کد خبر: ۳۸۶۰۹۱
تاریخ انتشار: ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۲:۴۵
سالروز عروج شهيد سعيد طوقاني طاهري (2)
نويد شاهد: بار اول براي نمايش ورزش باستاني به جبهه رفت. بعد از شهادت "محمد" جالي خالي برادر آرام و قرار از دلش ربود، اما كم سن و سال بود و او را به جبهه نمي بردند. يك روز صبح براي خانواده اش پيغامي نوشت و قبل از بيدار شدن آنها، از خانه بيرون زد ...
پهلوان شهید سعید طوقانی» از جمله نوجوانانی بود که رمز عزت و غیرتمندی را از امام راحل (ره) فراگرفت و برای سربلندی دین و میهن، از فدای گرانبهاترین دارایی خویش، یعنی جان خود، دریغ نکرد. سعید طوقانی، سال ۱۳۴۸ در تهران به  دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش حاج اکبر، از ورزشکاران باستانی به نامِ تهران بود، در خردسالی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند، در زورخانه حضور پیدا می کرد. علاقه  زیاد او به شیرین‌کاری در ورزشِ باستانی باعث شد تا در این زمینه بسیار رشد کند و با ارائه نمایش‌های زیبا، همگان را متحیر سازد.




*در سن ۷سالگی، بازوبند پهلوانی کشور را از آن خود کرد


  شش سالگی او مصادف بود با حضور بیش از پیشش در عرصه ورزش باستانی و در سن هفت سالگی در مراسمی با حضور مسئولین رده بالای مملکتی آن زمان – سال ۱۳۵۶ – توانست تنها در عرض ۳ دقیقه ۳۰۰ دور به دور خود بچرخد و با اجرای حرکات منحصر بفرد ، بازوبند پهلوانی کشور را از آن خود سازد .

 
از آن روز به بعد ، پوسترها و تصاویری با عنوان « پهلوان کوچولوی کشور سعید طوقانی » زینت بخش زورخانه ها و نشریات ورزشی شد .

 

*در اوج افتخارات، به‌ خاطر امام ورزش را ترک کرد

اوج افتخارات سعید سال های۵۵ تا ۵۷ بود. سعید که آن زمان ۹ سال بیشتر نداشت، نامه­ای به امام می نویسد و می‌گوید: «من به خاطر کمک به شما و اعتراض به وضع موجود، ورزش خودم را ترک می کنم.» نامه سعید ۹ ساله در آن زمان و باتوجه به فشارهای ساواک، نشان از شجاعت او داشت. در همین دوران بود که همراه پدر و برادرهایش به خیابان ها رفته و فریاد عدالت خواهی سرمی داد و با نگه‌داشتن تصویر امام (ره) در میان کتابهایش، از انقلاب حمایت می نمود.

 

با شروع تجاوز رژیم بعثی عراق به ایران در مهر ماه سال ۱۳۵۹ با وجودی که سن و سال چندانی نداشت، برای رفتن به جبهه اصرار می کرد، چرا که نمی‌توانست شاهد رفتن برادران بزرگترش به جبهه باشد و در خانه بماند. سرانجام با اصرار فراوان توانست همراه پدر و گروهی از ورزشکاران باستانی، برای اجرای ورزش در حضور رزمندگان اسلام، راهی جبهه شود؛ اما خود به خوبی می دانست که اینها همه فقط بهانه ایست برای حضور در صفوفِ رزمندگان و بس. در بازگشت از جبهه، اگرچه جسمش به خانه بازگشت و ظاهراً در کلاس درس بود، ولی روحش در جبهه ها جا ماند.

*من رفتم جبهه، دنبالم نگردید

 

آنقدر اصرار ورزید که با دستکاری شناسنامه و بالا بردن سنّش، توانست راهی جبهه ها شود. روزی که از خانه رفت تنها کاغذی از او، روی طاقچه خانه ماند که بر روی آن نوشته بود: «برادر حمید من رفتم منطقه جنگی لطفاً دنبال من نگردید»

*زورخانه در جبهه

سعید با حضور در پادگان دوکوهه، به همراه شهید «عبّاس دائم الحضور» توانست رزمندگان را به  ورزش باستانی جذب کند و با بهره گیری از کمترین امکانات، زورخانه ای در اردوگاه برپاکند که بعد از شهادتش، نیز ورزش باستانی در جبهه ها از جایگاه ویژه ای برخوردار بود.

زمانی که جبهه بود به او می گویند باید برای مسابقات به خارج بروی و او قبول نمی کند و وقتی می گویند در مسابقات داخلی شرکت کن، می گوید: «چه ارزشی داره من مدال به گردنم بیندازم و رفقایم در جبهه تکه تکه شوند؟» در آن زمان یک برنامه آموزشی از ایشان ساخته شده بود و در تلویزیون نشان داده می شد. دوستان ایشان که به مرخصی آمده بودند پس از بازگشت به او می گویند: «تو را در تلویزیون دیده ایم.» و او با بی اعتنایی می گوید: «ولش کن، بگذار همین جوری، خاکی عینِ هم باشیم»

*بچه‌های گردان میثم علاقه خاصی به سعید داشتند

حضور در کنار رزمندگان گردان میثم لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در عملیات بدر در زمستان سال ۱۳۶۳، به قدری برای او مهم بود که با وجود بیماریِ شدید، از بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک خود را به خطّ مقدمِ جبهه رساند و توانست به عنوان پیک در عملیات حضور پیدا کند.

شامگاه بیست و دومین روز اسفند ماه در شرق دجله، نیروها سوار بر قایق از آب گذشتند و از جزیره مجنون نیز رد شدند. سعید سلاح بر دوش، میان ستونِ نیروها، استوار و محکم گام برمی‌داشت. تیربارهای دشمن بی‌امان آتش می‌ریختند.

ناگهان سعید که کمی دولا شده بود از ستون نیروها خارج شد و در میان تاریکی دشت که با سرخی منوّرها روشن شده بود راه سمت چپ را پیش گرفت و از نیروهای گردان دور ‌شد.

بچه‌های گردان میثم و دیگر گردان‌ها علاقه ‌خاصی به سعید داشتند چرا که پاک بود و شیرین. هنگامی که در لباسِ رزم ورزش می‌کرد، می چرخید، میل‌های باستانی را به آسمان می‌انداخت، همه شیفته‌اش می‌شدند؛ از همه بالاتر اخلاقش بود که نسبت به کسی بغض، حسد و کینه نداشت. با همه از درِ محبّت وارد می‌شد. اول یک شوخی بامزه بود، بعد خنده و بعد دوستی…

*به بچه‌ها نگو سعید شهید شده

لحظاتی بعد سعید زانوهایش را بر زمین کوبید، مکثی کرد و به‌ناگاه با صورت برزمین افتاد و فرمانده که به دنبال او بود به طرفش دوید، فقط می‌گفت: سعید، سعید چی شده؟ دست بر شانه‌اش گذاشت پیکرِ سعید را برگرداند، چشمانش هنوز باز بود و بر لبانش خنده گشوده مانده بود. نگاهی به شکمِ سعید کرد، از میانِ انگشتانش که جلوی شکمش را گرفته بود، خونِ گرم جاری و بر زمینِ خشک روان می‌گشت. سعی کرد دستانش را که محکم شده بود بردارد…

گلوله تیربار سنگین دوشکا بدن او را شکافته بود و سعید این نوگلِ ۱۵ ساله که می‌دانست چقدر بچه‌های گردان دوستش دارند در آخرین لحظات برای اینکه هیچ یک از بچه‌ها متوجه شهادتش نشوند و خللی در روحیه کسی وارد نیاید، در حالی که توانی در بدن نداشت خود را از نیروها دور کرد و در خلوت تنهایی سر بر زمین نهاد و به فرمانده‌اش گفت: «برادر شما را به خدا قسم، به بچه‌ها نگو سعید شهید شد و صورتِ مرا بپوشان تا نیروها به راه خودشان ادامه بدهند که وقت تنگ است.»

*مانند مادر غریبش، حضرت زهرا (س) به شهادت رسید

سعید در گوشه ای از خاطراتش نوشته: «عهد کرده ام با حضرتِ زهرا (سلام الله علیها) که ببینم ایشان چه کشیده اند…» و همان بود که در عملیات بدر که با رمزِ یازهرا (سلام الله علیها) شروع شده بود، تیری به پهلو و شکم او اصابت می کند و مانند مادر غریبش مظلومانه به شهادت رسید.

متن دستخط مقام معظم رهبری بر روی تصویر شهید: « درود بر عزیزانی که با درخشش جوانی خود این فصل از تاریخ کشور را درخشان کردند و با فداکاری شجاعانه خود، خون آنرا در رگ این ملت و این کشور دواندند.»


***

وصیت نامه شهید سعید طوقانی


با درود و سلام بر انبیا و اولیا معصومین (ع) خصوصا چهاردهمین ولی مطلق و معصوم بر حق منجی عالم بشریت حجه ابن الحسن العسکری(عج) و نائب عزیز آن بزرگوار ابراهیم زمان و بت شکن عصر روحی له الفدا و صلوات و رحمت بر روح پر فتوح شهدای بخون غلطیده که به رفیق اعلی پیوستند و از غیر حق گسستند و لایق مرزوق شدن عندالرب گردیدند ؛

و طلب شفای عاجل جانبازان اسلام از کسی که اسم او شفای قلوب و عابدان است و استدعای صبر جمیل و اجر جزیل بر بازماندگان شهدا و جانبازان که چشم و چراغ این ملتند ،پدر و مادر عزیز و بزرگوارم را که بر من حقوق و منتهای بی شمار دارند سلام صمیمانه میرسانم و امیدوارم از خطایا و لغزشهای بنده درگذرند و همانگونه که خانواده شهدا بر فقدان پسرانشان و برادرم صبر و شکیبایی نمودند بر شهادت من ؛

که همچون او آنها را دوست دارندکه پیرو سالار شهیدان و سرور آزادگان حسین بن علی ( ع ) باشم و انشاالله به این آرزویم که ادامه خط برادران عزیزم بود و رضای خدا و امام زمان ( عج ) و امام امت در آن است برسم و نیز حلیم و بردبار باشید و خوشحال باشید که امانتی که خدا به شما داده بود به خوبی باز گرداند و انشاالله بتوانیم سبب افتخار و شفاعت شما در آخرت که خانه اصلی و حقیقی است باشم ؛


 و ازشما و همه میخواهم که شدیدا مقلد و متعبد امام امت باشید و دوستی و دشمنی و حب و بغض و همه اعمالتان را بر محور امام امت  و سخنان و رفتار و کردار او قرار دهید و در فتنه ها و گیرودارها تمسک به این حبل متین و نماینده صراط مستقیم که شما را بیشتر از خودتان دوست دارد و اختیارتان را بیشتر از خودتان دارد نمایید تا از بلاها و آزمایشات سرافراز و با رضای حق بیرون آیید و کاری نکنید که لیاقت یاوری امام زمان را از دست بدهید تا میتوانید مراقب و محاسب اعمال و احوال خودتان باشید و خود را در محضر خدا حس کنید که اگر شما او را نمی بینید او شما را می بیند و رئوف و رحیم و قادر و قهار است و حلم و صبر او شما را ظلوم و جهول نکند .

  هر که باشد ز حال ما پرسان همه را یک به یک سلام برسان خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ( عج ) خمینی را نگهدار والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 سعید طوقانی ۶۳/۴/۱۴ ساعت ۱۲/۳۰

***

پیکر قهرمان کشورمان به مدت۱۳ سال در خاک منطقه العماره عراق باقی ماند و در سال۱۳۷۶ پیکر سعید طوقانی را به میهن بازگردانیدند و در زورخانه شهدای طوقانی در کاشان به خاک سپردند.


تاریخ شهادت : ۶۳/۱۲/۲۲  ؛  محل شهادت : جزیره مجنون ؛  عملیات بدر

 


خاطراتی از شهید برگرفته از کتاب "از معراج برگشتگان” حمید داوودآبادی:

 

یکی از روزها نیرویی از گروهان ۳ به دسته ی ما آمد که از همان اول، حرکاتش برایم سوال انگیز شده بود. باهرچه که به دستش می رسید، مخصوصا قابلمه غذا، ضرب می گرفت. خیلی هم راحت و روان می نواخت. خیلی که حوصله اش سرمیرفت، روی زانویش ضرب می گرفت. آن طور که متوجه شدم، نامش «عباس دائم الحضور» بود، اما بر خلاف نامش، همیشه در صبحگاه غایب بود. همین را برای اینکه زودتر با هم آشنا شویم، بهانه کردم و باب شوخی را باز کردم. گفتم: می گن کچله اسمش رو می ذاره زلفعلی. خوبه تو هم اسمت رو عوض کنی و بذاری عباس دائم الغیوب.

با تبسم شیرینی ، پاسخم را داد که: مثل اینکه خیلی حال داری که همه اش می ری صبحگاه و رزم. همین کافی بود تا سرصحبت و رفاقت باز شود. تا فهمیدم این جوان، همانی است که بعد از ظهرها روی پشت بام ساختمان گردان ضرب می گیرد،  باورم نمی شد او همان باشد. چهره و جثه اش به باستانی کارها نمی خورد. سبیلش تاب نداشت، شکمش هم گنده نبود. برعکس، لاغر بود ، ریش هم داشت و چهره اش روشن بود؛ به روشنی سیمای بسیجی ها. هرچه ادا و اطوار کردم ، فقط خنده تحویلم داد. دست آخر، تیر نهایی اش را از کمان رها کرد که : می گم اگه یه کم ورزش کنی، اون پی های شکمت آب میشه، اون وقت می تونی توی صبحگاه خوب بدوی.


با بودن عباس، پای سعید هم به چادر ما باز شد. بعضی روزها همان جوانی که در صبحگاه شعار می داد، برای دیدن عباس به چادر ما می آمد. از اخلاق و رفتارش خیلی خوشم آمد. بدجوری به دلم نشست. به عباس گفتم: این پسره بچه ی خوزستانه؟

که گفت : نه بابا، بچه ی ناف تهرونه، مگه نمی دونی کیه؟

به علامت نفی سرم را تکان دادم. این یکی را دیگر باورم نمی شد. وقتی فهمیدم او «سعید طوقانی» است؛ قهرمان چرخ باستانی، همان که در زمان شاه، در سن ۱۰ سالگی ، جلوی فرح پهلوی در ۳ دقیقه ۳۰۰ دور چرخید. مات ماندم. قبل از انقلاب وقتی او را در تلویزیون می دیدم که می چرخد و با میل های کوچک راه راهش بازی می کند، خیلی ازش خوشم می آمد. مخصوصا وقتی مجلات ، عکس رنگی اش را چاپ می کردند؛ با آن چهره معصوم و نمکین. عکس هایش را می بریدم و لای کتاب درسی ام نگه می داشتم. حالا باورم نمیشد که این همان باشد. اصلا فکرش را هم نمی کردم. قبل از انقلاب و میان صفحه ورزشی مجلات و تلویزیون کجا و سال ۶۳  و جبهه کجا؟


دی ۱۳۶۳ پادگان دوکوهه. از راست: شهید حسین رجبی، شهید عباس دائم الحضور،

حمید داوود آبادی،شهید مجید عتیقی نژاد، شهید سعید طوقانی

قرار بود روز یک شنبه ۱۰ تیرماه، تدارکات گردان به مناسبت عید سعید فطر جشنی را ترتیب دهد. جشن در محوطه باز جلوی گروهان ۳ برگزار می شد. کل برنامه را ورزش باستانی تشکیل می داد. برزنتی را بر زمین پهن کردند که نقش گود را بازی می کرد. بچه های بسیجی و ارتشی تبریک گویان و خندان، دورتادور برزنت حلقه زده بودند در حسینیه، آنهایی که می خواستند ورزش کنند، درحال بستن لنگ بودند. یکی از سربازها که با سابقه ی سعید آشنایی نداشت، وقتی دید او هم دارد لنگ می بندد، با تمسخر رو به بغل دستیش گفت: این بچه کیه که می خواد بیاد توی گود؟ مگه کودکستانه؟ سعید که شنید او چه می گوید، بهش برخورد، اما چهره اش نشان می داد که ناراحت نشده. لنگ را به دست گرفت، به طرف سرباز رفت و گفت: می بخشین برادر، می تونی این لنگ رو برام ببندی؟

سرباز لبخند تمسخر آمیز دیگری زد و رو به دوستش گفت: بفرما! دیدی گفتم بلد نیست؟! و لنگ را دور کمر سعید بست. چقدر زیبا شد، با آن پیراهن گرم کن کرم رنگ و شلوار نظامی که به دور آن لنگ بسته بود. یکی از سربازها ضرب را دست گرفت و شروع کرد به نواختن. عباس که به احترام او جلو نرفته بود ، شاکی شد و گفت«ای بابا این که داره باباکرم می زنه!» جلو رفت، ضرب را از او گرفت و شروع کرد به نواختن. ورزش شروع شد. صلوات های پی در پی، به حال و هوای عید،روحی تازه می بخشید. هرچه بود، صدای ضرب بود و صلوات.


پس از اینکه میل گرفتند و چند حرکت دیکر انجام دادند، نوبت به چرخ زدن سعید رسید. به خوبی میشد در چهره آنهایی که با سعید آشنا نبودند، تمسخر را دید. حق  هم داشتند. بچه ای کم سن و سال را چه به ورزش باستانی؟ وسط دایره آمد و آرام شروع کرد به چرخیدن. پس از رخصت گرفتن از عباس و بقیه، شروع کرد به چرخ. چرخ که نه، مثل فرفره می چرخید؛ سریع و تند. ان قدر که سر من گیج رفت. در حین چرخ زدن، پیراهنش را از تنش درآورد و انداخت زمین. چند دوری اطراف آن چرخید و با همان سرعت و درحال چرخیدن، پیراهنش را از زمین برداشت و به تن کرد. چشمان همه از حدقه درآمده بود؛ بالاخص سربازی که لنگ را برای او بسته بود.


پس از چرخ همراه با سلام و صلوات، نوبت به شیرین کاری رسید. چهار میل کوچک با رنگ های قرمز و آبی راه راه، در دستان سعید به بازی درآمدند. چهار میل را به هوا می انداخت و دوباره می گرفت؛ بی آن که نگاهش به آنها باشد. از جلو پرت می کرد و از پشت می گرفت. از پشت پرت می کرد و دولا می شد و از بین پا می گرفت و … اولین باری بود که آن قدر شیفته ورزش باستانی می شدم. سراپایم چشم شده بود و سعید را می پاییدم. سرانجام ورزش با صلوات بلند حضار و شیرینی و شربت تدارکات به پایان رسید. سراغ سعید رفتم. دستی به پشتش زدم و گفتم: خودمونیم، تو هم کم الکی نیستی ها…

***

در تهران که بودم، هر روز می نشستم پای برنامه کودم تلویزیون، شبکه ۲ هرروز برای کودکان برنامه ورزشی داشت که تیتراژ آن تصاویری از ورزش سعید طوقانی در جمع کودکان بود. وقتی به همه می گفتم که این جوان با ما در جبهه است، باورشان نمی شد.

من و سعید و عباس زیر سایه ی کانتینر چرخ دار تدارکات دراز کشیده بودیم که مثلا چرت بزنیم. امیر فتحی از بچه های شلوغ گردان به ما نزدیک شد و پس از حال و احوال،رو به چند تایی از بچه ها که آن سوتر بودند، گفت: بچه ها… بچه ها… می دونید این کیه؟ این همون سعید طوقانی پهلوون ورزش باستانه که هر روزتلویزیون نشونش می ده.

امیر که اتفاقا با سعید در یک دسته و هم سن بودند، خیلی سر به سر سعید می گذاشت و با او شوخی می کرد. سعید ملتمسانه گفت: امیر جون، نوکرتم. ببین، منم یه نفر بسیجی هستم مثل خودت. مثل همه ی اینایی که این جا هستن. من هیچ فرقی با شماها ندارم. این قدرم روی پهلوونی و این چیزا حرف نزن. آخه من که پهلوی این بچه ها چیزی نیستم.


خیلی دنبال این فرصت بودم و پیدا کردم. سرانجام تونستم با سعید عکس بگیرم؛ با سعید و عباس و دیگر بچه ها. عکس های دسته جمعی و دونفره. عکس ها بهترین بهانه بودند برای دوستی با سعید و عباس و گرفتن آدرس خانه هاشان برای سرزدن که تا آن روز رویم نشده بود بپرسم.

***

در تهران طاقت نمی آوردم از بچه ها دور باشم. با موتور را می افتادم دم خانه ی آنهایی که با هم منطقه بودیم. از همه بیشتر به دم خانه «سعید طوقانی» می رفتم؛ هرشب یا یک شب درمیان باید سری به سعید می زدم. آن شب با سیامک رفتم دم خانه شان. برادرش از پشت اف اف گفت که سعید در مغازه کفش سازی آن طرف خیابان است. تعجب کردم. کمی آن طرف تر از رو به روی خانه شان، چراغ مغازه ای روشن بود. از پشت پنجره که نگاه کردم، سعید را دیدم که با آن جثه کوچک، نشسته پشت میزی کوچک و کف کفش های ورزشی را می چسباند. من را که دید ، خنده ای کرد و سریع از مغازه خارج شد. همچون همیشه او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. پیش بندی چرمی جلویش بسته بود و بوی تند چسب می داد. وقتی تعجبم را دید، آن هم در ساعت ۷ که هنوز مشغول کار بود، با دست به شانه ام زد و گفت: چیزی نیست داش حمید… شغله دیگه… وایسا الان می آم.

پیش بند را باز کرد، دست هایش را شست و پس از خداحافظی با صاحب کار و بقیه کارگران آمد تا به خانه شان برویم. هرچه اصرار کردم که همین دم در می نشینیم و ساعتی با هم گپ می زنیم ، قبول نکرد. یا الله گفت و همراه او به طبقه سوم خانه رفتیم.


همان اول که نشستیم، به سعید گفتم عکس های قدیمیش را بیاورد تا سیامک ببیند. او هنوز باور نمی کرد این همان سعید طوقانی زمان شاه باشد. یکی دو تا آلبوم درب و داغان و چندتایی هم پاکت و کیسه آورد که داخل شان پر بود از عکس های رنگی و سیاه وسفید در اندازه های مختلف، سیامک دهانش از تعجب باز مانده بود. هی به عکس ها نگاه می کرد و نگاهی از تعجب به سعید می انداخت. به تصاویر خانواده پهلوی که رسید سعید با ناراحتی گفت: می خوام همه ی این عکسا رو با این آشغالا بسوزونم . حالم ازشون به هم می خوره.

با تعجب گفتم: یعنی چی؟ مگه اینا چشونه؟

-        می خوام همه ی عکس های گذشته ام رو آتیش بزنم جز دوتا عکس که همه عشقمه.

دو تا عکس سیاه و سفید در اندازه درشت از لای عکس ها درآورد و نشان داد. جمعی از ورزشکاران بودند که در روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی، به دیدن امام خمینی رفته بودند. سعید هم با آن جثه ی کوچولو، دوزانو جلوی امام نشسته بود . به هر زحمتی که بود، او را راضی کردم از این کار خودداری کند که پذیرفت.

در بین صحبت ها ، سعید پاکتی را از کمدشان درآورد و گفت: حمید… بیا بگیر، این وصیت نامه منه،

اول قبول نکردم، ولی اصرار که کرد، گرفتم، ساعتی بعد وقتی با او خداحافظی کردیم، با عجله از پله های خانه شان آمد پایین و نفس زنان گفت:«حمید وصیت نامه رو بده، کار دارم » من آن را که در نامه ی چاپی مخصوص منطقه جنگی نوشته و چسب زده بود، پس دادم به خودش.( بعد از شهادت سعید، خانواده اش جای وصیت نامه را نمی دانستند که سراغ همان کمد رفتم و وصیت نامه را درآوردم. همان اول دنبال این بودم که بفهمم چه مشکای در وصیت نامه بود که سعید آن را از من پس گرفت. با تعجب دیدم در اخرین خط چیزی نوشته که بعدا آن را خط خطی کرده است. خوب که دقت کردم، دیدم با روحیه شاد و همیشگی اش ، نوشته بود:«هرکس از من بدی دیده حقش بوده.» )

 

***

در بیابان های پشت پایگاه وحدتی دزفول، ماشین ها توقف کردند و همه پیاده شدیم. چند پتو و تکه های موکت را در جای مناسب و صافی پهن کردیم. رحمان ، ضرب و دوجفت میل بزرگ باستانی و یک جفت میل کوچک، از زیر پتوی عقب وانت درآورد. عباس با دیدن ضرب ذوق زده شد و جلو رفت. ضرب را گرفت و در حالی که با کف دست بر روی آن می مالید ، گفت: ای والله بابا… اینا کجا بودن؟


سعید جلو رفت و میل های کوچک مخصوص هنرنمایی را برداشت. پس از وارسی، با آنها بازی کرد و به هوا انداختشان. من سریع رفتم سراغ کیسه میوه ها و چندتایی برداشتم. رحمان خندید و گفت: راست می گن که هرکسی بار خودش.

همه روی پتوها نشستند تا شاهد هنرنمایی سعید و عباس باشند. عباس شروع کرد به ضرب زدن و سعید هم با انجام حرکات، بدن خود را گرم می کرد. پس از دقایقی، سعید درحالی که پابرهنه روی چمن ها ایستاده بود، شروع کرد به چرخیدن. بقیه از شدت خوشحالی شروع کردند به فرستادن صلوات. من با تمسخر گفتم: ای والله بابا. ما رو از نماز جمعه انداختید که بیارید توی بیابون بزنید و بچرخید؟ علی با  خنده و در حالی که من را که شدیدا مشغول خوردن میوه ها بودم به دیگران نشان می داد، گفت: نه عزیزم ،نماز جمعه چیه؟ شما فقط بخور. خداوکیلی توی نماز جمعه تهرونتون هم یه همچین بخور بخوری می تونی داشته باشی؟

همه زدند زیر خنده.

ناگهان سعید از چرخیدن ایستاد. عباس ضرب زدن را قطع کرد و همراه دیگران، متعجب به سعید نگاه کرد.دست های سعید از شدت نیروی گریز از مرکز  سرخ و سرد شده بودند. دست ها را جلوی دهان خود گرفت و درحالی که آنها را می مالید، شروع کرد به گرم کردن آنها. همه برخاستند و جلو رفتند تا ببینند چی شده. سعید گفت: چیزی نیست… خوب میشه. چند وقته که تا دور می گیرم، این جوری میشه. پیری ی دیگه؛ و آمد روی پتو کنار من نشست که مشغول خوردم بودم.

من که حال بلند شدن نداشتم، با بی اهمیتی گفتم: حالت خیلی خوشه ها… این همه چرخیدی که بشینی اینجا؟ خوب من بدون اینکه این همه به خودم زحمت بدم، از اول نشستم اینجا.

علی کریم زاده دوربین را درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن. من از عکس انداختن فرار کردم و مثلا با ناراحتی گفتم: آقا من قبول ندارم. به شخصیت من توهین شده . من رو از آبگوشت باحال دزفول انداختید، که بیارید تو بیابونا عکس بگیرید؟ خودم خوب می دانستم اگر عزت و احترامی برای امثال من قائل هستند، فقط و فقط به خاطر سعید است . بس! و گرنه من چه هنری داشتم که برای آنها عزیز و مورد توجه باشم؟!

***

 سعید تا وقت گیر می آورد، ضبط مرا بر میداشت ، نوار را در آن می گذاشت و درحالی که حس می گرفت ، زیر لب زمزمه می کرد:«ممد نبودی ببینی – شهر آزاد گشته- خون یارانت-پرثمر گشته- ممد…» خیلی با این نوحه که یکی از بچه های خرمشهر آن را برای محمد جهان آرا خوانده بود، حال می کرد.

***

 آن روز می خواستیم برویم اندیمشک. همراه عباس و سعید برگه های مرخصی مان را به دژبانی دم در پادگان دادیم و از زنجیر رد   شدیم. هوا گرم بود. درسایه تابلوی کنار نرده ها پناه گرفتیم.وانت تویوتایی از داخل پادگان در حال بیرون آمدن بود. دژبان که جلوی آن را گرفت و پرسید کجا می رود، راننده آرام گفت: می رم اندیمشک؛ و پس از امضای برگه ، خارج شد. سریع بلند شدم و جلوی وانت  که خالی هم بود، ایستادم و گفتم: برادر … اگه اندیمشک می ری ما روهم ببر.

 راننده که آدم عصبانی و بداخلاقی به نظر می رسید، با تندی گفت: نه خیر … اندیمشک نمی رم

 با تعجب گفتم: خوب کجا می رین؟هرجا که بخوای بری ، باید از اندیمشک بگذری.

-          اولندش که به شما مربوط نیست که کجا می رم… دومندش من می رم این طرف.

 و اشاره به سمت چپ جاده به طرف خرم آباد کرد. من عذر خواهی کردم و رفتم طرف عباس که بنشینم. عباس باخنده گفت: زد تو حالت؟

-          نه بابا خیالی نیست… ولی من می خوام بدونم از اون طرف کجا میره.


سعید گفت: خب هرجا که می خواد بره… به ما مربوط نیست.

که گفتم: بحث این نیست که کجا می ره… بحث اینه که اون می خواد بره اندیمشک، ولی برای این که ما رو با خودش نبره، دروغ گفت.

سعید خندید و گفت: خب شاید از قیافمون خوشش نیومده.

با ناراحتی گفتم: بی خود کرده که خوشش بیاد یا نیاد… مگه ماشین پدرشه؟

رو کردم به عباس و گفتم: می گن یه بار بسیجی ها به حاج همت شکایت کردند که بعضی از این ماشینای لشکر که می رن شهر، بچه ها رو سوار نمی کنن؛ با اونا چی کار کنیم؟ حاجی هم گفته: هر ماشینی که بسیجی هارو سوار نکرد، با سنگ بزنید شیشه اش رو بشکونید و اگه اعتراضی هم کرد ، بگین حاج همت دستور داده. بقیه اش با من.

عباس با تعجب برخاست،جلوی من ایستاد و گفت: ببینم باز دوباره فکر شربازی به سرت زده؟

-        فکر شر چیه … می خوام اگر خدا لطف کنه، دستور حاج همت رو اجرا کنم. هرچی باشه، خدابیامرز شهیده و باید توصیه شهدا رو عمل کرد… اونم اون که فرمانده لشکرمون بوده.

درحالی که خنده شیطنت آمیزی کردم، اطراف را گشتم و سنگ بزرگی پیدا کردم. عباس اصرار کرد که این کا را نکنم. ولی سعید با خنده جلو آمد و مرا تشویق کرد.

در حالی که کاملا حرکت خودرو را روی پل دوکوهه زیر نظر داشتم، به طرف لبه ی پل رفتم. تا متوجه شدم راننده وانت به جای رفتن به طرف خرم آباد ، دور زد و از پایین پل به طرف اندیمشک رفت. شاکی شدم و رو به عباس و سعید گفتم: بفرمایید. من که می دونستم این بی وجدان داره دروغ می گه. عیبی نداره… حالا همچین درسی بهش می دم که تا عمر داره، دیگه به بسیجی ها دروغ نگه.

عباس و سعید به لبه ی پل نزدیک شدند تا ببینند چه کار می کنم. وانت که در پایین پل نزدیک شد، در حالی که سنگ را بالا بردم، به عباس و سعید گفتم: فعلا باید از قید مرخصی شهر بزنید… فقط تا زدم، مثل فشنگ بپرید توی پادگان، مواظب باشید که دژبان ها شک نکنند. سنگ را بالا بردم و با فریاد «یاعلی» که از ته حلقومم بیرون دادم، بر سقف وانت تویوتا کوبیدم که با سرعت در حال حرکت به طرف اندیمشک بود. بدون اینکه ببینم چه بلایی سر راننده آورده ام، به طرف پادگان دویدم. در راه دویدن به طرف پادگان، صدای ترمز رو شنیدم، ولی اهمیتی ندادم و به طرف ساختمان خودمان رفتم.

 ***

هوا در بیرون اتاق ها تاریک بود. همه سر سفره نشسته بودیم و داشتیم شام می خوردیم. شام عدسی بود.اول غذا، سر هم کاسه شدن با همدیگر دعوا شد. من اصرار داشتم تا با سعید در یک کاسه غذا بخورم. عباس هم مصر بود که با سعید هم کاسه شود. عباس به من سفارش کرد که با حسین هم کاسه شوم. گوشش را آورد دم گوش من و گفت: ببین… حسین از سعید هم کم خوراک تره… مگه نمی بینی چقدر محجوب و آرومه؟


من گول نخوردم و سرانجام با سعید در یک کاسه غذا خوردم. وسط غذا از سعید پرسیدم: راستی سعید، واسه بچه ها تعریف کن که چی شد فرح بهت بازوبند پهلوونی داد. با این حرف، اخم های سعید در هم رفت. من که با دیدن قیافه ی او لقمه در گلویم گیر کرد، بلافاصله گفتم: آخ. ببخشید. یادم نبود شما از یادآوری خاطرات رژیم کثیف شاهنشاه آریامهررررر… ناراحت می شید. پس لطف کنید و از این که چی شد اولین بار به جبهه اومدی، برامون تعریف کن.

سعید که متوجه کلک من نشد، شروع کرد به تعریف این که چه طور شد با پدرش به جبهه آمد و سرانجام در این جا ماندنی شد. من هم با حرص و ولع، قاشق روحی را به کف کاسه کشیدم و غذا را خوردم. سعید همچنان مشغول تعریف بود و قاشق بی کار در دستش مانده بود که عباس خواست به او ندا بدهد که چه کلاهی سرش رفته، ولی با چشم غره ی من ترسید که چیزی بگوید.

***

یکی از روزها ، همه داخل اتاق نشسته و مشغول تخمه شکستن بودیم. سعید آرام آمد کنار من و دم گوشم گفت: می گم حمید، این یادگاری هایی که روی دیوار نوشته ای خیلی باحال شده، دستت درد نکنه ، ولی… چیزه… عباس می گفت حمید خطش مثل خودش بی ریخته و زمخت. می گفت حمید گند زده به در و دیوار پادگان.

با عصبانیت نگاهی انداختم به عباس که در حال صحبت کردن با حسین بود. سعید بلند شد و رفت طرف کیسه مشمای وسط اتاق که مثلا تخمه بردارد. فکر کرد من متوجه ش نیستم و نمی فهمم دارد چه کار می کند. وقتی دید من مشغول صحبت با اصغر هستم، رفت کنار گوش عباس و گفت: می گم عباس آقا، می دونی این یارو خپله حمید ،چی می گفت ؟

عباس خونسرد پرسید: چی می گفت؟

که سعید گفت: حمید میگفت عباس دوزار بلد نیست ضرب بزنه. همون بهتر که بره توی عروسی ها و تنبک بزنه… می گفت عباس فقط بلده دامبول دیمبول کنه.

عباس نگاه تندی به من انداخت. من هم با عصبانیت نگاهش کردم. سعید خود را کشید کنار اصغر و یواشکی خندید. اصغر گفت: پدرآمرزیده باز این دوتا رو انداختی به جون همدیگه؟ الانه که اتاق رو بریزند به هم.


من با صدای بلند گفتم: نفهمیدم عباس آقا… حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به پر و پای من می پیچی و درباره هنر بنده افاضه سخن می فرمایی؟

عباس هم سرپا ایستاد و قیافه ی داش مشهدی ها را به  خود گرفت و درحالی که یک کتف خود را به طرف من کج کرده بود، گفت : حالا دیگه بعضی ها این قده خوش خط شده ان که به ضرب ما گیر می دن؟ ملالی نیست، اگه خواستن، ارکستر داریم که واسه عروسی شون باباکرم بزنه… آخه بعضی ها لیاقت شون همینه دیگه.

ناگهان من و عباس سرشاخ شدیم. لنگ و پاچه همدیگر را گرفتیم و شروع کردیم به رجزخوانی. همه آنهایی که توی اتاق بودند، خود را کنار کشیدند تا زیر دست و پای ما له نشوند. لحظه ای بعد هر دو در هم شدیم و شروع کردیم به دعوا. سعید با پای برهنه دوید داخل راهرو و داد زد که : بچه ها! بدوید که این دوتا دوباره جنگشون شد.

نیم ساعتی من و عباس مثلا همدیگر را زدیم. خسته که شدیم،رو کردم به اصغر و گفتم:«شما همین طور نشستید کنار و هرره کرره می کنید؟ خب بیایید جلو جدامون کنید دیگه». صدای قهقهه مان در راهروی گردان پیچید و به همه اتاق ها رسید.

***


همراه سعید و عباس و اصغر و حسین، برگه های مرخصی را به نگهبان در ورودی پادگان دادیم و خارج شدیم. جلوی هر ماشینی که دست بلند می کردیم، سوارمان نکرد. عباس که خیلی شاکی شده بود ، گفت: اینا دعا کنند که من زودتر شهید بشم و گرنه من اگه زنده بمونم و توی این مملکت کاره ای بشم، حال همه رو می گیرم.یه لندکروز نو سوار می شم و می آم این جا وامیستم و فقط بسیجی ها رو سوار می کنم. صبح تا شب میام این جا و می برم شون اندیمشک. خندیدم و گفت: حتما هم فقط می بریشون زورخونه اندیمشک…

***

روز شنبه اول دی ماه بود که دوربینم را دست گرفتم و با سعید و حسین و اصغر در محوطه پادگان شروع کردیم به عکس گرفتن. سعید روبه روی یک نقاشی دیواری ایستاد؛ طرح زیبای قلب خونینی که مضمونش این بود:«شهید قلب و شمع تاریخ است.» خندید و من هم خندیدم. گفتم: بهت قول می دم این عکس رو بزرگ کنم و بزنم روی حجله ات.

همه ی عکس های آن روز ، بهانه بود تا از سعید عکس بگیرم. تا توانستم با او و بچه ها عکس گرفتم. سعید هم عکسی تکی از من کنار همان نقاشی گرفت.


***

 مجبور بودم همچون رفیق نیمه راه، دوستان را رها کنم و جبهه را بگذارم برای اهلش. باید از سنگرها جدا می شدم و به تهران عقب نشینی می کردم. هرچند که خودم راضی به این کار نبودم، ولی شاید اگر برنمی گشتم، چوب قانون کمیته ی انقلاب اسلامی که به تازگی در آن شاغل شده بودم، شهیدم می کرد. در آخرین لحظات، سعید گیر داد که : حالا که داری می ری تهران، این ضبط رو یادگاری بده به من.ضبط صوت کوچک را که از لبنان آورده بودم و به ان خیلی علاقه داشتم، با هیچ چیز عوض نمی کردم. هرچه سعید اصرار کرد، من نپذیرفتم. صبح زود که سعید آماده شد تا برای صبحگاه برود، آخرین عکس را از او در کنار اصغر، داخل اتاق گرفتم.

بالاجبار و با دلی گرفته، از حسین رجبی، احمد کرد، عباس دائم الحضور، سید اکبر موسوی و اصغر بهارلویی خداحافظی کردم.از این که سعید در اتاق نبود، خوشحال شدم. خداحافظی با او برایم خیلی سخت بود. وقت هم نداشتم منتظرش بمانم. ساک به دست رفتم طرف پله ها. باید برای تهیه بلیط به اندیمشک می رفتم. مقابل پله ها که رسیدم، در کمال تعجب، سعید را دیدم که پارچ آبی در دستش بود. مثل این که منتظر آمدن من بود. با اصرار گفت: حمید نرو. عملیات نزدیکه ها! ول شون کن. بذار هرغلطی می خوان بکنن! فوقش می گن چون رفتی جبهه، اخراجی.


از ته دل می گفت. درآن مدت کم، بین پنچ شش نفرمان محبت خاصی برقرار شده بود؛ محبتی جدایی ناپذیر ، اما من داشتم خودم را از آن رشته ی دوستی و عشق جدا می کردم. می رفتم تا کمند دنیا را به گردنم بیندازم. سعید از ته دل مرا تشویق به ماندن کرد، چون خودش زمانی که بی خبر از خانه به جبهه امده بود، به همه تجملات دنیا پشت پا زده بود؛ حتی به مدال ها ، نشان ها، جام ها،کاپ ها و …

آمده بود تا در گردونه ی بزرگ الهی از دیگران سبقت بگیرد. سعید هرچه اصرار کرد، ثمری نبخشید . زل زد توی چشمانم و با ناراحتی و قیافه ای گرفته گفت: جدی جدی می خوای بری؟

گفتم: آره. مجبورم.

با ناراحتی سرش را برگرداند و گفت : خب برو دیگه، به من چه؟ بیا اینم پارچ آب. به جای مادرت می ریزم پشت سرت تا برات اتفاقی نیفته!


***

چند وقتی از دوری مان گذشت. رادیو می خواست از شدت صدای مارش عملیات بترکد. عملیان بدر شروع شده بود. بعد از ظهر یکی از روزها، به در منزل سعید رفتم. مادرش در را باز کرد. شنیده بودم گردان میثم، پس از عملیات به مرخصی آمده، به مادرش گفتم: ببخشید، سعید هست؟

با تعجب گفت: سعید؟

گفتم: بله. آخه می گن بچه های گردان شون اومده ان مرخصی.

اشک از دیدگانش جاری شد. با بغض گفت: سعید؟ رفت…

با تعجب گفتم: کجا؟… کجا رفت؟

با گریه گفت: سعید رفت پهلوی داشش محمد…

محمد برادر بزرگتر سعید، زمستان ۱۳۶۱ در عملیات والفجر مقدماتی در فکه مفقود الاثر شده بود.

سرم را پایین گرفتم تا اشکم را نبیند. بی خداحافظی را افتادم و برگشتم.

***

 یکی از بچه های گردان را که دیدم، جریان شهادت سعید را آن طور که خودش و بقیه خبر داشتند، این گونه برایم تعریف کرد: ستون در دشت پیش می رفت. دوشکا داشت شلیک می کرد. ناگهان سعید از ستون خارج شد. مسئول گروهان دنبالش رفت. هرچی پرسید سعید چی شده؟ او فقط سرش رو تکان داد که: هیچی. جلوتر که رفت، با صورت به زمین افتاد. روش رو که برگردوندم، دیدم گلوله دوشکا شکمش رو سوراخ کرده.

فردا صبح، عباس دربه در دنبال سعید می گشت و از همه سراغش رو می گرفت. پهلو رفتم و گفتم: عباس یه سر برو اون پتو رو  بزن کنار…  نگاهی به من کرد و سراسیمه رفت. پتو را که کنار زد، ناله اش بلند شد. گریه اش قطع نمی شد.

باید می اومدیم عقب . محاصره شده بودیم. هیچ راهی نبود. دستور اومده بود که برگردیم. هرچه به عباس اصرار کردیم،نیومد. کنار پیکر سعید نشسته بود، سر اون رو به زانو گرفته بود و می گریست. جملاتش نامفهوم بود. فقط هق هقش رو می شد فهمید. هرچه کردیم، نیومد. عباس نیومد و ما برگشتیم. هرقدمی که برمی داشتم ، نگاهی به اونا می انداختم. عباس کنار سعید نشسته بود، سر او را به زانو گرفته بودو نوازشش می کرد و ناله می زد. من برگشتم و بچه ها هم. انفجار خمپاره ای در پست سرمان، من و بقیه رو به خیز واداشت. در همان حال دراز کش ، نگاهی به پشت سرم انداختم. دود و خاک، همه جارو گرفته بود. چیزی دیده نمی شدو صدایی نمی اومد. حتی هق هق گریه ی عباس.

انتهای گزارش

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید