گفتگو با منصوره رحمان دوست؛ همسر شهيد ترابي و سرپرست امور زنان وزارت آموزش و پرورش
يکشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۰۰:۰۰
نويد شاهد:منصوره رحمان دوست همسر شهيد ابوالقاسم ترابي(طلبه، معلم )ليسانس روانشناسي باليني و فوق ليسانس مديريت دولتي است و در حوزه كارشناسي برنامه هاي صدا و سيما، مطبوعات،تدريس در مدارس و دانشگاه هاي استان تهران و قم (حوزه علميه قم) فعاليت داشته است.


به گزارش نويد شاهد ،با اين شخصيت برجسته گفتگويي را انجام داده ايم كه ماحصلش را تقديم حضورتان مي كنيم.
علم، آبي گوارا‏
در دوران قبل از انقلاب به همراه برادرانم در پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره) و پياده كردن نوارهاي سخنراني هاي ايشان عليه رژيم باطل پهلوي فعاليت مي كرديم. ابوالقاسم ترابي هم يكي از افراد اين گروه بود كه با ما در اين امر مشاركت داشت. (دوم دبيرستان بودم) سال 1351، طبق شناختي كه از خود و عقايدمان به دست آورده بوديم با هم ازدواج كرديم؛ در آن حال و هواي آلوده به ظلمت هيچ چيز به اندازه به دست آوردن طلوع فجر برايم مهم نبود، ادامه تحصيل را موقتاً كنار گذاشتم. سال 1354 برادر بزرگم آقا مصطفي به خاطر فعاليت هاي سياسي تحت تعقيب ساواك بود، تا اينكه دستگير شد. ما (افراد خانواده) هم به خاطر برادرم زياد تحت تعقيب بوديم. با وجود پيروزي انقلاب اسلامي (1357) هنوز يك عده سنگ بي ديني خود را به سينه زده وهمچنان سعي مي كردند حرمت اسلام را خدشه داركنند. سال 1360 سه مرتبه همسرم از جانب منافقين تحت فشار بود، لذا من و همسرم از همدان به تهران عزيمت كرديم. سپس تصميم گرفتيم به قم رفته تا به تحصيل دروس حوزوي بپردازد. حسن در مدت هشت ماه توانست صرف و نحو و منطق را از نوار و استاد به اضافه مطالعات متفرقه فراگيرد و در جلسات درس آيت الله مشكيني هم شركت كند. در مدرسه حجتيه قم براي طلاب غير ايراني، زبان فارسي تدريس مي كرد (من نيز سطح يك حوزه را مي گذراندم). حسن اوقات خود را در خانه و در كنار من و فرزندانمان به گوش دادن نوار
درس هاي عربي و انگليسي مي گذراند. به پسرانمان سفارش مي كرد زبان عربي را ياد بگيريد چون زبان قرآن است. زبان انگليسي را هم فرا بگيريد تا بتوانيد در آينده اي نزديك صادر كننده انقلابمان به تمام جهان باشيد.
بغض زمين، براي او كه آسماني خواهد شد
‏يك سال و اندي بعد كه همسرم به شدت مشغول گذراندن دروس حوزه بود به ديدن مادرش در همدان رفتيم. درآنجا تصميم گرفت به جبهه برود، البته به شدت كمر درد داشت (به طوري كه قادر نبود پسر يك سال و
نيمه اش را در آغوش بگيرد؛ علتش مشخص نبود). اين امر باعث شد به عقب بازگشته و به كارهاي تبليغاتي پشت جبهه بپردازد. مدتي بعد كه دوباره خواست عزمش را به سوي ديار نور جزم كند، به طور معجزه آسايي از آن همه دردي كه در كمرش احساس مي كرد، خبري نبود. درآخرين نامه اي كه برايم فرستاده بود، نوشته بود؛ در حالي كه نه كيلو بار روي دوشم است، ده ساعت
كوهپيمايي مي كنم! من هم در جوابش نوشتم؛ پس ديگرهيچ بهانه اي براي برگشتن نداري، آن قدر بمان كه فكر كني وظيفه ات را انجام داده اي. دوستانش نقل مي كردند وقتي نامه ام را خواند، از خوشحالي فرياد زد و گفت از بابت همسرم خيالم راحت شد، از او ممنونم!
سه ماه قبل از شهادتش سردردهاي شديدي كنار كمر دردش داشت. يك روز كه سرش خيلي درد مي كرد به من گفت يك قرص بده. لحظه اي بعد ناگهان گفت اين سردرد، مرا از پا در خواهد آورد. پدرم هم اين چنين بود، آخرهم چشمش آسيب ديد. من چيزي نگفتم و قرصش را داده و از اتاق بيرون آمدم. لاي در را باز گذاشتم، ديدم خوابيد. در آنجا بود كه از صميم قلب گفتم خدايا، همسرم
بنده اي ناچيز براي تو و انسان شريفي براي جامعه و
خانواده اش است، هرگز نپسند در بسترش جان دهد؛ شهادت را نصيبش كن. در سيزدهم تير ماه 1362 درعمليات والفجر دو، كمر رزم بر ميان بست، به صورت كمك آر.پي.جي زن و سپس پشت تيرباري كه از دشمن به غنيمت گرفته، مي رزمد كه در نهايت، با اصابت سه گلوله از ناحيه پشت سر و يك گلوله به قلبش به شهادت رسيد. قرآني كوچك داخل جيبش داشته، كه آن هم سوراخ شد؛ قرآن به خون آغشته او پيام مي داد كه آگاه باشيد، دشمنان شما با قرآن و قلب هاي قرآن دوست در ستيزند.
پيشاپيش شهادتت مبارك!
مهدي هشت سال و نيمش بود. وقتي خبر شهادت پدرش را شنيد، گفت: مي دانستم كه بابا شهيد خواهد شد، روزي كه مي رفت، نگاهش فراتر از يك نگاه معمولي بود و فقط آسمان را ارزيابي مي كرد. من هم احساسي شبيه به اين مورد را داشتم، به همين دليل در آن روز آخر به او گفتم تو داري مي روي، فقط قول بده كه شفاعتم كني! همسرم گفت: اگر حق شفاعت پيدا كنم، شما را شفيع خواهم شد! در جبهه قرار بود با يكديگر در تماس باشيم. بار اولي كه تماس گرفت، گفت شرايطمان مناسب نيست و ديگر نمي توانم تماس بگيرم، نمي دانم چه پيش خواهد آمد. دوشنبه 17 مرداد 1362، در حالي كه در يك تاكسي با يكي از دوستانم نشسته بودم، به او گفتم من مي دانم همسرم نمي آيد. ادامه دادم: بيا يك پيمان ببنديم، اگر خبر شهادت همسرانمان را آوردند، به شوق وصال آنها حلقه هايمان را عاشقانه به ياد آنها به جبهه تقديم كنيم. روز چهارشنبه ساعت ده و پانزده دقيقه، يكي از دوستان بسيار خوبم (همسرش، همرزم همسرم بود) به در منزلمان آمد و بعد از قدري مقدمه چيني، خبر شهادت همسرم را داد. بلافاصله حلقه ام را در آوردم به عنوان يادگاري، به شوق اينكه همسرم به آرزويش رسيد و به وصال معشوق شتافت، به جبهه تقديم كردم.
هميشه، گوش به زنگ
صبح پنج شنبه همراه مهدي، پدر و برادرانم به ديدار پيكر همسرم رفتيم. پدرم با ديدن او، چندين بار گفت خدايا شكرت كه در انتخاب داماد اشتباه نكرده بودم. شهيد ترابي رامي بوييد و مي بوسيد؛ من هم به دنبال پدرم گفتم «السلام عليك يا اباعبدالله، السلام عليك يا انصار ابي عبدالله». ايشان چون در خط مقدم شهيد شده بود، بدنش احتياج به غسل نداشت؛ پيكرش به سرد خانه تحويل داده شد. به همراه خانواده به خانه برگشتم. مجدداً ساعاتي بعد از برادرانم تقاضا كردم مرا نزد همسرم ببرند. دستم را لاي دستش گذاشتم. احساس كردم دستم محكم بسته شد. به ايشان گفتم حالا كه رفتي و خودم هم خواستم كه بروي، مي خواهم قول بدهي من و آقاپسرهايمان را هيچ وقت تنها نگذاري!
حضور اين شهيد در زندگيمان بسيار فراوان است. گاهي اوقات در مهماني ها همه سر سفره مي نشستيم، يك جا خالي بود. هيچ كس هم تا قبل از تشييع و مراسم، آنجا نمي نشست، فقط من متوجه اين حالت بودم. او به من
مي خنديد و لبخند مي زد، من هم به او! درعين حال يكي از موضوعاتي كه طي زندگي ام از آن رنج
مي بردم اين بود كه وقتي فرزندانم بزرگ شوند و بپرسند چرا به جاي ما تصميم گرفتيد؟ من به آنها چه جوابي خواهم داد؟! تا اينكه خودم اين سئوال را از خودشان پرسيدم! فرزندانم در پاسخ گفتند ما شما را به عنوان فردي با تدبير قبول داريم (خود، آگاه بودند من و پدرشان زندگي بسيار زيبا و دوست داشتني اي داشتيم) و چون عاشق بوديد حتماً بهترين انتخاب را براي زندگي پدر رقم زديد و يقيناً اين انتخاب شما در جهت رشد و بالندگي معنوي اي كه امروز در آن قرار گرفته ايم نقش داشته است.
بعد از شهادت همسرم دوباره به قم عزيمت كردم. به لطف و عنايت پروردگار در آن شهر فرزندانم خيلي زود با مسجد و قرآن آشنا شدند. مسجد رفعت قم، شاهدي بر آموزش آنها با حضور استاد معظم جعفري تبار مي باشد.ثمره اين تلاش اين شد كه هر دو فرزندم از قاريان ممتاز كشوري هستند و بر حفظ آن نيز تلاش فراوان دارند.از زندگي بسيار معمولي اي برخوردار بوديم، شايد در زمان زندگي با او مشكلات اقتصادي را احساس مي كردم، اما بعد از شهادتش هيچ وقت نتوانستم متوجه شوم كه اين مورد چگونه ذره ذره آب شده و زندگيمان يك سير عادي را طي مي كند. زماني كه مهدي پانزده ساله و ميثم نه ساله شد، وارد حيطه كار شدم. تحصيلاتم را نيز بعد از شهادت همسرم ادامه دادم. در كنار تحصيل و مادري به تدريس دروس تربيتي و روانشناسي در حوزه علميه قم و به مشاوره در مدارس و ديگر ارگان ها مشغول بودم و دوره اي را نيز به خاطر اعتماد مردم، جوانان و بخصوص خانواده معظم شهدا، نماينده شوراي شهر قم بودم كه دوره اي بس سنگين و پر مسئوليت بود.
‏ يادگاران شهيد!
مهدي، متولد 1353، مشغول گذراندن دكتراي رشته معماري است. هنگام تحصيل در دانشگاه صنعتي شريف براي دو عضو مهم بدن، سينه و پروستات (بيشتر سرطان ها ناشي از اين دو عضو است) روباتي ساخت؛ بدون اينكه وارد بدن شود، داخل شريان هاي سرطاني شده و آن عامل مزبور را برمي دارد.
ميثم، متولد1360 و مشغول گذراندن دكتراي مهندسي پزشكي است. تعدادي از پژوهشكده هاي قرآني نيز زير نظر او اداره مي شود.
فرزند از پدر مي گويد
پدرم از قبل از انقلاب همراه با آيت الله مدني به فعاليت هاي ضد شاهنشاهي مي پرداخت. با شروع جنگ تحميلي در جبهه رفت و آمد داشت، بخصوص در پشت جبهه كه به كارهاي پشتيباني مي پرداخت. سال 1360(در همدان) در يكي از روزهاي جمعه، به نماز جمعه مي رود؛ بعد از خواندن نماز، مشغول خواندن نماز امام زمان(عج) مي شود كه لحظاتي بعد، در آن مكان بر اثر بمباران رژيم بعثي عراق از ناحيه يك چشم مجروح مي شود. زماني كه به همراه خانواده به ديدار او در بيمارستان رفتيم به ما گفت: من به عنوان بزرگترتان رفتم كه بگويم «پشت سرم حركت كنيد.»
جمله زيباي برادرم..
برادرم دكتر مجتبي رحمان دوست كه هم اكنون مشاور بنياد شهيد و امورايثارگران است، نيز در جبهه حضور داشت. زماني كه همسرم شهيد شد تا مدتي از او خبري نداشتيم. بعد از مراسم چهلم همسرم برگشت. بعد از چهلم همسرم مجتبي دوباره عازم جبهه شد؛ فرمانده بي سيم بود. يك هفته بعد محدوده عملياتي شان توسط نيروهاي عراق به آتش كشيده شد، دستگاه بي سيم شان آتش گرفت، خود نيز گرفتار اين حريق شده و سوخت. در اثر اين آتش سوزي يك پا و دستش را به درگاه الهي هديه نمود. جمله زيبايش در آن لحظات سخت و طاقت فرساي مجروحيت اين بود؛ من رفتم تا جسم و جان خودم را تقديم كنم، اما خداوند فقط يك دست و پايم را قبول كرد.
آخرين پيام همسر شهيد
آسيب هاي اجتماعي جامعه ما به خانواده ها برمي گردد. تا زماني كه خانواده نتواند مسئوليتش را در قالب تربيت ديني، اجتماعي و فرهنگي به درستي انجام دهد، نخواهد توانست از شعارها، شعور بسازد؛ مگر اينكه طبق فرموده اهل بيت عليهم السلام؛ با حرف نه بلكه با عمل، مردم را به سوي دين بخوانيم. متأسفانه روز به روز ارزش ها بيشتر زير سئوال رفته و جاذبه هاي عملكردهاي ديني كمرنگ تر مي شود. بايد بدانيم كه
نسل هاي گذشته بخصوص مادران و همسران، نقشي اساسي در شكل گيري آرمان هاي مقدس انقلاب اسلامي داشته اند (از دامن زن، مرد به معراج رود). بنابر اين زنان جامعه امروز بايد نسبت به اين امرهوشيار بوده و در كنار همسرانشان با موفقيت تمام، تربيت ديني و اجتماعي فرزندانشان را به عنوان الگو براي اقشار جامعه كه دچار اين ضعف هستند، به منصه ظهور برسانند.
مهديه خالق وردي
منبع : روزنامه رسالت
انتهاي پيام/ز
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده