کد خبر: ۱۹۸۴۹۳
تاریخ انتشار: ۱۸ آبان ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۶
بانک سوژه ایثار و شهادت(83)
عکس صدام را آوردند داخل آسایشگاه نصب کردند. یکی از سربازهایی که عرب زبان هم بود. با قوطی سیگار برایش قاب درست کرد.
عکس صدام را آوردند داخل آسایشگاه نصب کردند. یکی از سربازهایی که عرب زبان هم بود. با قوطی سیگار برایش قاب درست کرد. ما خیلی ناراحت شدیم. ما شهید داده بودیم و در حال مبارزه بودیم و نمی توانستیم این مسائل را تحمل کنیم. من در خانواده مذهبی بزرگ شده بودم. پدرم به ما یاد داده بود که سرباز وطن و اسلام باشیم. بعد از اینکه عراقی ها آمار بعدازظهر را گرفتند. رفتند من به آن سرباز گفتم که این چه کاری است که شما کرده اید. ما شهید داده ایم و حالا بیائیم زیر عکس صدام زندگی کنیم. عکس صدام را هم برداشتم و با او هم برخورد کردم! عراقیها فهیمدند و سرباز مذکور هم به عراقی ها گفت: که ذاکری عکس صدام را برداشته و به عکس هم توهین کرده و من را هم اذیت کرده است. عراقیها من را خواستند در غرفه شان و گفتند که ما می توانیم تو را اعدام کنیم. شکنجه کنیم و خیلی راحت تو را بکشیم! اما یک فرصتی به تو می دهیم. تمام اسرا را جمع می کنیم و می گوییم این چیزهایی که شنیده اید، اشتباه بود و ذاکری این کار را نکرده و خودت هم اعتراف می کنی و عکس را به دیوار نصب می کنی، تا ما هم تو را ببخشیم و از اعدامت صرف نظر کنیم! چون برای عراقی ها ناخوشایند بود که در اردوگاه پیچیده بود که ذاکری عکس صدام را از دیوار برداشته است! عراقی ها همه بچه ها را جمع کردند و گفتند این شایعه اشتباه است و الان خود ذاکری عکس را می برد بالا که شما هم ببینید!
من چشمها را نگاه می کردم 1800 چشم به من نگاه می کردند که من چه می کنم. آیا عکس را به دیوار نصب می کنم. به همه نگاه کردم. به عراقیها هم نگاه کردم. یک لحظه امام و شهدا همه آمدند جلوی چشمم، زن و بچه و خانواده ام! خودم می دانستم که آخر این کار چه می شود و بچه ها هم می دانستند که من این کار را نمی کنم! یک لبخندی به بچه ها زدم و یک لبخندی به عراقی ها زدم. دو تا عراقی هم ایستاده بودند کنار من و مدام می گفتند: یالله، یالله! منهم عکس را پرت کردم روی زمین و با پا پریدم رویش!
عراقیها بهتشان زد و با دمپایی زندند توی صورتم! خیلی برایشان گران تمام شد! بچه ها ا.. اکبر می گفتند. من را بردند در انفرادی! حدود دو هفته بدجوری شکنجه ام می کردند. مدام بیهوش می شدم. روزهای آخر کار به جایی رسیده بود که شهید بزرگوار شکرویان(دامادمان) را می دیدم که به سراغم می آمد و یاری ام می داد و دیگر اصلاً من در آن سلول نبودم! روزهای آخر که غذا آورده بودند، من اصلاً متوجه نشدم و نخوردم. روز چهاردهم جاسوسشان آمد و دید که وضعیت من اینطوری است و سه روز است غذا نخورده ام. رفت به بچه ها گفت که وضعیت ذاکری خیلی خطرناک شده و اصلاً به هوش نیست. این را که بچه ها فهمیدند، گفتند اعتصاب می کنند و داخل آسایشگاه نمی روند و عراقی ها هم مجبور شدند که گزارش کنند به فرمانده بالادستشان! فرمانده آمد و بچه ها گفتند که باید دوست ما را از انفرادی خارج کنید! آنقدر من را شکنجه کرده بودند که دوستانم مرا نمی شناختند. البته بسیاری از بچه ها به خاطر شکنجه اینطور می شدند. دندان های مرا خرد کرده بودند و صورتم را زخمی کرده بودند! فرمانده شان که از جای دیگر آمده بود. در ظاهر جلوی بچه ها به فرمانده اردوگاه گفت چرا شما این کار را کرده اید تا بچه ها را آرام کند و دستور دارد من را ببرند بهداری. در بهداری هم به جای مسکن، آب مقطر به من می دادند تا اینکه صلیب سرخ آمد!
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید