کد خبر: ۳۶۱۶۱۳
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰
روايت ايثار و آزادگي 2
همسر شهيد: هنوز به آمدنش عادت نكرده بودم. ديدم صداي در مي آيد. كمي ترسيدم. رفتم پشت در و پرسيدم كيه؟ تازه يادم آمد حسين پشت در است و از خجالت نمي دانستم چكار كنم. در را كه باز كردم گفت خانم من را يادت رفته بود؟ از آن موقع به بعد هر وقت مي خواست جايي برود، مي گفت"يادت نره من برگشتم!"

روايت ايثار و آزادگي (2) شهيد لشكري؛ اولين اسير و آخرين آزاده

نويد شاهد: اولين اسير و آخرين آزاده جنگ، وقتي رفت 28 ساله بود، وقتي برگشت 47 سال از عمرش مي گذشت. پير و شكسته شده بود و موي سياه در سر نداشت؛ دندانهايش همه ريخته بود و اينها همه آثار شكنجه هايي بود كه به جرم كار نكرده سرش آورده بودند. شيريني ديدار چهره تغيير كرده اش را از يادم برد. پسر چهار ماه مان حالا  18 ساله شده بود و براي اولين بار پدرش را مي ديد... اينها گوشه اي از صحبت هاي خانم حوّا لشكري همسر سرلشكر خلبان شهيد حسين لشگري است؛ درد روزهاي نبودن و 18 سال اسارت همسر كم  كم داشت به دست فراموشي سپرده مي شد كه شهادت براي هميشه اين دو را از هم جدا كرد و ديدار را به قيامت انداخت. خانم لشكري حرف هاي بيشتر و شنيدني تري دارد تا با خبرنگار نويد شاهد در ميان بگذارد:


ده سال انفرداي

فروردين سال 58 ازدواج كرديم. يكسال و نيم بعد (شهريور59) وقتي زمزمه هاي شروع جنگ به گوش مي رسيد حسين براي خنثي كردن توطئه هاي بعثي ها، به عراق رفت و همانجا در عمليات برون مرزي اسير شد. به جرم توطئه عليه عراق در زندان هاي سياسي فقط ده سال از آن هجده سال را در سلول هاي انفرادي حبس اش كردند.

روزي كه دوباره زنده شدم
روزها بدون حسين سخت مي گذشت. ناراحتي اعصاب گرفتم. خبري از او نداشتم و با يك بچه تنها مانده بودم. سال 74 وقتي كميته اسرا و مفقودين خبر زنده بودنش را اعلام كردند و نامه اش را از طريق صليب سرخ به دستم رساندند، دوباره زنده شدم و به اميد ديدارش روزها را مي گذراندم. تا سال 77 كه به ايران بازگشت هر دو سه ماه يكبار به همديگر نامه مي داديم؛ اما محدود و كنترل شده. اجازه نداشتيم بيشتر از سلام و احوالپرسي چيزي بنويسم. شرايط بدي بود و بازهم انتظار عذابم مي داد.




حسيني ديگر...

هفدهم فروردين سال 77 بود كه بالاخره حسين آزاد شد و به كشور بازگشت. پير و شكسته شده بود و موي سياه در سر نداشت؛ دندانهايش همه ريخته بود و اينها همه آثار شكنجه هايي بود كه به جرم كار نكرده سرش آورده بودند. شيريني ديدار چهره تغيير كرده اش را از يادم برد. پسر چهار ماه مان حالا  18 ساله شده بود و براي اولين بار پدرش را مي ديد... لهجه اش كاملا عربي شده بودو گاهي در صحبته هايش بعضي از كلمات فارسي را ناخودآگاه عربي مي گفت.


آن دنيا روسفيدم اما...

دوباره زندگي من با حسين شروع شد. نمي گذاشت آب در دلم تكان بخورد. علاقه عجيبي به من داشت و مراقب بود از اتفاقي ناراحت نشوم. مي گفت اگر قرار است به من درصد جانبازي بدهند بايد تو را ببرم؛ جانباز اصلي تو هستي. ناراحتي من ناراحتش مي كرد و خوشحالي ام خوشحالش. غذا نمي خوردم ناراحت مي شد؛ كم مي خوابيدم غصه مي خورد؛ قرص مي خوردم توي هم ميرفت. مي گفت روزي مي آيد كه ببينم ديگر قرص هايت را كنار گذاشتي؟مي گفت: من براي تو كاري نكردم آن دنيا رو سفيدم اما تنها چيزي كه بايد جواب برايش پس بدهم، سختي هايي است كه تو در نبودنم كشيدي...


نان و پنير نداريم، نان كه داريم!
مظلوم بود و ساده زندگي مي كرد. اگر ده نوع غذا هم سر سفره بود، فقط از يكي مي خورد. به خانه كه مي آمد و گاهي غذا آماده نبود مي گفت خانم نان و پنير كه داريم، اگر نداريم نان كه داريم همان را با هم مي خوريم. هر موضوعي كه پيش مي آمد نظر من را مي پرسيد و قبول مي كرد. احترامش به زن فوق العاده بود. مهربان بود و اگر هم عصباني مي شد، تنها عكس العملش اين بود كه توي خودش مي رفت. در اثر شكنجه هاي سخت جانباز 75 درصد شده بود و من توقعي نداشتم.

يادت نره من برگشتم!
يك ماه و نيم از آمدنش گذشته بود. توي اين مدت دائم به مراسم هاي مختلف براي سخنراني دعوت مي شد. يك روز به دانشگاه تهران رفته بود تا براي دانشجوها صحبت كند. تماس گرفت و گفت شام آنجا مهمان است و دير به خانه برمي گردد. من هم طبق روال هر روز شروع كردم به انجام كارهايم. شب كه شد شام  خوردم و ظرف ها را شستم و آشپزخانه را تميز كردم. بعد هم در ورودي را قفل كردم و خوابيدم. يادم رفته بود حسين به ايران بازگشته و الان كجاست و قرار است به خانه برگردد. هنوز به آمدنش عادت نكرده بودم. لحظاتي بعد ديدم صداي در مي آيد. كمي ترسيدم. رفتم پشت در و پرسيدم كيه؟ تازه يادم آمد حسين پشت در است و از خجالت نمي دانستم چكار كنم. در را كه باز كردم خودش هم فهميد. گفت خانم من را يادت رفته بود؟ از آن موقع به بعد هر وقت مي خواست جايي برود، مي گفت"يادت نره من برگشتم!"

خلبان آزاده حسين لشكري در دوران اسارت خويش سال ها به دور از چشم نيروهاي صليب سرخ و بدون آنكه خبري از او در اختيار خانواده اش گذاشته شود، غريب و تنها بود و در سال ۱۳۷۴ يعني نزديك به پانزده سال پس از اسارت، نخستين نامه  اش را براي خانواده و همسرش فرستاد.

 متن نامه به اين شرح است:

اولين نامه به ايران براي همسرم
 (۱۳ /۳/ ۱۳۷۴) ـ ۱۹۹۵/۶/۴
به نام خدا
همسر عزيزم سلام، حالت چطور است. ان شاءالله كه خوب هستي. حال علي چطور هست و به ياري خدا او هم كه خوب هست.
من اين نامه را براي اولين بار برايت مي نويسم. امروز ملاقات با نمايندهٔ صليب سرخ داشتم و مشخصات مرا ثبت كرد و گفت كه از اين به بعد مي توانم نامه برايت بنويسم. من نمي دانم كه چقدر اين حرف ها درست هست و ما مي توانيم نامه براي همديگر بنويسيم ولي من هنوز شك دارم و اگر آن نامه به دست تو رسيد، برايم آدرس محل زندگي خودت را بنويس تا نامه هاي بعدي را به آنجا بفرستم. از آنجا كه نمي دانم هنوز آنجا هستيد يا نه و در كجا منزل و مكان داريد، نامه را براي نيروي هوايي نوشتم. اميد دارم كه آن ها هم سعي بكنند و به دست شما برسانند.
خودم هم باور ندارم كه نامه مي نويسم. وضعيت من معلوم نيست و تو شرعاً و عرفاً اجازه داري كه اگر خواستي ازدواج بكني، مي دانم كه خيلي سخت هست ولي چاره چيست، در تربيت علي كوشا باش و من راضي به راحتي و آسايش شما هستم.
حسين لشكري


پله هاي جدايي

لحظه شهادتش تلخ ترين لحظه زندگي ام بود. نوزدهم مرداد سال 88 بود. شام خورده بوديم و حسين مي خواست نوه مان محمد رضا را به بيرون ببرد. حالش خوب بود و ظاهرا مشكلي نداشت. رفت و بعد از دقايقي به خانه بازگشت. گفت مي خواهم توي سالن كنار محمد رضا بخوابم. من هم شب بخير گفتم و از پله ها بالا رفتم. آخرين پله كه رسيم ديدم صداي سرفه اش بلند شد. بخاطر شكنجه هايي كه شده بود حالش بدي داشت و هميشه سرفه مي كرد اما اين دفعه صدايش متفاوت بود. پايين را نگاه كردم ديدم به پشت افتاده.
نمي دانم چطور خودم را به او رساندم. حالت خفگي پيدا كرده بود. به سختي نفس مي كشيد. دستش در دستم بود و نگاهمان بهم گره خورده بود. دنيا برايم تيره و تار شد. چشمان حسين ديگر نگاهم را نمي ديد و لحظاتي بعد دستانم از آن  وجود گرم، جسمي سرد را حس لمس مي كرد...


سرلشكر خلبان شهيد حسين لشگري سال ۱۳۳۱ در شهر ضياءآباد استان قزوين زاده شد. سال ۱۳۵۱ به نيروي هوايي وارد و در سال ۱۳۵۶ از دانشگاه خلباني با درجهٔ ستوان دومي فارغ التحصيل شد.

با شروع جنگ ايران و عراق پس از انجام ۱۲ ماموريت، سرانجام هواپيمايش كه مورد اصابت موشك قرار گرفت و در خاك عراق به اسارت درآمد.

پس از آن به مدت ۸ سال با حدود ۶۰ نفر ديگر از همرزمان در يك سالن عمومي و دور از چشم صليب سرخ جهاني نگهداري شد. پس از پذيرش قطعنامه وي را از ساير دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت ۱۰ سال به طول انجاميد. وي پس از ۱۶ سال اسارت به نيروهاي صليب سرخ معرفي شد و دو سال بعد در ۱۷ فروردين ۱۳۷۷ به ايران بازگشت.
لشكري داراي لقب «سيد الاسراي ايران» بود. با موافقت فرمانده كل قوا در تاريخ ۲۷ بهمن ۱۳۷۸درجهٔ نظامي وي به سرلشگري ارتقاء يافت. وي سرانجام در تاريخ 19 مرداد ماه سال 88  به شهادت رسيد.

انتهاي پيام/س/ع

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها