گفت و گو با مريم اميني، همسر شهيد سيد مرتضي آويني
پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۰۰
تمام زندگيش وقف انقلاب شد. خودش هم مي گويد از طرف جهاد رفتيم بيل بزنيم، دوربين به دستمان دادند. فرقي نمي كرد. باتمام وجود خودش را وقف انقلاب مي كرد و آن چه از او انتظار مي رفت انجام مي داد. زمان جنگ ايشان را خيلي كم در خانه مي ديديم. هر چند شب يك بار. تمام دغدغه ذهنيش جنگ بود.

مرتضي آيينه زندگي ام بود


خانم اميني! در ابتداي گفت وگو از خودتان بگوييد.

مريم اميني هستم. متولد سال 1336. تحصيلاتم ليسانس رياضي و علوم كامپيوتر.

آشنايي تان با آقا مرتضي چگونه بود؟

قبل از ازدواج، آشنايي چند ساله با هم داشتيم. من ايشان را مي شناختم. از سن 15سالگي تا نوزده بيست سالگي كه اين آشنايي به ازدواج رسيد.

خانواده ها با اين ازدواج موافق بودند؟

خانواده من مخالف بودند، ولي براي من مشخص بود كه اين زندگي مشترك بايد شروع شود. صورت ديگري براي ادامه زندگي نمي توانستم تصور كنم.


چرا؟

به خاطر اين كه از همان ابتدا مرتضي براي من حالت مراد بودن را داشت. رد و بدل كردن كتاب هاي خوب؛ شركت در سخنراني ها و كنسرت هاي موسيقي دانشكده هنرهاي زيبا كه ايشان آنجا درس مي خواندند؛ در واقع ايشان راهنماي كاملي براي من بودند.

اين موقعيت، يعني مراد بودن، تا كدام مرحله از زندگي ادامه داشت؟

براي هميشه حفظ شد. اين رابطه، شيرازه اصلي زندگي ما بود. البته گاهي چهر ه اين موقعيت به خاطر تحولات فكري تغيير مي كرد. گرايش هاي ايشان بعد از انقلاب كاملا تغيير كرد. به تبع ايشان، اين تغيير در من هم اتفاق افتاد، ولي نسبت برقرار بين من و ايشان همواره ادامه پيدا كرد تا شهادتشان. تا بعد از آن بود كه فرصتي پيدا كردم تا برگردم و به نسبت جديد نگاه كنم و ببينم درباره ي امروز چه مي شود گفت.

مرتضي آيينه زندگي ام بود




خانم اميني! براي شروع زندگي مشتركتان چه كرديد؟

خانه كوچكي در خيابان شريعتي، خيابان آمل اجاره كرديم. حدود يك سال آن جا مستاجر بوديم. اولين فرزندمان در همين خانه به دنيا آمد. چند سال بعد، چون توان پرداخت اجاره را نداشتيم، به منزل پدري آقا مرتضي در خيابان مطهري نقل مكان كرديم. سال 1358 بود. سه سال هم در همين خانه مانديم. بعد يك آپارتمان 75متري در قلهك خريديم و كلي هم قرض بالا آورديم. حالا صاحب سه فرزند شده بوديم. جايمان كوچك و تنگ بود. آقا مرتضي مي خواست نزديك پدر و مادرشان باشند و به آنان كمك كنند. به همين خاطر آپارتمان را فروختيم و دوباره به خانه ي پدري آقا مرتضي برگشتيم و طبقه اول اين خانه را كه دو دانگ آن مي شد. خريديم و ساكن شديم كه تا زمان شهادت آقا مرتضي آن جا بوديم.




مرتضي آيينه زندگي ام بود

از احساس آقا مرتضي بگوييد؛ وقتي بچه اولتان به دنيا آمد.

برخوردش خيلي روحاني بود. من نديدم، ولي مادرشان برايم گفتند مرتضي توي اتاق تو، سجده شكر به جاي آورد و پشت يك قرآن تاريخ تولد و نام بچه را يادداشت كرد. مرتضي خيلي به من و بچه ها علاقه مند بودند. به خصوص يكي دو سال آخر اين علاقه را خيلي ابراز مي كردند و به زبان مي آوردند. اين ها همه نتيجه تفكراتي بود كه داشتند. روششان تغيير مي كرد. هرچه به زمان شهادت نزديك مي شديم، بدون هيچ اغراقي احساس مي كردم داريم به سال هاي اول زندگي برمي گرديم. منتهي در اين ابراز علاقه هاي آقا مرتضي مرتبا يك حالت ذكر و شكري وجود داشت. بيان ايشان از لطفي كه خدا دارد جدا نبود، ولي بچه هاي روايت فتح مي گفتند در لحظه هاي آخر هم ابراز علاقه مي كردند.

از احوال آقا مرتضي در روزهاي انقلاب بگوييد.
يك خصوصيت واحدي است كه دو مرحله ي زندگي آقا مرتضي، يعني قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به هم وصل مي كند. از وقتي من مرتضي را شناختم. دنبال حقيقت بود. تحولات كوچك و بزرگ سياسي، اجتماعي، حتي هنري و ادبي قبل از انقلاب، جست وجوي او را بي جواب مي گذاشت. خيلي هم سرش به سنگ خورد. خيلي چيزها را تجربه كرد. همين تجربه ها بود كه وقتي با حضرت امام آشنا شد، ايشان را شناخت و به سرچشمه رسيد. چيزي كه سال ها به دنبالش بود، در وجود مبارك حضرت امام پيدا كرده بود. يك ذره هم كدورت در دلش نبود كه بخواهد نفس خودش را با اين يافتن مقدس قاطي كند. وقتي شناخت، ديگر فاصله اي نبود. به يك معنا به واقعيت رسيده بود. به همين خاطر و به خاطر اين واقعيت، هرچه را كه نشاني از نفس داشت، سوزاند.

آقا مرتضي اين واقعيت را چگونه بروز مي داد؟

تمام زندگيش وقف انقلاب شد. خودش هم مي گويد از طرف جهاد رفتيم بيل بزنيم، دوربين به دستمان دادند. فرقي نمي كرد. باتمام وجود خودش را وقف انقلاب مي كرد و آن چه از او انتظار مي رفت انجام مي داد. زمان جنگ ايشان را خيلي كم در خانه مي ديديم. هر چند شب يك بار. تمام دغدغه ذهنيش جنگ بود.

آشنايي آقا مرتضي با سينما از كجا شروع شد؟

قبل از انقلاب، مرتب فيلم هاي جشنواره ها را مي ديد و به مقوله ي سينما علاقه مند بود. وقتي وارد جهاد شد مستندهاي زيادي ساخت، از جمله يك سريال يازده قسمتي به نام «حقيقت» ساخت و مستندديگري به نام «شش روز در تركمن صحرا» تهيه كرد كه هر دو از مستندهاي خوب آن روزها بود.

درباره كارشان، در خانه چيزي مي گفتند؟

نه! اما درباره بعضي فيلم ها اظهار نظر مي كردند و نقدهاي دقيقي داشتند.

بيشتر، حرف هايشان در جمع خانواده درباره چه بود؟

بيشتر، ما براي ايشان حرف مي زديم. از اتفاق هاي روز، حتي آمد و شد اقوام، و ايشان هم به اين حرف ها دل مي دادند. چه به حرف هاي من، چه به حرف هاي بچه ها. يادم مي آيد وقتي سمينار سينماي پس از انقلاب برگزار شد و ايشان هم يكي از سخن ران ها بودند، برخورد بدي در آن جلسه با ايشان شده بود. شما مي دانيد در سينماي ما مدعي زياد است، اما آدم باسواد كم داريم. آن شب وقتي به خانه آمدند هيچ نگفتند. بعدها من در نوشته هايشان در مجله ي سوره ي سينما داستان آن شب را خواندم و اخيرا هم نوارش را از روايت فتح گرفتم و فيلمش را ديدم. ايشان در مقابل چه جو عجيبي ايستاده بود و در يك فضاي مخالف، قدرتمندانه حرف هاي اصلي خودش را زده بود! حتي با سلامت نفس به همه اعتراضات بي پايه ي آنها كه به نحو غير محترمانه اي مطرح مي شد گوش كرده بود. من وقتي فيلم را ديدم تازه متوجه شدم كه چه قدر تحمل آن فضا مشكل بود و آقا مرتضي وقتي به خانه آمده بود اصلا مشخص نبود كه ساعت ها در چنين فضايي حرف زده است. شما مي دانيد يكي از رنج هاي آقا مرتضي بي سوادي حاكم بر سينما بود و از طرف ديگر مدعيان زيادي كه بودند و هستند.
شايد به همين خاطر است كه سينماي امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خود را با جامعه برقرار كند.
همين طور است. مرتضي تلاش مي كرد كه سينما را به دامن ارزش ها و فرهنگ اصيل اين سرزمين نزديك كند. اين كار ساده اي نبود. اگر امروز اين تحول فكري در سينما اتفاق نيفتد. در آينده هم ساده نخواهد بود؛ كه شايد مشكل تر هم باشد.
يكي از مواردي كه خيلي به آن معترفند، ادب آقا مرتضي است.
اين هم به مرور زمان، شكل هاي مختلفي پيدا كرد. همزمان با مسير انقلاب و اقتضاي روزگار، تغيير و تحول در زندگي ايشان در تمام زمينه ها پيش مي آمد. منحصر به نحوه برخورد با خانواده و يا اطرافيان نمي شود. روششان تفاوت مي كرد. شايد يك موقعي حاضر نمي شدند در سميناري مثل همين كه گفتم شركت كنند. با اين كه خيلي دور از انتظار نبود كه در برابر آن آدم ها برخورد خيلي تندي داشته باشند. اگر اين اتفاق چند سال پيش از زماني كه واقع شد، پيش مي آمد، روش ايشان غيراز اين بود اين را نمي شودگفت كه پيش از اين ادبشان كم تر بوده است. مثل اين است كه صورت ادبشان تغيير كرده است.

شما به قوام مذهبي آقا مرتضي اشاره كرديد. چه زماني احساس كرديد كه اين قوام در ضمير ايشان ته نشين شده و ثبات گرفته است؟

به نظر من، اين كشش مذهبي از ابتدا با ايشان عجين بود و همين امر بود كه او را به جست وجو براي يافتن حق و حقيقت وامي داشت. وقتي ايشان آن نقطه ي روشن و نوراني را ديدند، هيچ وقت تزلزلي از ايشان نديدم. كاملاً اين درك و دريافت را پيدا كرده بودند كه وقتي حق را ببينند. آن را بشناسند. چون از اول نفس خودشان در ميان نبود. وقتي شناختند، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پيدا شده است. موضوعي را تعريف مي كنم كه به فهم اين مطلب كمك مي كند. چند سال از انقلاب گذشته بود كه مرتضي سيگارش را ترك كرد. دليلي كه براي اين كار ذكر كرد اين بود كه آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. در اين صورت من چه طور مي توانم در حضور ايشان سيگار بكشم؟ اين گونه بود كه ديگر هرگز لب به سيگار نزد. در مورد هر آدم غيرسيگاري اين احتمال، هرچند ناچيز وجود دارد كه يك روزي سيگار بكشد. ولي در مورد آقا مرتضي اين امر كاملا غيرممكن بود. چون اراده اش از اراده حق ناشي مي شد. همان موقع بايد مي فهميدم كه شهيد مي شود.

باز هم از آقا مرتضي در خانه بگوييد.

به تدريج كه به زمان شهادت ايشان نزديك مي شديم و روزهاي بعد از جنگ، ما بيش تر ايشان را مي ديديم، با اين كه تعداد مسئوليت هايي كه داشت از حد توانايي هاي يك آدم خارج بود. ولي در خانه طوري بودند كه ما كمبودي احساس نمي كرديم. با آن كه من هم كار در مخابرات را آغاز كرده بودم و ايشان هم واقعا گرفتاري كاري داشت و تربيت سه فرزندمان هم به عهده مان بود، وقتي من مي گفتم فرصت ندارم. شما بچه را مثلا به دكتر ببريد. مي بردند. من هيچ وقت درگير مسائل بيرون از خانه، كوپن يا صف نبودم. جالب است بدانيد كه اكثر مطالعاتشان را در اين دوران در همين صف ها انجام دادند. تمام خريد خانه به عهده ي خودش بود و اصلا لب به گلايه باز نمي كرد. خلق خوشي در خانه داشتند. از من خيلي خوش خلق تر بودند.
آقا مرتضي آدم باسوادي بود. مطالعات ايشان از كجا شروع شد؟ چه چيزهايي را بيش تر مي خواند؟
تقريبا تمام آثار فلسفي و هنري پيش از انقلاب را خوانده بودند. نام هاي داستايوفسكي و نيچه از آن روزها يادم هست كه زياد درباره اش حرف مي زدند. راجع به كامو و داستايوفسكي در مقاله اي نوشته بود كه آنان فلسفه را زيسته بودند؛ نه اين كه فقط مطالعه كرده و يا درباه ي آن سخن گفته باشند. فكر مي كنم مرتضي هم دقيقاً اين طور بود. به خيلي هاي ديگر هم مي شد باسواد گفت، ولي مرتضي فضاي آن روزها و آثار فلسفي و رمان هايش را زندگي كرده بود، و چون با جان و دلش آن فضا را احساس كرده بود، وقتي جواب سوالاتش پيداشد، ديگر درنگي اتفاق نيفتاد و تزلزلي پيش نيامد.

نثر آقا مرتضي خاص خودش بود. در اين باره هم بگوييد.

به عنوان يك خواننده، حس مي كنم نثر ايشان خيلي متفاوت است. مسائل سخت فلسفي را وقتي با نثر ايشان مي خوانم، منظور را متوجه مي شوم. در صورتي كه همان مطلب با نثر يك فيلسوف برايم غيرقابل درك است. احساس مي كنم بايد خيلي چيزهاي ديگر را بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ايشان يك جور شيريني و حلاوتي دارد. خيلي تاكيد داشتند بر استفاده ي درست از كلمه ها. در بسياري از مقالاتشان، از يك لفظ متداول آغاز مي كنند و به معناي اصيل كلمه ي مورد نظرشان مي رسند. مخزن كلماتشان غني بود و به راحتي به آن ها دسترسي داشتند. اين درباره ي دست داشتن ايشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به يك منبعي وصل بودند كه جايگاه آن فراتر از هنرها بود؛ جايگاه حكمت، از آن جايگاه در مورد وجوه مختلف هنر، كه در قالب رشته هاي مختلف هنري ظاهر مي شود، نوشته و حرف دارند.

از احوال خودتان و آقا مرتضي در روزهاي نزديك شهادتشان بگوييد.

من هم ايشان را نمي شناختم. اصلا اين تصور را نداشتم كه وقتي براي فيلمبرداري به فكه مي روند، شهيد بشوند. من آثار شهادت را در ايشان كشف نمي كردم. روزهاي آخر، وقتي به فكه رفتند و كار نيمه تمام ماند و برگشتند، گفتند "دو سه روز ديگر بايد برگردم فكه." در اين چند روز ايشان را خيلي اندوهگين ديدم. مرتب سوال مي كردم "چرا اين قدر گرفته و ناراحتي؟" ولي در ذهنم هيچ ارتباطي برقرار نمي شد كه اتفاقي افتاده كه دوباره دارند برمي گردند. ولي الان كه به آن چند روز نگاه مي كنم، كاملا مطمئن مي شوم كه مي دانستند. اخرين صحبتهاي ما در آن يكي دو روز آخر درباره ي قراري براي روزهاي بعد بود. من گفتم اين كار را بعد از آمدن شما هم مي شود انجام داد ان شاءالله. اما ايشان يك دفعه سرشان را برگداندند و ديگر حرفي بين ما رد و بدل نشد. الان كه به آن تصاوير نگاه مي كنم، مي بينم بدون ترديد از شهادت خودش اطلاع داشت. همان اواخر وقتي پيش نهادي به ايشان دادم، گفتند "فعاليت اين كار صلاح نيست. الان اين قدر براي من مشكل درست كرده اند كه اگر آدمي پشت به كوه داشت، نمي توانست تحمل كند. من به جاي ديگري تكيه داده ام كه سرپا ايستاده ام."

وقتي خبر شهادت آقا مرتضي را به شما دادند؟

حدود ظهر جمعه بيستم فروردين ماه، مرتضي در فكه رفت روي مين. صبح شنبه پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند «مرتضي زخمي شده است.» تاريك و روشن صبح بود؛ روزهاي اول بهار كه آرامش خاصي داشت. حالتي ميان خواب و بيداري بود؛ مثل همان وقت طبيعت. بچه ها را با آرامش بيدار كردم و به مدرسه فرستادم. مثل اين بود كه اصلا چنين حرفي به گوشم نخورده كه مرتضي زخمي شده است. بچه ها كه رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سرحرف را باز كردند و من باخبر شدم كه ديگر مرتضي را ندارم. ولي نمي دانم چه حالتي بود. فقط اين اتفاق را، در آن ساعت طبيعت، خيلي روحاني مي ديدم. اين وضع هميشه برايم عجيب بود كه چه طور است عكس ها هميشه مي مانند و انگار زمان بر آن ها نمي گذرد. در آن لحظه ها اين توهم جاودانگي در عكس و تصوير برايم شكست. آن موقع يك دفعه حس كردم كه اين ها چه قدر واقعيت ندارند و مرتضي چه قدر «هست». جايي كه در آن بودم انگار زير و رو شد. گويي در دنياي ديگري بودم. چيزهايي كه در اطرافم بود و به طور عيني ميديدم محو و ناپيدا مي شد و انگار وجود خارجي نداشت. هيچ چيز نبود. ولي مرتضي بود. آن روز به دنبال تك تك بچه ها به مدرسه شان رفتم، چون خيلي زود پرچم ها و پلاكاردها جلو خانه نصب شد. صداي قرآن هم مي آمد. نمي خواستم قبل از اين كه بچه ها باخبر بشوند. پايشان به خانه برسد. در راه با آنان حرف زدم. وجود مرتضي آن قدر برايم عيني و حقيقي بود كه فكر مي كردم همه ي چيزهاي ديگر توهم است و اسير آن توهم است. به بچه ها گفتم «بابا هست، ولي ما او را نمي بينيم.» سنگيني اش هست ولي شكرش بيشتر است،خيلي سنگين بود،ولي انگار چشمم فورا روي يك چيز ديگر باز شد كه خيلي زيبا بود، سيال بود. مثل همان خواب و بيداري و مثل همان وقت طبيعت، خود مرتضي خيلي كمك كرد تا با اين اتفاق برخورد درستي داشته باشم. تا الاآن هم وجود مرتضي را واقعي تر از وجود خودمان مي بينيم.

بچه ها چه مي گويند؟ آيا آقا مر تضي را در خواب مي بينند؟

گاهي چيزهايي مي گويند.بخصوص پسرم آن هم مثل پدرش آدم توداري است. شايد عنوان بزرگمرد كوچك براي او عنوان مناسبي باشد. البته من هم خيلي پي گير نمي شوم ولي مي دانم ارتباط خودشان را داشته اند.

آثار منتشر نشده اي از آقا مرتضي در دست داريد؟

بله تعدادي داستان كوتاه است كه به تحوي به موضوع اسارت آدمي كه در خودش گرفتار است مي پردازد. نوشته هايي هم بين شعر و نثر دارد. درگيري ذهني مرتضي در آن نوشته ها اسارت و گمگشتگي انسان است. اين موضوع را خيلي زيبا شاعرانه و عميق بيان كرده است.
آقا مر تضي چه وقتهايي مي نو شت؟
در همان آپارتمان هفتاد و پنج متري كه در قلهك داشتيم دو اتاق بود و پنج نفر آدم. نمي دانم چطور مي نو شت. برايم عجيب بود. هيچ وقت فكر نمي كرد بايد اتاق ديگري داشته باشد. خودش را طوري تربيت كرده بود كه مي توانست در همان شلوغي و سر و صدا و بي جايي پشت ميز غذا خوري بنشيند و بنويسد. حتي ميز خاصي براي كار نداشت. شبها كه از سر كار مي آمد دو ساعتي مي خوابيد و بعد بلند مي شد به نماز شب و مناجات و نوشتن. همه با هم بود تا صبح. صبح هم يك ساعتي مي خوابيد و بعد به سر كارمي رفت. يك ديگر از كلمه هايي ويژه آقا مرتضي «جاودانگي» است... در آثارش هر وقت درباره شهدا سخني هست سخن از جاودانگي هم هست. شهدا را منشاء اين حيات مي دانست و با تكيه به آيات و روايات حيات جاودانه براي شهدا قايل بود.

از سفرهاي آقا مرتضي بگوييد.

به غير از دو سفر حج سفرهايي به پاكستان و باكو هم داشته اند.

قبل از انقلاب هم مسافرتي به خارج كشور داشت؟

بله بعد از ازدواجمان براي ديدار برادر هاي ايشان كه در امريكا بودند به آنجا رفتيم.

و بعد از شهادت ايشان؟

بعد از شهادت ايشان نسبت جديدي بين ما برقرار شد. مرتضي خودش در يكي از مقاله هايي كه بعد از رحلت حضرت امام نوشت، جمله اي دارد نزديك به اين مضمون "ايشان از دنيا رفتند و حالا بار تكليف بر شانه ي ما افتاده است". دقيقا من چنين سنگيني اي را احساس مي كنم. پيش از اين دستم را گرفته بود و مرا به بهشت مي برد؛ نه به زور، ميل باطني هم بود. من سنگيني بار را خيلي احساس نمي كردم. مثل يك تولد دوباره. خيلي خدا را شكر مي كنم. چه موهبتي بالاتر از اين براي انسان هست كه هم فرصت زندگي عيني با انساني كه قبله ي همه ي خواسته هايش است و هرچه از زندگي مي خواهد در او ميبيند داشته باشد، و هم فرصت تامل و تفكر در وجود اين انسان و زندگي را پيدا كند. مرتضي مي گويد «شهدا از دست نمي روند. بلكه به دست مي آيند.» براي همه اين فرصت نيست كه اين به دست آمدن را تجربه و حس كنند. حالا من نمي دانم چه قدر در اين مسير هستم و آن را با اين بار سنگين طي مي كنم. يعني من مرتضي را بار ديگر به دست آورده ام و خيلي شاكر هستم.
برگرفته از كتاب: مرتضي آيينه زندگي ام بود
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Netherlands
|
۰۸:۵۶ - ۱۳۹۸/۰۱/۲۰
0
0
واقعا عالی بود دست خوش آقا مرتضی عزیز
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده