شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۰۵:۴۹
چه خوش است شنيدن حديث دلبران در گفتار ديگر گل هاي بهشتي همچون محلاتي و صياد شيرازي. آنان كه خود نيز فراق ياران تحمل نتوانستند كرد و بلادرنگ به لقاي خدا شتافتند. خاطره هاي كوتاهي كه مي خوانيد از اين دو شهيد و نيز چند تن از ياران شهيد بروجردي است كه برگرفته شده از دو كتاب «مسيح كردستان » نوشته عباس اسماعيلي و «فرمانده سرزمين قل بها » نوشته بيژن قفقازي زاده.
نماد استقامت...
محبوب خدا

از آن ابتدا خط امام را درك كرد؛ اسلام را درك كرد و از آن خط امام منحرف نشد؛ با تمام گروه هايي هم كه با خط امام مقابله مي كردند مقابله كرد. به واسطه فداكاري هايي كه كرده بود در قلوب راه يافته بود. من در مجلس عزايش ديدم كه مردم برايش زار زار گريه مي كردند. اين شخصيت معنويت را از خودش كسب كرد. قرآن مجيد هم مي فرمايد: "إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات سيجعل لهزم الرحمن ودا ؛ كساني كه سرمايه ايمان داشته باشند كارشان هم براي خدا باشد خدا دوستي را براي آن ها ذخيره كرده اين ها محبوب مردم شدند و بعد هم محبوب خدا ."
آيت الله شهيد حاج شيخ فضل الله محلاتي (نماينده وقت حضرت امام خميني(ره) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

***

شكست ناپذير
باشگاه افسران در سنندج به محاصره كامل ضد انقلابيون افتاده بود و حدود چهل روز بود كه ما در زير فشار بوديم؛ آذوقه تمام شده بود. با اين حال بچه ها استقامت مي كردند.
برادر بروجردي در آن گيرودار براي رهايي از چنگ دشمن دست به هر كاري مي زد. يك بار با تعدادي از نيروها از خياباني كه پادگان و استانداري و باشگاه افسران را به هم وصل مي كرد به شكستن محاصره پرداخت... بعد از مدت كوتاهي بازگشت؛ در حالي كه خنده از لبانش محو نمي شد. ته دل خوشحال شدم و با خود گفتم كه خدا را شكر كه محاصره شكسته شد. گفتم:
ـ خسته نباشيد! بالاخره موفق شديد!
ـ نه بابا! با اين كه شهيد و زخمي هم داديم ولي نتونستيم... ولي ان شاء الله موفق مي شيم.
روحيه والاي شكست ناپذيري و استقامت او در كار باعث شد كه بتواند بالاخره با يك طرح منسجم و حساب شده محاصره آنان را بشكند و جان نيروهاي اسلام را نجات دهد.

سرسخت و قاطع
سابقه طولاني حضور شهيد بروجردي در منطقه كردستان و آذربايجان غربي يكي از نمودارهاي استقامت اوست. به كرّات برادران مسؤول مان در سپاه مي خواستند به او مسؤوليت ديگري در جاهاي ديگر بدهند ولي او خودش را مديون مي دانست و مي خواست كه همچنان مبارزه با ضد انقلابيون را ادامه بدهد.
خداوند در قرآن مجيد مي فرمايد: "اشداء علي الكفار رحماء بينهم." اين دو موضع را در وجود اين شهيد مي ديدم كه چقدر در مبارزه با ضد انقلاب سرسخت و قاطع بود و چقدر متمايل به محبت و عطوفت بود؛ نسبت به مردم و آن هايي كه احساس ندامت مي كردند و مي خواستند به آغوش اسلام برگردند. او هميشه به مسؤولين تذكر مي داد كه بايستي رعايت تمام اين اصول را بكنند.
تيمسار شهيد علي صياد شيرازي (جانشين وقت ستاد كل نيروهاي مسلح)

نماد استقامت...

***

يك جهان معني
هنگامي كه شهيد شد جنازة مباركش را من ديدم؛ آن جنازه بيانگر يك جهان معني بود از اين انساني كه در طول اين انقلاب سرباز و خدمتگزار بود و با جديت و تلاش گسترده اي فعاليت داشت.
هنگامي كه صورت مباركش را ديدم. ديدم بسيار افروخته است و از آن زماني كه در قيد حيات بود افروخته تر بود به نظر چنين مي آمد كه در عالم خواب فرو رفته است با اين كه شنيدم انفجار مين او را مسافتي پرت كرده اما خيلي طبيعي به نظر مي آمد. همان تبسمي كه در قيد حيات داشت آن تبسم گويا بعد از شهادتش هم به چشم مي خورد صورت طبيعي مانند يك انساني كه زنده است و خواب رفته بلكه زيباتر و افروخته تر.
حجت الاسلام والمسلمين زرندي (از روحانيون مبارز كرمانشاه)
***

متواضع و سر به زير
يك بار هنگام عبور از دژباني ستاد چشمم به جوان خوش سيمايي افتاد كه ايستاده بود و اجازه ورود مي خواست. چهرة او آشنا به نظر مي رسيد اما هر چه فكر كردم نتوانستم او را به جا بياورم. افراد مستقر در دژباني هم او را نمي شناختند و مي گفتند:
ـ مقرراتي هست. شما بايستيد تا از داخل سپاه اجازه بگيريم و شما را بشناسيم بعدا ً اجازه مي دهيم...
آن جوان هم متواضع و سر به زير ايستاده و منتظر جواب بود.
وقتي وارد ستاد شدم هنوز در اين ابهام بودم كه آن جوان را كجا ديده ام و... بعداً فهميدم آن جوان كسي نبوده جز برادر بروجردي فرمانده سپاه منطقه هفت كشور! من وصف او را بسيار شنيده بودم ولي تا آن موقع شناختي از او نداشتم اما حركت شايسته اش در آن روز به خوبي او را به من شناساند. آن قدر هواهاي نفساني را در وجود خود سركوب كرده بود كه به راحتي توانست متواضعانه بايستد؛ بي آن كه خود را معرفي كند و...
حجت الاسلام والمسلمين حاج آقا حيدري (مسؤول وقت حوزه نمايندگي ولي فقيه در لشكر 17 علي بن ابيطالب ع)

***

همدل با مردم

در يكي از روزهاي سخت جنگ در سردشت جلسه داشتيم. با هلي كوپتر به آن جا رفتيم. هنگام بازگشت تماس گرفتند و گفتند: "چند نفر مجروح هست كه بايد هر چه زودتر منتقل شوند. آن ها در پيرانشهر هستند. به آن جا برويد و آن ها را با خودتان بياوريد."
در پادگان پيرانشهر توقف كرديم. چند مجروح را به داخل هلي كوپتر آوردند. سپاهي بودند و وضع خوبي هم نداشتند. تا آن موقع در بيمارستان ارتش بستري بودند.
وقتي خواستيم حركت كنيم گفتند چند پرستار به عنوان مراقب بايد همراه مجروحان بيايند. چون جا نداشتيم اعتراض كرديم. چاره اي نبود. پرستارها با چمدان هاي شان منتظر بودند تا داخل شوند. قرار بود بعد از تحويل مجروحين براي مرخصي بروند.
با وجود اين كه جا نداشتيم قبول كرديم. جا كم بود و توي هلي كوپتر ايستاده بوديم.
در بين راه متوجه شديم كه كمك خلبان و خلبان ها با پرستارها برخورد خوبي ندارند. بروجري بيشتر از ديگران از ديدن اين وضع ناراحت شد ولي سكوت كرد.
نزديكي هاي اروميه خلبان به كمكش گفت براي اين كه شهر را دور نزنيم به ارتفاع سمت چپ مي رويم كه درست بالاي سر پادگان است.
كمك خلبان فرمان را به چپ داد ولي كنترل هلي كوپتر از دستش خارج شد. هلي كوپتر لرزش عجيبي پيدا كرد او هم از ترس دستة فرمان را رها كرد و دست هايش را روي چشم هاي خود گذاشت. همه روي همديگر افتاده بوديم. صحنه عجيب و وحشتناكي بود.
هلي كوپتر پس از سقوط سه تكه شد. كنار باغي نزديك يك روستا سقوط كرده بوديم.
به سختي از هلي كوپتر بيرون آمدم. چند دقيقه اي گيج بودم و نمي دانستم كجا هستم و به كجا مي روم. بيست قدمي كه از آن جا دور شدم همه چيز به يادم آمد و به حالت عادي برگشتم. بقيه هم يكي يكي از هلي كوپتر بيرون آمدند. محمد را نديدم. با عجله به طرف هلي كوپتر برگشتم. متوجه شدم كه بين دو تكه هلي كوپتر گير كرده است. با نگراني پرسيدم: "چي شده؟"
گفت: "پايم شكسته."
با كمك مردم او را بيرون آورديم؛ البته با سختي فراوان چون پايش زير صندلي گير كرده بود. در حين كار مردم تلاش مي كردند كه لاشه هلي كوپتر را جا به جا كنند. يكي دو نفر بر سر مردم فرياد مي كشيدند و به آن ها امر و نهي مي كردند. ناگهان بروجردي از كوره در رفت. گفت: "چرا با مردم اين طور برخورد مي كنيد؟" در حالي كه از درد داشت بيهوش مي شد باز هم نمي توانست تحمل كند كه به كسي توهين شود.
بعد از تلاش زياد او را زير تكه هاي هلي كوپتر بيرون آورديم و منتقلش كرديم به بيمارستان.
مهندس هاشمي (از ياران شهيد)

***

نماد استقامت...

غنيمت وقت
با آن كه فعاليت روزمره و اشتغالات كاري به ايشان فرصت مطالعه و تحقيق را نمي داد اما با اين حال از كوچكترين فرصت ها بهترين استفاده را مي نمود.
حاج آقا بروجردي به پروردن روح و تعالي آن اهميت بسياري مي داد و در اين راه خود را مكلف به برنامه ريزي امور و تلاش در رسيدن به اين هدف مقدس مي دانست. براي آن كه بتواند به عنوان يك هدايتگر فعال نقش مهم و مستمري داشته باشد ساعاتي از روز را به مطالعه "الميزان" اختصاص داده بود و هر جا كه مي رفت اين كتاب ارزشمند را به همراه داشت تا در فرصت به دست آمده از آن بهرة كامل ببرد.
تيمسار سرتيپ حسن رستگار( فرمانده ناحيه انتظامي آذربايجان غربي)
***
منطق قوي
از اروميه به سمت مهاباد در حركت بوديم كه وقت اذان شد. در ضمن حركت گرم صحبت بوديم كه ناگهان برادر بروجردي گفت:
ـ بزن بغل!
ـ چيه؟
ـ وقت اذانه.
ـ خب! ده دقيقه يا حداكثر يك ربع ديگه مي رسيم به يك جاي بهتر! اين جا وسط جاده است. امنيت هم نداره...
برادر بروجردي نگاهي به من كرد و گفت:
ـ خب! ما كه داريم حركت مي كنيم و مي ريم اگه كه بريم اون جا يا شهيد مي شيم يا نمي شيم. اگه شهيد بشيم كه در واقع يك نماز گردن مان هست. اگر شهيد هم نشيم نمازمان به تأخير افتاده. بهترين كار همينه كه همين جا نمازمونو بخونيم!
همه در برابر منطق قوي ايشان تسليم شديم و در آن جا نماز جماعت باشكوهي به راه انداختيم.
نگران خيز...!
صحبت از خوابيدن و سر وقت بلند شدن بود كه برادر بروجردي به برادران سفارش نمود با خواندن آية آخر سورة كهف سر وقت بلند شوند...
هنوز صبح نشده بود كه با صداي ايشان بيدار شديم همان شعر معروف را مثل هميشه مي خواند:
اي غنچه خوابيده چو نرگس نگران خيز
از خواب گران خواب گران خواب گران خيز!
از خواب بلند شدم نگاهي به من كرد و با تعجب پرسيد:
ـ چي شده؟ مگه آيه رو نخوندي؟
ـ چرا! خوندم!
ـ پس چرا دير بلند شدي؟
نگاهي به ساعت كردم و گفتم:
ـ نيت كرده بودم سر اذان بيدار بشم. سر اذان هم بيدار شدم!
خنديد و گفت:
ـ خدا خيرت بده! من گفتم آيه رو بخوني واسه اين كه براي نماز شب بيدار بشي!
خنديدم و گفتم:
ـ ما اگه بخواهيم واسه نماز شب بيدار بشيم بايد كل سوره كهف رو بخونيم؛ نه آية آخرش رو!
سردار جلالي (از هم رزمان شهيد)

***

شايستگي بلا

در مهاباد مستقر بوديم. وقت نماز قرار شد نماز را به جماعت بخوانيم. روحاني در جمع ما نبود. همه ما جزو بچه هاي سپاه بوديم. بروجردي هم در ميان ما بود. گفتم: امام جماعت ما بشويد. قبول نمي كرد. همه دورش جمع شدند و اصرار كردند. همه اش بهانه مي آورد و مي گفت: "چرا من؟ يكي از ميان خودتان جلو بايستد."
ولي چه كسي حاضر مي شد در جايي كه بروجردي حضور دارد امام جماعت باشد؟
با هزار مشكل او را فرستاديم جلو. رفت در جايگاه امام جماعت ايستاد و نماز را خوانديم.
نماز ظهر كه تمام شد دسته جمعي دعا خوانديم. دعا كه تمام شد صلوات فرستاديم. اما با تعجب ديديم كه بروجردي برخاست و ايستاد. مدتي به ما نگاه كرد و بعد شروع به صحبت كردن نمود.
گفت: "بچه ها! مواظب باشيد به خدا دروغ نگوييد. خدا مي بيند و از قلب ما خبر دارد."
ساكت شد و به فكر فرورفت. دوباره گفت: "شما كه مي گوييد الهي عظم البلاء آيا اعتقاد داريد كه بلا داريد؟ كدام بلا را مي گوييد؟ واقعاً به اين درجه رسيده ايد كه دچار بلا شده باشيد؟"
همه مات و مبهوت شده بودند. فكر كردم كه آيا واقعاً دعاهايم از ته دل و از عمق وجودم است؟! آيا آن بلايي را كه بارها و بارها در دعا زمزمه كرده ام مي دانم چيست؟! آيا با خودم روراست هستم؟!
مدتي گذشت نشسته بوديم و دربارة حرف هاي او فكر مي كرديم. يكي از بچه ها بلند شد و تكبير گفت. بروجردي مي خواست قامت ببندد آن قدر توي فكر رفته بوديم كه متوجه نشديم او كي به نماز ايستاد.
صداي مكبر كه بلند شد از جا برخاستيم. آمادة نماز دوم شديم ولي حرف هاي او هنوز توي گوشم بود.

فروتني

از طرف راديو و تلويزيون آمده بودند مي خواستند با بروجردي دربارة عملياتي كه چند روز قبل انجام شده بود مصاحبه كنند. سه چهار نفر بودند كه يكي از آن ها فيلمبرداري مي كرد. آن ها را راهنمايي كرديم به دفتر بروجردي. بروجردي تا فهميد از راديو و تلويزيون آمده اند گفت: "اين جا نياوريدشان. آن ها را ببريد پيش بچه هاي ديگر. من خيلي كار دارم!"
گفتم: "برادر بروجردي! زياد وقت شما را نمي گيرند. مي خواهند دربارة عمليات دو سه روز پيش سؤال كنند. بعد هم چند دقيقه فيلمبرداري..."
تا فهميد فيلمبردار هم آمده و مي خواهند فيلمبرداري كنند زير بار نرفت و اخم هايش را در هم كرد و طوري قيافه گرفت كه فهميدم به هيچ وجه راضي به اين كار نخواهد شد و اصرار ما بي نتيجه است.
نااميد شده بودم و مي خواستم از دفتر خارج شوم كه گفت: "بگو بروند با آن بسيجي كه خودش جنگيده صحبت كنند. بگو بروند با آن فرمانده گروهان يا با فرمانده تيپ كه عمل كرده صحبت كنند. از اين ها سؤال كنند. اين ها عمل كردند و زحمت كشيدند. ما كه كاري نكرديم..." سپس سرش را پايين انداخت و سرگرم كارش شد. با نااميدي از دفتر خارج شدم و به طرف برادران فيلمبردار رفتم. در راه فكر مي كردم كه حالا به چه صورت آنان را قانع كنم كه برادر بروجردي نمي خواهد مصاحبه كند.
داود عسگري(از ياران شهيد)

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 67
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار