چهارشنبه, ۰۸ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۰۰
نويد شاهد/ پنجم مهر كه مي شود، گوش به زنگم تا در ميان قيل و قال ها، كنفرانس ها و برنامه هايي كه براي سالگرد «شكست حصر آبادان» گرفته مي شود، خبري و يادي از «آيت الله جمي» بشنوم اما دو سال است جز كار محدودي كه روزنامه جمهوري اسلامي صورت مي دهد هيچ نامي از «جمي» به گوش نمي رسد. چرا؟...


به گزارش خبرنگار نويد شاهد، مگر جمي همان روحاني سالخورده و تكيده اي نيست كه محور اصلي كانون مقاومت آبادان بود؟ مگر جمي همان مبارز نستوه و ظلم ستيزي نيست كه علم مبارزه با رژيم شاه را در آبادان برافراخت؟

مگر جمي نماينده واثق و امين حضرت امام (ره) در كوران آتش و خون نبوده است؟ مگر جمي مرد روزهاي سخت، مرد پايداري و مقاومت و اميد رزمندگان نبوده است؟ مگر جمي همو نيست كه صداي خطبه هاي نماز جمعه اش شرر به جان دشمن مي انداخت؟ مگر او همان روحاني ضعيف الجثه اي نيست كه با گلوله توپ سقف مسجد را بر سرش خراب كردند اما باز كه از زير آوار زنده بيرون كشيدنش رو به ارتش بعث ايستاد و انالحق گفت و مبارز طلبيد؟

مگر دوستان و همرزمانش فراموش كرده اند؛ روزي را كه به نزدش رفتند و گفتند ديگر هيچ اميدي نيست، جاي ماندن نيست بايد به سرعت شهر را تخليه كنيم، و او گفت: من اميدم به خداست شما اگر مي خواهيد برويد، برويد، اين جا خانه من است و من در آن مي مانم؟

مگر جمي همان روحاني پرانرژي نيست كه ساعتي در راديو نفت آبادان، لحظه اي ديگر در كميته ارزاق، و بعد بيمارستان، كمي بعد درسنگرهاي ارتشي يان، در مقر سپاهيان و... حاضر مي شد نماز ظهر و عصر را در مسجد دشتستاني ها و مغرب و عشا را در مسجد صاحب الزمان، و روز ديگر در مساجد ديگر مي خواند تا در جاي جاي آبادان چشم اميدي باشد؟ «چشم آبادان»!

مگر جمي همو نيست كه برادرش (عبدالرسول) در مقابل چشمانش پرپر شد. اما خم به ابرو نياورد تا سپاه صحابي نشكند و دشمن شاد نشود؟ مگر جمي همان كسي نيست كه آمار شهدا را از گورستان (گلزار شهدا) آبادان مي گرفت؟

مگر دفتر حضرت امام هر روز و هر روز اخبار واثق آبادان را از جمي نمي گرفت و به آن اعتماد نداشت؟ مگر خطبه هاي نماز جمعه جمي اميد امام نبود؟

مگر جمي صاحب همان روزنوشت هاي روزهاي خون و آتش «نوشتم تا بماند» نيست؟

مگر او همان كسي نيست كه براي تاريخ و براي نسل هاي آينده لحظه به لحظه هاي مقاومت دليرمردان و رزمندگان اسلام را ثبت كرد؟ همو كه در روزهاي بيماري و در بستر با صداي نحيف گفت:

والله من مسئول بودم در برابر آنچه كه مي بينم و مي شنوم. من امام جمعه آن شهر جنگ زده بودم و مسئول بودم كه مراقب اوضاع باشم.

بايد آنجا مي ماندم و آنچه را مي ديدم مي نوشتم، همه مردم كه نمي توانستند آنجا باشند. ولي بايد مي دانستند كه در آنجا چه مي گذرد، چه جريان دارد، و چه حوادثي رخ مي دهد، شوخي كه نبود. جنگ بود.

آري شوخي كه نبود. جنگ بود و جمي، جمي بود...

ما را چه شده است كه رخ از ياد اين عالم مجاهد برمي گردانيم، اين غفلت ها ما را به چه منزلي رهنمون است؟ ما با سرمايه هاي معنوي نظام جمهوري سلامي چه مي كنيم؟ چرا...

درحالي كه اين چراها در ذهنم است دوستان خونگرم آباداني و علاقه مندان به جمي مي خواهند در كنارشان قرار بگيرم، با جان و دل مي پذيرم تا من نيز در ورطه فراموش گران و فراموش كنندگان نيافتم. پس به ديار آشنا اما غريب آبادان مي روم.

اول دي 1389 است، از پله هاي هواپيما كه پائين مي آيم نسيم خنكي صورتم را نوازش مي دهد؛ اين نسيم امروز ديگر بوي باروت و بوي دود و آتش نمي دهد اما بوي جمي دارد، بوي اروندرود، بوي بهمنشير...

همان جا خدا را سپاس مي گويم كه براي من انسي با اين سرزمين قرار داد.

به قدري شوق ديدار «شهر خاطره ها» را دارم كه پيشنهاد استراحت از سوي دوستان همراه آباداني را نمي پذيرم، مانند كودكي مي مانم كه كتابي تازه به دستش رسيده و مي خواهد تند تند آن را ورق بزند.
... و من تند تند قدم مي زنم همان گونه كه در تابستان داغ 86 در يادداشت هاي جمي قدم مي زدم. آري اين كوچه ها، اين مشعل ها، اين شمشادها، اين نخل ها، اين خانه ها برايم آشنايند. وقتي در آن ماه تموز روزنوشت هاي آيت الله جمي از روزهاي سخت مقاومت را تنظيم مي كردم، با كلمات و واژه ها به اين شهر سفر كردم، سفري در ماوراء.

آري من با يادداشت هاي جمي در اين كوچه پس كوچه ها نفس كشيده ام،موعظه ها و اميدهايش را شنيده ام،با او به نماز ايستاده ام ... از صداي سوت خمپاره سردزديده ام، آب گل آلود نوشيده ام و در گرماي بالاي 50 درجه عرق ريخته ام.

اين جا بريم است... اين جا بوارده... اين هم كه نياز به معرفي ندارد پالايشگاه آبادان است... اين جا هم هتل كاروانسرا يا همان نايت كلوپ سابق و محل استقرار فدائيان اسلام و سيدمجتبي هاشمي... اين جا هم كه هتل بين المللي آبادان است محل استقرار سپاه... كميته ارزاق كجاست؟ ستاد فرماندهي كو...؟

امروز ديگر آن ساختمان ها تغييرشكل و تغيير كاربري داده اند. اما سينما نفت آبادان توانسته معماريش را مانند خانه هاي سازماني پالايشگاه در «بريم» و «بوارده» حفظ كند. اين هم ذوالفقاريه است، صداي «درياقلي» اوراق چي را مي شنوم كه نفس نفس زنان خود را به شهر رسانده و از رخنه دشمن بعثي خبر مي دهد.

... جالب است صداي اذان صبح از مأذنه ها بلند است كه از خواب برمي خيزم، قبل از اينكه به نماز بايستم به ياد نوشته هاي جمي مي افتم كه بعضي شب ها از انبوه حملات هوايي و آتش خمپاره و بمب تا صبح نمي خوابيد.

... هرچه در شهر مي گردم جز بنرها و بيلبردهايي كه به مناسبت سالگرد آيت الله جمي نصب است. هيچ اثر و نشانه ديگري از اين مرد بزرگ تاريخ آبادان نمي بينم. از همراهان مي پرسم، مي گويند: هيچ! اظهار تعجب مي كنم! باز با تأسف مي گويند: هيچ!

وقتي به حسينيه ثارالله مي رسيم از تعدادي مسئولان و اعضاي ستاد بزرگداشت آيت الله جمي مي پرسم، آنها هم مي گويند: هيچ!

مي گويم مگر مي شود؟ سرها را به پائين مي اندازند... يعني: «هيچ»!
دوم دي است و حسينيه ثارالله لبالب از جمعيت پس از يك مداحي مفصل پشت تريبون قرار مي گيرم. از جمي، از مقاومت آبادان، از آن روزهاي شهر آشوب از صحنه آزمون، از نماز دشمن شكن، از اميد، از يادداشت هاي جمي... مي گويم.اما چه سود ...

نفسم تنگ مي شود و مي نالم از بدعهدي هاي روزگار در قبال اين چهره مقاوم آبادان و چهره ماندگار ايران...

از جمع مي پرسم چرا و چرا نبايد شهري كه مقاومتش در جنگ مديون پايداري جمي و رزمندگانش است، امروز هيچ نام و نشان و نمادي از او در آن نيست؟ چرا غفلت؟ چرا در سالگشت شكست حصر آبادان اسمي از جمي نيست؟

فرياد مي زنم: تكريم جمي تكريم مقاومت و رشادت هاي مردم آبادان است، چرا فراموشي و چرا كم كاري و...

با كوله باري از اين سؤالات، اندوهگين اين شهر آشنا (اما غريب با سرمايه هايش) را به سوي تهران ترك مي كنم و زيرلب جمله جمي را زمزمه: «شوخي كه نبود، جنگ بود»

.. مي گويم: «شوخي كه نيست، جمي حقيقت تاريخ مقاومت آبادان است»

انتهاي پيام/ح
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده