کد خبر: ۱۹۴۸۴۰
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۰
زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب

پدرم حجت الاسلام و المسلمين سيد ابوالقاسم موسوي همداني و مادرم، فرزند يكي از مجتهدين و روحانيون همدان بود. ايشان هم مقداري درس حوزه خوانده بود و متون ادبي و ديني را خوب مي دانست، خانه ي ما محل رفت و آمد زنان و مردان محل براي آموزش دين و قرآن و يا جواب سئوالات شرعي بود. سيد محمدجواد موسوي سال 1332 در همدان متولد شد، و پدرش براي تبليغ دين و فعاليت هاي فرهنگي و سياسي به يكي از روستاهاي ملاير به نام «دِهنو» مهاجرت كرده بود، او تا 14 سالگي را در همان روستا گذراند. ارتباط مستمر پدر با قم و روحانيون مبارز در سال هاي 40 به بعد او را در جريان مسائل سياسي روز و قيام حضرت امام قرار داده بود. حدود 11-10 ساله بود كه پدرش اورا مي فرستاد افراد معتمد را به منزل و مسجد دعوت كند تا براي آنها اعلاميه هاي امام يا ساير مراجع را بخواند. سيد محمدجواد بدليل حساسيت پدر و جلوگيري از القائات رژيم منحوس پهلوي بجاي مدرسه كه توسط سپاهيان دانش در روستاها اداره مي شد به مكتب رفته بود. معلم هاي مكتب خانه ـ ميرزاعزيز و ميرزامحمود ـ به او ديكته و حساب ابتدايي را ياد مي دادند. عربي را هم پيش پدر ياد گرفت. سال 44 بيماري شديد مادر باعث شد كه خانواده ي سيد ابوالقاسم موسوي براي ادامه ي درمان به تهران مهاجرت كنند. ... پدرم مرا به مكتب فرستاد چون با سپاه دانش مخالف بود. بعد كه آمديم تهران از من امتحان گرفتند. وقتي قبول شدم، رفتم كلاس چهارم، تابستان هم كلاس پنجم را امتحان دادم و قبول شدم. در كلاس ششم ابتدايي هم آن سال شاگرد اول شدم. پيشينه خانوادگي و فضاي سياسي آن روز در انتخاب دوست هاي هم كلاسي و مدرسه اي ام مؤثر بود، در اولين روزهاي مدرسه با فردي به نام علي خليلي كه پدرش فردي سياسي بود آشنا شدم. فعاليتم را با پخش اعلاميه و شعارنويسي در مدرسه و محله شروع كردم ،علي خليلي بعدها و در زندان جذب سازمان مجاهدين خلق (منافقين) شد. سال 46-45 كلاس ششم ابتدايي را تمام كردم. براي ادامه ي تحصيل در رشته فني هنرستان رضا پهلوي كه بين ميدان شوش و قيام قرار داشت ثبت نام كردم، هنرستان بخاطر امكان مصدوميت هنرآموزان داراي درمانگاه كوچكي بود، من به بهانه هاي مختلف به پزشك آموزشگاه مراجعه و مرخصي مي گرفتم و از آنجا به كتابخانه عمومي شهرري مي رفتم و كتاب هاي سيد قطب، اخوان المسلمين و.... مجلات مكتب اسلام و نسل جوان را مي خواندم؛ بعدها هم كتاب هاي استاد مطهري و دكتر شريعتي را مطالعه كردم. در سالهاي 47-46 در همدان با خانواده ي ديباج آشنا مي شود و در جلسات مذهبي كه معمولاً توسط آقاي سيد رضا اكرمي اداره مي شد به همراه برادران ديباج (سيدحسين و سيدرضا) شركت مي كند. و بدليل اينكه آقاي اكرمي داراي جايگاه خوبي درميان مردم بود، ساواك متعرض جلسات ايشان نمي شد. در تهران هم به حسينيه ارشاد كه محل سخنراني شهيد مطهري و آيت الله خامنه اي و آيت الله هاشمي و دكتر شريعتي بود مي رفت. سيد رضا ديباج، حدود سال 49در دانشگاه شيراز (پهلوي) قبول شد، و يا خواهر سيد محمدجواد ازدواج مي كند. او كه جواني روشنفكر و مذهبي بود در سال 1350 در دانشگاه بازداشت و زير شكنجه ي مزدوران ساواك در زندان عادل آباد شيراز شهيد مي شود. ـ سال 1347 يك شب من و سيد حسين ديباج رفته بوديم همدان، كه نيمه شب او را در خانه خودش دستگير كردند و بردند تهران و او هم بعدها در زندان اوين زير شكنجه هاي سخت ساواك شهيد شد. در همين سال ها با تيمور افغاني كه معلم بسيار فعال و اهل شهرري و در مسجد عربي درس مي داد و به تئاتر و هنرهاي ديگر هم آشنايي داشت آشنا شدم، كم كم جلسات مختلفي را سازماندهي كرديم. كه به كانوني براي بحث هاي سياسي تبديل شد. سال 50 مصادف با دهمين سال انقلاب سفيد شاه بود با هزار مشكل اعلاميه اي را تهيه و توزيع كرديم... ـ براي چاپ اعلاميه ها روزهاي پنج شنبه وقتي ظهر همه ي كار كنان و معلمان مدرسه ـ كه افغاني در آنجا معلم بود - به خانه مي رفتند با همكاري مستخدم مدرسه دستگاه پلي كپي را مي پوشانديم و با دوچرخه به زيرزمين خانه ي آقاي افغاني مي برديم و تا صبح شنبه با دستگاه كار مي كرديم و صبح روز شنبه اول وقت دستگاه كپي در مدرسه بود. در كنار اعلاميه ها دفاعيات مهدي رضايي هم كه توسط ساواك دستگير و برخي از دادگاه هاي او كه علني و در روزنامه ها چاپ مي شد را هم به همراه عكسش تكثير و توزيع مي كرديم. بعد از فارغ التحصيلي از آموزشگاه فني در هنرستان كاوه واقع در ميدان ثريا ثبت نام كردم ،شبانه درس مي خواندم و روزها در يك كارخانه پروفيل نيم سبك كار مي كردم؛ البته به جلسات و كارهاي خودم هم مي رسيدم. ـ سال 50 فردي كه در حال انتقال اعلاميه ها به شاهرود بود دستگير شد،او زير شكنجه لو داده بود كه اعلاميه ها از كجا گرفته است. و همين باعث شد كه آقاي افغاني و هوشيار و چند نفر از دوستان ما را دستگير كردند. من و برادرم هم فرار كرديم و مدتي به خانه نرفتيم. گاهي كوي دانشگاه پيش دوستان و گاهي هم به خانه ي دوستان ديگرمان مي رفتيم؛ البته هر روز با منزل تماس داشتيم، و از صحبت هاي مادر كه بسيار حساب شده صحبت مي كرد مي فهميديم كه آيا ساواك به دنبال ما به خانه رفته يا نه. امتحانات بهمن مي خواست شروع شود كه تصميم گرفتم بروم و امتحاناتم را بدهم، از قضا آن روز با خانه تماس نگرفتم و رفتم هنرستان، در حياط هنرستان متوجه شدم كه اوضاع غير عادي است و تحت نظر هستم ، ديگر امكان نداشت فرار كنم، شروع كردم به شيطنت هاي دانش آموزي تا آنها فكر نكنند من سياسي و يا سياسي خشك هستم. و به من راحت بگيرند. سرجلسه امتحان شماره صندلي من در رديف اول بود، نواب رئيس هنرستان هم ساواك دست شده بود كه مرا بگيرند. گفت: برويد در سالن ورزش امتحان بدهيد، خلاصه روي صندلي نشسته بودم كه پشت سري به بهانه ي درخواست تقلب مرا صدا زد، تا من برگشتم كه بگويم من نمي خواهم تقلب كنم، نواب از پشت گردن مرا گرفت و به بهانه ي تقلب از جلسه بيرون انداخت. بيرون يك جوان مو فرفري آمد و دست مرا گرفت تا با خود ببرد. من او را مي شناختم،چند ماه قبل يك بار در خيابان با او برخورد كرده بودم و مي دانستم كه پليس است. به هرحال ماشين را از حياط هنرستان آوردند و مرا با خود بردند. زندان قزل قلعه و تا ساعت 2 و3 صبح بازجويي اوليه ي من طول كشيد. بعد همان جوان شيك پوشي كه در مدرسه مرا مي پاييد بازجويي من شد ،اسم مستعارش محمدي بود. از من پرسيد: چه فعاليتي كردي؟ گفتم: فعاليت چيه؟ گفتند: مخالف رژيمي؟ گفتم: نه دارم درس مي خوانم به مأموري كه آنجا بود گفت برو افغاني را بياور كه فهميدم لو رفته ايم. بعد از چند ماه هم برادرم سيد محمد حسن بخاطر اذيت و آزار خانواده توسط ساواك مجبور شد خودش را معرفي كند، و خيلي شكنجه شد. حدود3-4 ماه در انفرادي بودم. چند روز اعتصاب غذا كردم تا مرا به بند عمومي منتقل كنند ولي مرا به بند عمومي نبردند. دوباره چند روز اعتصاب غذا كردم تا مرا به دادگاه بردند و يك سال به حبس محكوم شدم. بعد از يك سال يعني بهمن 51 مرا آزاد نكردند و بردند زندان قصر؛ تا اينكه اوايل سال 52 آزاد شدم. زندان قصر فاقد هرگونه امكانات بود، نه روزنامه، نه كتاب و نه راديو، اما زندانيان قبلي چند كتاب و يك راديو تك موج را در زندان مخفي كرده بودند و با تدابير خواصي مي شد از آنها استفاده كرد. يك روز بازجوها آمدند و ما را به حياط زندان آوردند و كلي شكنجه كردند و بالاخره آنها را پيدا كردند، و مدتي به ما سخت گرفتند. در سال 54 ازدواج كردم يك ماه بعد در مهرماه دوباره ساواك به خانه ي ما ريخت و مرا دستگير كرد و بردند كميته ضد خرابكاري و خيلي شكنجه كردند. بعد از بازجويي مرا به انفرادي بردند. بعد از سه ماه شيخ جعفر سعيديان فر را آوردند و با من هم سلولي شد. او را خيلي شكنجه مي دادند. يك روز او را با دستگاه آپولو شوك داده بودند حالش خيلي وخيم شده و تمام اعصاب دستش از كار افتاد بود و من 20-10 روز او را ماساژ مي دادم تا حالش بهتر شود. ـ بعد از 6 ماه دوباره مرا بردند بازجويي، روش ساواك اين بود در ابتداي بازجويي حدود 20 دقيقه فقط اهانت مي كردند، بعد شكنجه بود كه اين بار به دستور محمدي شكنجه كابل و برق دادند. و مرا سپرد به شكنجه گر معروفي به نام حسيني كه بخاطر هيكل بزرگش اكثر زنداني ها او را مي شناسند. وقتي مرا ديد، گفت: ترسيدي؟ گفتم : نه؛ فكر كنم تب دارم. گفت : بيا بريم تو، تب تو، تب عشقه! و مرا برد داخل اتاق و به طور مفصل با كابل به كف پاهايم زد كه پاهايم عفونت كرد و گوشت اضافه آورد كه مجبور مي شدم گوشت هاي اضافه را قيچي كنم. ـ از او خواسته بودند كه اقرار كند اسلحه دارد، و او بخاطر اينكه اسامي دوستانش لو نرود قبول كرده بود تا پرونده اش سنگين تر شود. در دادگاه اول به حبس ابد محكوم شد و در تجديد نظر هم همين رأي تصويب شد. همسرش با شنيدن اين حكم راهي قم شده و در مدرسه آيت الله قدوسي مشغول تحصيل علوم حوزو ي مي شود. در زندان با شهيد رجايي، بهزاد نبوي و احمد توكلي و آقاي فاكر هم بند بود. در 21 دي ماه سال 57 از زندان آزاد شد و در آن زمان هم دست از مبارزه بر نداشت و در ميان مردم به عنوان زنداني سياسي حضور داشت تا اينكه يك ماه بعد انقلاب پيروز شد. بعد از پيروزي انقلاب در تشكيل و راه اندازي كميته و سپاه شهرري نقش اساسي داشت و پس از مدتي به عنوان فرمانده سپاه شهرري منصوب شد. با شروع جنگ با همكاري دوستانش واحد تبليغات جبهه و جنگ را در ستاد مشترك سپاه راه اندازي مي كند. سال 62 كه مصادف بود با سومين سال جنگ واحد ثبت خاطرات سپاه را ايجاد كرديم و در هر جا كه عمليات مي شد، اكيپ هايي را براي ثبت خاطرات وقايع جنگ اعزام مي كرديم كه نتيجه ي آن آرشيو مركز تحقيقات جنگ سپاه و نيروي زميني سپاه است. اكنون سيد محمد جواد موسوي به همراه پدر همسرش حجت الاسلام والمسلمين زماني مشغول ساخت حوزه علميه اي براي طلاب در شهرري مي باشد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید