي امروز مي گويم تا باور كنند حقيقت است و از آنها مي خواهم امروز كه دشمن مثل زمان ما روبه روي آنها نبوده، ولي به طرق مختلف در كمين آنهاست، مراقب خودشان باشند.

در طول روزهاي حضور در جبهه حتما شاهد شهادت همرزمان زيادي بوديد، صحنه شهادت چه كساني شما را بيشتر متاثر كرده؟

ديدن شهادت كساني كه بيشتر با آنها مانوس بودم سخت تر بود، هنوز صحنه ها در ذهنم رژه مي رود كه چطور جوانان رشيد و متدين ما در كنارمان به خاك مي افتادند. گاهي ما به دوستان مان آن قدر علاقه داشتيم كه اگر پيكرشان نزديك خاكريزهاي دشمن به زمين مي افتاد به هر ترفندي شده با كمك طناب يا هر وسيله ديگر پيكر او را از زير دست دشمن بيرون مي كشيديم تا لااقل خانواده آنها پيكري در اختيار داشته باشند. اما با اين حال معتقدم در جبهه پيمانه ها كه پر مي شد، رزمنده ها به شهادت مي رسيدند وگرنه من زير آتش باران دشمن فقط يك گلوله خوردم، يا كساني را ديدم كه از جنگ و مرگ مي گريختند، اما بالاخره مردند مثل روزي كه در بلندي هاي بازي دراز، چند نفر را ديدم كه از ترس جنگ به غاري پناه برده بودند تا زنده بمانند، ولي موج انفجار آنها را گرفته بود و شهيد شده بودند.

به قطعه شهدا سر مي زنيد؟

با وجود قطع نخاع، رفت و آمد برايم خيلي سخت است، اما هر وقت بتوانم به بهشت زهرا(س) مي روم و همان جا براي جوان ها خاطرات جنگ را تعريف مي كنم. خيلي دوست دارم بالاي مزار تك تك شهدا بروم و رفقاي قديمم را ببينم، اما معماري قطعات اين اجازه را به من نمي دهد.

به نظر شما جامعه ما قدردان شهدا و جانفشاني هايي كه كرده اند، است؟

بله خيلي ها به ايثارگري آنها احترام مي گذارند، اما هنوز نقص هايي وجود دارد. دوستي تعريف مي كرد در سفرش به قرقيزستان سوار خودرويي بوده كه آهنگ خواننده اي را پخش مي كرد، اول با صداي بلند و كم كم صدا را كم كرده تا اين كه كلا صدا قطع شده، علت را هم كه جويا شده، راننده گفته اينجا مزار شهداي ماست و بايد به احترام آنها سكوت كرد.

از يك استاد ايراني دانشگاه هاي آلمان نقل مي كنم كه مي گفت روزي در يكي از خيابان ها قدم مي زدم كه مردم را در حال احترام گذاشتن به يك درخت ديدم، به گمان اين كه آنها بت پرستند جلو رفتم اما تابلويي را ديدم كه رويش نوشته بود اين درخت در زمان جنگ باعث نجات جان چند سرباز شده (خمپاره به اين درخت اصابت كرده و جان سربازها را نجات داده).

معتقدم بي انصافي است نمك بخوريم و نمكدان بشكنيم، آن هم وقتي به چشم خود ديده ام كه رزمنده هاي ما چطور با كمترين تجهيزات در مقابل دشمن تمام مجهز ايستادگي مي كردند.
انتهای پیام

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها