بازنشر يك ماجراي حيرت آور:
يکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۳۴
نويد شاهد: سيد علي اكبر اجاق نژاد ؛امام جمعه وقت آستارا در كتاب «لحظه هاي آسماني» ماجراي ديدار مادر شهيدي را با پيكر فرزند شهيدش درآخرين لحظات زندگي روايت مي كند. در ادامه شرح اين ماجرا را مي خوانيد...
يك روز مسئول دفترم به من اطلاع داد يك جوان بسيجي مي خواهد براي خداحافظي با شما ملاقات كند و به جبهه برود. وقتي خدمت او رسيدم و قدري با او صحبت كردم متوجه شدم داراي سه دختر و يك مادر پير است كه تأمين  معيشت آنان بر عهده اوست. به او گفتم: شما قبلا هم جبهه رفته اي، مي تواني مدتي در كنار خانواده ات بماني و رسيدگي به فرزندان كوچك و مادر پيرت هم براي تو اجر داد. ولي او راضي نشد، تصميمش را گرفته بود. از نورانيتي كه در چهره او ديدم به قلبم الهام شد كه حتما به فيض شهادت مي رسد.
مدتي از اين واقعه گذشت. يك روز در نماز جمعه جسد مطهر دو شهيد را به مصلي آوردند. در اين مراسم درباره عظمت وجودي شهدا براي مردم صحبت مي كردم. در حين سخنراني در انتهاي جمعيت دو زن كه با حالت آشفته و پريشان به سمت جمعيت  و دو شهيدي كه در آمبولانسي در كنار مراسم بودند  در حركت بودند، ديدم.
بي تابي يكي از آن ها كه بعد معلوم شد مادر يكي از آن شهداست، از ديگري محسوس تر بود. در فاصله صحبتم كه جمعيت در حال فرستادن صلوات بودند به مسؤول ستاد نماز جمعه اشاره كردم مواظب باشد بر اثر بي تابي آن ها سخنراني بهم نخورد. او هم پس از اين تذكر بلافاصله خود را به آن ها رساند و پس از دقايقي برگشت. من كه از نتيجه جريان مطلع نبودم در ادامه صحبت نام مبارك پيامبر(ص)  را آوردم. مردم صلوات  فرستادند. در اين فاصله از او پرسيدم: قضيه چي شد؟ گفت: يكي از اين دو، مادر شهيدي بود كه تا چشمش به تابوت پسرش افتاد بدون اينكه چهره فرزند شهيدش را ببيند از دنيا رفت و در كنار تابوت فرزندش جان داد.
به نقل از همسر او براي من تعريف كردند در ايامي كه شهيد سهراب برنجي در جبهه بوده، مادر وي به سختي مريض و در آستانه مرگ قرار مي گيرد. وي به همسر شهيد كه از وضع مزاجي او نگران بوده مي گويد: ناراحت من نباش وقتي عزرائيل به بالينم آمد كه جانم را بگيرد با دلي شكسته به او گفتم:  اي فرشته خدا به من مدتي مهلت بده تا فرزندم را كه در جبهه است ببينم، آن وقت جان مرا بگير. وي با اطمينان به همسر فرزندش مي گفت از بابت بيماري او ناراحت نباشد.
مسؤول ستاد نماز جمعه آستارا مي گفت: به طرف خانم ها رفتم. مادر شهيد را شناختم كه با بي تابي خاصي مي گفت: جسد فرزندم كجاست؟ به او گفتيم صبر و طاقت پيشه كند، بعد ازآمبولانس رفت و در كنار تابوت نشست. نكته عجيب و حيرت انگيز اين بود كه قبل از اينكه در تابوت را باز كنيم تا بتواند چهره فرزندش را ببيند مادر شهيد سرش را روي تابوت گذاشت و در همان لحظه از دنيا رفت. ابتدا خيال كرديم بي هوش شده است ولي بعد از گذشت لحظاتي متوجه شديم از دنيا رفته است. خبر را به آقاي اجاق نژاد داديم و او هم كه در مقدمات اين ماجرا بود در ادامه سخنراني اش آن را به عنوان يك امر حيرت آور كه يك پيرزن مادر شهيد از ملك الموت مهلت مي گيرد تا ادامه حيات دهد، مطرح كرد.
سخنراني كه تمام شد همه به طرف آمبولانس و مادري كه بر روي تابوت فرزندش از دنيا رفته بود هجوم بردند و خاك آن منطقه را بر سر و صورت خويش مي ريختند.
پس از اين حادثه عده اي به اين فكر افتادند تا با معاينه پزشكي از مرگ اين مادر شهيد مطمئن شوند ولي من  به آن ها گفتم احتياجي به اين كار نيست. البته آن ها را منع نكردم، ولي گفتم مهلتي كه اين مادر شهيد از خدا خواسته كه تا لحظه ديدار فرزندش زنده بماند، تا همين لحظه ديدار بوده و عمر او به مشيت الهي به پايان رسيده است.
در يك ديدار كه خدمت مقام معظم رهبري رسيدم و اين ماجرا را خدمتشان عرض كردم دستور فرمودند براي ثبت اين واقعيت در تاريخ آن را مكتوب نمايم تا در دائره المعارف درج گردد كه امر ايشان را امتثال كردم.
لازم به ذكر است، بسيجي شهيد سهراب برنجي در سال 1324 در روستاي سهراب محله لوندويل از توابع آستارا متولد شد. در دوران نوجواني به كشاورزي پرداخت. با آغاز جنگ تحميلي رهسپار منطقه كردستان شد و در مورخه 29/11/1360 در رويارويي با گروهك هاي ضد انقلاب در منطقه حصار سفيد بانه به شهادت رسيد و در گلزار شهداي لوندويل به خاك سپرده شد.

راوي: حجه الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر اجاق نژاد، امام جمعه وقت آستارا
منبع: لحظه هاي آسماني (دفتر اول)- غلامعلي رجايي، نشر شاهد1383
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده