خاطره كوتاه سردار شهيد حاج «سعيد مهتدي» از عمليات آبي - خاكي خيبر
سه‌شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۴۷
هفدهم اسفند،در اوج درگيري ما با دشمن در جزيره مجنون،صداي حاج همت را شنيدم كه گفت: «سعيد، در قسمت شرقي جزيره جنوبي، دارند بچه هاي ما را اذيت مي كند... من به عقب مي رم تا به كمك به اين بچه ها، از بقيه لشكرها قدري نيرو جور كنم و بيارم جلو».
نويد شاهد: «خاطره كوتاه و ناب از فرمانده دريا دل لشكر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهيد حاج «سعيد مهتدي» از عمليات آبي - خاكي خيبر

خوشا به سعادت او و ياران سفر كرده اش در آن پرواز جاوداني به آسمان قرب ربوبي، رسيدن شان به سدره المنتهاي سعادت ابدي و نشستن بر سفره ضيافت الهي قبيله نور خواران و نور آشامان.

... روز هفدهم اسفند، در اوج درگيري ما با دشمن در جزيره مجنون، حوالي بعدازظهر بود كه ديدم مي گويند بي سيم تو را مي خواهد. گوشي را كه به دستم گرفتم، صداي حاج همت را شنيدم كه گفت:

«سعيد، در قسمت شرقي جزيره جنوبي، از طرف اين شاخ شكسته ها، دارند بچه هاي ما را اذيت مي كند... من به عقب مي رم تا به كمك به اين بچه ها، از بقيه لشكرها قدري نيرو جور كنم و بيارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجي، اجازه مي دي من هم با شما بيام؟»

گفت: «نه عزيزم، شما چون نسبت به موقعيت منطقه توجيه هستي، همين جا باش تا خط رو تحويل بچه هاي لشكر امام حسين(ع) بدي و كمك شان كني. هر وقت كارت تموم شد، بيا به همون سنگر... - منظور حاجي از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاكتيكي حاج قاسم سليماني بود- ... بعد بيا اونجا؛ من هم غروب مي آم همون جا، تا با هم صحبت كنيم».

برگشتم پيش بچه هاي مان در خط و كنارشان ماندم. دشمن كه وحشت از دست دادن جزاير خواب از چشم هايش ربوده بود، حتي براي يك لحظه، دست از گلوله باران جزاير برنمي داشت. ما هم داخل سنگرها و كانال هاي نفر روبي كه به تازگي حفر شده بود، پناه گرفته بوديم و از خط مان دفاع مي كرديم. چند ساعتي گذشت. از طريق بي سيم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسيدم: حاجي آمده يا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتي بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبري نيست!» ديگر دلشوره رهايم نكرد. طاقت نياوردم. خط را سپردم دست تعدادي از بچه ها،  آمدم كمي عقب تر و با يك جيپ ۱۰۶ كه عازم عقب بود، راهي شدم به سمت سنگري كه محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر كه شدم، ديدم حاجي نيست. از برادرمان حاج «قاسم سليماني»؛ فرمانده لشكر ۴۱ ثارالله پرسيدم حاج همت كجاست؟

ايشان گفت: «رفته قرارگاه لشكر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاكتيكي ما در ضلع شرقي جزيره بود. گفتم: «ولي حاجي به من گفته بود برمي گرده اينجا، چون با من كار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز كه نيومده، ولي مرا هم نگران كردي، الان يه وسيله به شما مي دم، برو به قرارگاه تاكتيكي لشكرتون، احتمال داره اينجا نياد.»

با يكي از پيك هاي فرمانده لشكر ثارالله، سوار بر يك موتور تريل، رفتيم سمت قرارگاه تاكتيكي لشكر ۲۷ در ضلع شرقي جزيره، آنجا كه رسيديم، [شهيد] حاج عباس كريمي را ديدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اينجا بوده انگار، ولي اصلا برنگشته پيش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چي مي گي؟! حاجي اصلا اينجا نيومده برادر من!»

اين را كه گفت، دفعتاً سراپاي بدنم به لرزه افتاد و بي اختيار سست شدم. فهميدم قطعا بايستي بين راه براي همت اتفاقي افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «... حاجي اينجا نيومده، ولي با قرارگاه مركزي كه تماس گرفتم، گفتند حاجي اونجا نيست و شما هم ديگه در بخش مركزي جزيره مسئوليتي نداريد، گفتند گردان لشكرتان همونجا باشه، ما خودمون لشكر امام حسين(ع) رو مي فرستيم بياد اونجا و خط رو از گردان شما تحويل بگيره.»

عباس كه حرف اش تمام شد، خودم گوشي بي سيم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذاريد ما بريم گردان رو عوض كنيم و برگرديم به اينجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از اين طرف نريد. شما از منطقه شرقي جزيره تكان نخوريد و به آن طرف نريد.»

يك حس باطني به من مي گفت حتماً خبري شده و مركز نمي خواهد كه ما بفهميم. روي پيشاني ام عرق سردي نشسته بود. همين طور كه گوشي بي سيم توي دست ام بود، نشستم زمين و گفتم: «بسيار خوب، حالا حاج همت كجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهي جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو كردم به شهيد كريمي و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ يا حاجي شهيد شده، يا به احتمال خيلي ضعيف، زخمي شده».

او گفت: «روي چه حسابي اين حرف رو مي زني تو؟!»

گفتم: «اگه حاجي مي خواست بره اون دست آب، لشكر رو كه همين جوري بدون مسئوليت رها نمي كرد، حتما يا با تو در اينجا، يا با من در خط تماس مي گرفت و سربسته خبر مي داد كه مي خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بي سيم چي ها كنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بيشتر از اين، در باره دل نگراني مان جلوي آن ها صحبت كنيم. آخر اگر اين خبر شايع مي شد كه حاجي شهيد شده، بر روحيه بچه هاي لشكر تاثير منفي و ناگواري به جا مي گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسيجي ها بود و براي آن ها، باور كردن نبودن همت خيلي، خيلي دشوار به نظر مي رسيد.
چشم كه بر هم زديم، غروب شد و دقايقي بعد، روز كوتاه زمستاني هفدهم اسفند، جاي اش را با شبي به سياهي دوزخ عوض كرد. آن شب، حتي يك لحظه هم از ياد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعي مي شد. خصوصا آن لحظه اي كه از «طلائيه» به جزيره جنوبي آمديم، آن سخنراني زيبا و بي تكلف حاجي براي بچه هاي بسيجي لشكر، بيرون كشيدن او از چنگ بسيجي ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشكرهاي سپاه و شلوغ بازي هاي رايج حاجي، رجزخواني هاي روح بخش او، بگو بخندش با احمد كاظمي، لبخندهاي زين الدين در واكنش به شيرين  زباني هاي حاجي و بعد، آن پاسخ سرشار از روحيه احمد كاظمي به رده هاي بالا، پاي بي سيم و در حالي كه نيم نگاهي به حاجي داشت و گفته بود: «همين كه همت با ماست، مشكلي نداريم!»

شب وحشتناكي بر من گذشت. به هر مشقتي كه بود، صبر كرديم تا صبح. ديگر براي مان يقين حاصل شد كه حتما براي او اتفاقي افتاده. بعد از نماز صبح، عباس كريمي گفت: «سعيد، تو همين جا بمون، من مي رم به سر قرارگاه نجف، ببينم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهميديم چقدر گذشت، كه برگشت؛ با چشم هايي مثل دو كاسه خون، خيس از اشك، عباس، عباس هميشگي نبود. به زحمت لب باز كرد و گفت: «همت و يك نفر ديگر سوار بر موتور، سمت «پد» مي رفتند كه تانك بعثي  آن ها را هدف تير مستقيم قرار داد و شهيد شدند».
درحالي كه كنار آمدن با اين باور كه ديگر او را نمي بينم، برايم محال به نظر مي رسيد. كم كم دستخوش دلهره ديگري شدم؛ اين واقعه را چطور مي بايست براي بچه رزمنده هاي لشكر مطرح مي كرديم؟! طوري كه خبرش، روحيه لطيف آن ها را تضعيف نكند.

- هنوز هم باور نبودن همت برايم سخت است، بدجوري ما را چشم به راه گذاشت ... و رفت.
انتهای گزارش
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده