کد خبر: ۱۹۴۸۴۴
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۳
زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب

پدرشان معلم ادبيات و مقلد امام و بسيار آزادانديش؛سال سوم دبيرستان فعاليت سياسي خود را همراه با خواهرش سيده زهرا و با توزيع اعلاميه هايي كه توسط برادر كوچكترشان تهيه و تكثير مي شد شروع كردند.. مطالعه ي كتاب هاي دكتر شريعتي عامل مهمي براي شروع مبارزه ي سياسي او بود. ـ افشاگري هاي برادرانم و دبير ادبيات سال دوم دبيرستان و حضور در جلسات روحانيون مبارزي مانند شهيد شاه آبادي و شهيد آيت الله سعيدي در شكل گيري شخصيت سياسي ام اثر بخش بود. خانم سيده معصومه جزايري فرزند سيد محمد جعفر «معلمي مؤمن با اخلاق و مذهبي، روشن فكر و نسبت به مسائل روز آگاه »و از نوادگان آيت الله سيد نعمت الله جزايري در بهمن ماه سال 1332 در شهر اهواز متولد شد. مادرش خانم صديقه مختاري اهل بروجرد است. در محيط خانه از هر دري حرفي بود، به راحتي در رابطه با مسائل سياسي بحث مي شد. و در همين فضا او علاقه مند به مطالعه ي كتب ممنوعه و سياسي شد، اولين كتابهايي كه خواند، كتاب ماكسيم گوركي ـنويسنده روس ـ و كتاب ننه دلاور و دفاعيات دكتر پاك نژاد و.... بود. سال 55 ازدواج مي كند كه حاصل اين ازدواج سه فرزند به نام هاي ابوذر و سميه و ميثم مي باشد. پس از ازدواج براي ادامه ي زندگي به شيراز مهاجرت مي كند. ـ اولين باري كه توسط نيروهاي كلانتري و شهرباني دستگير شدم سال 57 در شيراز بود. مدتي بود كه از خانواده پدري در تهران بي خبر بودم، يك روز وقتي كه زنگ زدم تا با اهل خانواده احوال پرسي كنم، خواهر كوچكم كه 10 ساله بود، آرام آرام داشت تعريف مي كرد كه ساواك 3 روزه ريخته تو خانه و دنبال اعلاميه هاست و شروع كرد از شيرين كاري هاش گفت: كه من زرنگي كردم و اعلاميه ها رو زير گاز گذاشتم... من شك كردم شايد تلفن تحت كنترل باشد و صحبت رو تمام كردم. در همين حال متوجه شدم دو نفر با اسلحه وارد كيوسك تلفن شدند و مرا تهديد كردند كه همراه آنها بايدبروم . گفتم: كه من كاري نكرده ام، مرا كجا مي خواهيد ببريد. گفتند: بعداً معلوم مي شود كه چه غلطي كردي. هر چي گفتم كه بگذاريد به خانواده ام خبر بدهم و لباس مناسب همراه بياورم، گوش نكردند و مرا به زور سوار ماشين كردند و به ساواك منتقل كردند. اضطراب شديد داشتم، فكر كردم كه علت دستگيريم پخش اعلاميه و شنود تلفن خانه است، ولي ماجرا چيز ديگري بود. من از طرف گروه مأمور بودم كه يك اسلحه را از تهران به شيراز بياورم و اين كار را هم كرده بودم، اسلحه را در سيسموني كه خانواده ام براي بچه اي كه در راه داشتم مخفي كردم و به شيراز آوردم. در بازجويي مدام از اسلحه سوال مي كردند و من منكر مي شدم، ساواك هم هر چه خانه ما را گشت، اسلحه را پيدا نكرد.بعد از 48 ساعت بازجويي مرا از ساواك شيراز به ساواك تهران منتقل كردند. ولي چون هنوز زمان دادگاه نرسيده بود به زندان نرفتم. در زمان دستگيري باردار بودم و در سلول درد زايمان مرا گرفت، ساواك مرا براي وضع حمل به بيمارستان منتقل كرد، بحمدالله فرزندم را سالم به دنيا آوردم. از همان زمان شكنجه هاي روحي آنها شروع شد. هنگامي كه فرزندم را به دنيا آوردم در حالت هوش و بي هوش مي شنيدم كه به هم مي گفتند: ـ خوب بچه اش كه به دنيا آمد. حالا اين خانم را اعدام مي كنيم. وقتي بچه به دنيا آمد، من او را نديدم و صدايش را مي شنيدم كه گريه مي كرد، براي اين كه توي دلم را خالي كنند مي گفتند كه بچه ات را دارند شكنجه مي كنند؟ اينجا هم بايد مبارزه مي كرد، بايد روحيه مقاوم خود را به رخ مزدوران رژيم مي كشيد، اسم فرزندش را ابوذر مي گذارد، فرزند دل بندي كه در زندان به دنيا آمد و مادرش 8 ماه تمام در آرزوي ديدن و در آغوش گرفتنش مي سوخت و مي ساخت. شايد شيرين ترين لحظه وسخت ترين لحظه زندگيش زماني بود كه پس از آزادي فرزندش را در آغوش مي گرفت و او در آغوش مادر احساس غريبي مي كرد. شكنجه هاي روحي آنها تمامي نداشت، هر روز به بهانه اي ما را مورد ضرب و شتم قرار مي دادند. حتي شب زايمان كه حال خوبي نداشتم و بي هوش بودم من را بخاطر حضور يك مرد خيالي كه واقعيت نداشت، مورد بازجويي و ضرب وشتم قرار داده بودند و.... كه چند لحظه قبل در اتاقت يك مرد آمد و با هم صحبت كرديد و هر چه انكار مي كردم او بيشتر به صورتم سيلي مي زد.... ساواك من را دوبار به اتهام اغتشاش عليه كشور و حمل اسلحه دادگاهي كرد. بازجوي من منوچهري بود با آن چهره ي قبيح و خشن ... بعضي شبها نمي گذاشتند بخوابيم، تا خوابمان مي برد، مي آمدند و زنداني را به يك اتاق تاريك، كه لامپ متحركي از سقف آن آويزان بود، حبس مي كردند تاچشم زنداني سنگيني مي كرد صندلي را رها مي كردند ويا چيزي را به ديوار پرتاب مي كردند، كه صدايش باعث وحشت متهم مي شد.و يا كيسه آب يخ را ساعت ها روي سر متهم مي گذاشتند ويا دستشويي را ممنوع مي كردند. در زندان انفرادي فرد تنهاست، با دنياي خارج ارتباطي ندارد، زمان از دست خارج مي شود ،گاهي ماه ها در حسرت ديدار خانواده است و خانواده هم حيران و سرگردان بين زندان ها وكميته ضد خرابكاري ساواك. سيده معصومه در طول مدت بازداشت با خانم عفت موسوي، عاليه امام زاده و خواهرش زهرا جزايري هم بند بود وگاهي هم با بعضي از زنان كمونيست هم سلولي مي شد. وضع غذاي زندان بسيار بد بود، گاهي غذاهاي مسموم و حتي كرم زده را براي ما مي آوردند كه مجبور بوديم بخوريم، اگر كسي غذا نمي خورد به جرم اختلال در وضعيت زندان به عنوان شورش با او برخورد مي شد. ـ چند روزي بود كه از بيرون صداي تظاهرات و صداي گلوله مي آمد و ما از بيرون زندان بي خبر. وقتي از زندان بان ها سئوال مي كرديم مي گفتند: تظاهرات است و ما هم زندان را احتمالاً ترك كرده و آن را بر سر شما خراب كنيم! داخل زندان با آن بزرگي فقط ما چند زن بوديم. و علت نگه داشتن ما سه نفر اين بود كه در دادگاه جرمي عليه ما ثابت نكرده بودند. وحشت وجود آنها را فرا گرفته بود، صداي تظاهرات و شليك گلوله نزديك تر مي شد ناگهان تعداد زيادي آدم ريختند داخل زندان، و گفتند كه ما آمده ايم شما را آزاد كنيم. باورشان نمي شد فكر مي كردند كه باز ترفند ساواك است. اما نه! واقعيت داشت آنها حاملان پيام آزادي بودند! او 8 ماه بود كه ابوذرش را نديده بود، مانند مرغ پرو بال كننده خود را به دلبندش رساند. خانم معصومه جزايري در زمان جنگ تحميلي هم در پشت جبهه در امور پشتيباني از رزمندگان فعاليت داشت و در سال 67 و در عمليات مرصاد به مدت 40 روز در منطقه حضور داشت.
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید