کد خبر: ۱۸۵۳۰۸
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۷
شعر كودك و نوجوان هنوز كم سن و سال بود كه جنگ شروع شد. هنوز داشت خودش را تمرين مي كرد، حرف زدنش را و راه رفتنش را. هنوز بين قالب هاي مختلف شعري در رفت و آمد بود و داشت ايماژها و آرايه ها و صورت هاي خيال را زيرورو مي كرد و مطمئن نبود كه كدامشان براي او مناسب تر است. گاهي با زبان بزرگترها،حرف مي زد، گاهي آرايه هاي كهن را به تن مي كرد و گاهي به اين قالب و آن قالب در مي آمد. شعر كودك و نوجوان، هر چند نوپا بود و هرچند شناسنامه اي رسمي نداشت تا ديگران چندان او رابه رسميت بشناسند، اما حضوري جدي داشت و شبيه ديگران بود. شبيه همه چيز و همه كس كه در آن فضا تنفس مي كردند. آن روزها كه همه چيز انقلابي بود، شعر كودك هم انقلابي شد، شعر كودك هم شعار داد، او هم مشت هايش را گره كرد و دست هاي كوچك كودكانه اش به جاي آنكه بوي نارنج بدهد، بوي نارنجك گرفت. او كودك بود اما خوش نداشت كه بگويد سارا انار دارد و بابا نان داد. كه ديده بود دارا تفنگ دارد و بابا هم نان و هم جان مي دهد. هر زمانه اي مضامين خودش را مي طلبد، در چنان حال و هوايي نيازها از جنسي ديگر بود. از اين رو بسياري از موضوعات كه سهم كودكان ونوجوانان بود و متعلق به دنياي آنها، به ضرورت كنار گذاشته شد و جبهه و جنگ و دفاع مقدس، نه به عنوان موضوعي كودكانه بلكه به عنوان پاسخي به نيازي اجتماعي در قلمرو كودك و نوجوان، در اولويت قرار گرفت. كودكان و نوجوانان اين سرزمين ناگهان بزرگ شدند، و بسياري چيزها را به چشم ديدند و به تن و جان لمس كردند، بسياري چيزها كه كلمات ، توان بر دوش كشدنش را نداشتند. چگونه مي توان جنگ ، اين موضوع سخت و دردناك را به سرزمين شعر آورد و توقع داشت كه زيبا شود، آيا مي توان لباس شعر بر تن جنگ كرد و انتظار داشت كه شعر زمختي وخونين نشود، آن هم براي مخاطبي ظريف و شكننده! نوشته داريوش آشوري آمده « شعر وانديشه » در كتاب اما شعر كجا نيست؟ هرجا كه درشتي و ز سختي » : است سنگلاخ وار باشد، خواه در زبان و خواه در جهان. هرجا كه ميدان غرش هاي هولناك و چكاچاك جانفرسا باشد. هرجا كه هيبت قدرت و هياهوي بشري گوش ها را كر و چشم ها را كور كرده باشد. اما در پهنه ي قدرت و جنگ نيز شعر هست و آن پهنه تراژدي و حماسي است، يعني پهنه دليري انساني، آنگاه كه انسان دليرانه با سرنوشت خويش، با مرگ خويش مي آويزد. آنگاه زباني شكوهمند، شكوه تجربه انساني بر چكاد در آويختن با مرگ و زيستن در «. خطر را مي سرايد در اين مجال نمي توان به همه شعرهايي كه درباره دفاع مقدس در حوزه كودك و نوجوان سروده شده، پرداخت. اما نگاهي مختصر داريم به شعرهايي با اين موضوع از كتاب "مثل چشمه، مثل رود" سروده قيصر امين پور.

امين پور را به عنوان شاعري پيشگام و موفق در عرصه شهر دفاع مقدس و انقلاب مي شناختيم هم در قلمرو شعر بزرگسال و هم شعر نوجوان. شعرهاي بزرگسالانه امينپ ور هم زباني سهل و ممتنع دارد، و فهم و برقراري ارتباط با آنها براي نوجوان نيز دشوار نيست. مي خواستم شعري براي جنگ بگويم ديدم نمي شود ديگر قلم زبان دلم نيست گفتم: بايد زمين گذاشت قلم ها را ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست بايد سلاح تيزتري برداشت بايد براي جنگ از لوله تفنگ بخوانم با واژه قشنگ مي خواستم شعري براي جنگ بگويم شعري براي شهر خودم – دزفول- ديدم كه لفظ ناخوش موشك را بايد به كار برد... ريشه هاي شعر امين پور از ادب كلاسيك فارسي آب خورده است و بخشي از سبزي و تناوري را از آنجا وام گرفته است. تسلط او بر آرايه ها و صناعات ادبي و بكارگيري طبيعي آنها هم در شعر برگسالان و هم شعر نوجوانانه اش، شعرهاي او را جان دار، رمزي و تاويل پذير و لايه لايه كرده است. امين پور آموخته هايش را به دنياي نوجوانان آورد و ثابت كرد مي توان براي اين گروه هم شعري جدي گفت هم در محتوا و مضمون و هم در زبان و فرم. "مثل چشمه، مثل رود" شامل بيست شعر براي نوجوان است. در قالب هاي چهار پاره، غزل، مثنوي، دوبيتي و نونيمايي. تاريخ چاپ اول اين كتاب 1368 است. اما تاريخ سرايش اكثر شعرها در سال هاي دفاع مقدس است. در ميان شعرهايي با مضامين طبيعت، روستا، مدرسه، امام، فلسطين و ... چهار شعر مستقيما" به موضوع دفاع مقدس مربوط مي شود. آي گل ها چرا نمي خنديد؟ ، خنده غنچه، مدرسه منهاي چهار، حضور لاله ها، هرچند كه رد پاره اي از شعر ها غير مستقيم ؛« درياي آزاد » به اين موضوع اشاره مي شود مثل شعر: درقفس، دريا نمي گنجد زانكه كار موج پرواز است ما همان درياي آزاديم دشمن ما آن قفس ساز است ؛« بوي ماه مهر » و يا در شعر باز بوي باغ را خواهم شنيد از سرود صبحگاه مدرسه روز اول لاله اي خواهم كشيد سرخ، برتخته سياه مدرسه هشتمين شعر از كتاب "مثل چشمه، مثل رود" آي گل ها چرا نمي خنديد؟ نام دارد، چهارپاره اي است متشكل از پنج بند و تاريخ آن 1365 است. شعر ماجراي پرسش كودكي است از مادرش كه پدر كي از جبهه برمي گردد و شاعر راويي اي است كه اين داستان را از بيرون مي بيند و مي شنود و روايت مي كند: «؟ پس پدر كي ز جبهه مي آيد » باز كودك زمادرش پرسيد گفت مادر به كودكش كه بهار غنچه ها و شكوفه ها كه رسيد شاعر بين آمدن بهار و شكوفه دادن باغ و بازگشت پدر نسبتي برقرار مي كند و كودك از آن پس براي شتاب بخشيدن به بازگشت پدر به گفتگو با غنچه ها مي پردازد. باغ دراينجا مي تواند نمادي از رويش و سبزي و زندگي باشد و سكوت و خفتگي غنچه ها و باغ، رمزي از فرو خفتگي شادماني و زندگي است. باز كودك زمادرش پرسيد كي بهار و شكوفه مي آيند؟ گفت مادر كه هر زمان در باغ غنچه ها لب به خنده بگشايند *** روز ديگر سراغ باغچه رفت كودك ما به جستجوي بهار ديد لب بسته است غنچه هنوز برلب غنچه نيست بوي بهار اي غنچه هاي خوب، چرا » : گفت لبتان را زخنده مي بنديد؟ زودتر بشكفيد و باز شويد آي گل ها، چرا نمي خنديد؟ البته نماد باغ و فضايي از گل و غنچه، فضايي مختص كودكان نيست هر چند كه هيچ كودكي با آن بيگانه هم نيست. اما همذات پنداري بالايي در اين محيط اتفاق نيقتاده است و كودك مشاركت فعالانه اي در اين فضا ندارد، و به گفتگو بسنده مي كند. زبان اين شعر نيز هر چند سالم و ساده است اما چندان صميمانه نيست. خصوصا" استفاده شده است: « ز » از شكل كوتاه شده آن « از » وقتي كه به جاي حرف اضافه باز كودك ز مادرش پرسيد/ لبتان را ز خنده مي بنديد؟ در پايان كودك، فعال تر مي شود و سعي مي كند علاوه بر گفتگو و خواهش از غنچه با سرانگشت، غنچه اي را وا كند، اما شعر پاياني معلق دارد و ما نمي دانيم چهخواهد شد آيا بهار خواهد آمد، آيا پدر باز خواهد گشت؟ يا نه ؟ گاه با غنچه ها سخن مي گفت گاه خواهش ز غنچه ها مي كرد گاه گلبرگ غنچه اي را نرم با سر انگشت خويش وا مي كرد. سيزدهمين شعر از اين مجموعه دوبيتي ايي است براي شهيد حسين فهميده، شايد بين سيزده سالگي او وسيزدهمين شعر هم نسبتي است. تو همچون غنچه هاي چيده بودي كه در پرپرشدن خنديده بودي مگر راز حيات جاودارن را تو از غنچه ها فهميده بودي در اين شعر نيز شاعر از تمثيل غنچه و پرپر شدنش براي شهيد استفاده مي كند. شاعر باز هم از نماد باغ و گل استفاده مي كند. اما اين « مدرسه منهاي چهار » در شعر بار بين باغ و مدرسه نسبتي ملموس برقرار مي شود و باغ استعاره اي از مدرسه است و گل استعاره از شهيد. شعر مدرسه منهاي چهار شعري ساختارمند و ارگانيك است با مقدمه اي شروع مي شود و به سرانجامي پيش بيني نشده مي رسد چينش تصاوير و معاني، مراعات النظيري زيبا را فراهم كرده است. بين فصل، گل، بهار، نقش و نگار، خزان، باغ، باغچه، از يك سو و مدرسه، قلم، حل كردن، منها، هزار، چهار و ... از ديگر سو تناسب برقرار است. فصل گل بود و بهار فصل پر نقش و نگار باد بي رحم خزان ناگهان از سرديوار پريد و براين باغ وزيد بهترين گل ها را از دل باغچه مدرسه چيد چارگل، چار شهيد همه مدرسه ما غم بود چارتا غنچه سرخ در دل باغچه ما كم بود من به خود مي گفتم: بايد اين مساله را حل بكنيم! حاصل مدرسه منهاي چهار مي شود مدرسه منهاي هزار مي شود مدرسه منهاي بهار بايد اين مساله را حل بكنيم! من به دنبال قلم مي گشتم پدرم نيز به دنبال تفنگش مي گشت استفاده بسيار خوب از قافيه و رديف هاي مناسب در تقويت ساختمان شعر و ايجاد موسيقي نقشي موثر دارد. بهار و نگار/ پريد، وزيد، چيد، شهيد غم بود و كم بود/ چهار، هزار، بهار شاعر از صنعت تشخيص و جاندار پنداري نيز به خوبي بهر مي گيرد. هجوم ناگهاني دشمن به باد بي رحم خزان تشبيه شده است كه ناگهان از سر ديوار مدرسه با درون باغ مي پرد و چهار گل را مي چيند. در اين جاست كه مخاطب نوجوان، تجاوز و تهاجم دشمن را در شكلي تصويري و ملموس درك مي كند. و از اين پس ذهن نوجوانانه اش درگير اين مساله مي وشد كه باغ مدرسه منهاي چهار گل، چند تا مي شود. اما شهيد باغي است و هر شهيد بهاري. پس اين مساله با همه مساله ها فرق دارد. آن مساله ها كه در كتاب هاست پاسخي صريح و يكسان دارد، اين مساله دشوار در متن زندگي اتفاق افتاده است و پاسخ اش را هر كس بايد بر پايه توان خود به گونه اي بدهد و مهم پاسخ دادن است هر چه كه باشد. از اين رو دانش آموز براي حل اين مساله قلمش را برمي دارد و پدر تفنگش را. شاعر با اين شعر مخاطب نوجوانش را بسيار جدي مي گيرد و مخاطب نيز خودش را و زندگي اش را. اين شعر تا پنهان ترين لايه هاي روح مخاطب نفوذ مي كند و زيستن فعالانه او را در كسب دانايي پاسخي مي داند به حل مساله و راهي براي مبارزه و دفاع. شعر "حضور لاله ها" شعري دراماتيك است و بيش از آنكه در هرخطش ايماژي شاعرانه بكار رفته باشد، در كليت فضايي نمادين دارد و اتمسفري حماسي. شاعر به خوبي محيط كلاس را فضا سازي مي كند. اول مهر و حضور و غياب دانش آموزان، حاضر گفتن بچه ها و مكث ها و دوباره خواني اسامي، حسي ملموس و طبيعي را از مدرسه و كلاس پديد مي آورد. نه حرفي از جبهه است و نه از عناصر آن موقعيت چيزي به ميان آمده است. باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام اسم ها را مي خواند: - اصغر پور حسين! پاسخ آمد: - حاضر - قاسم هاشميان! پاسخ آمد: - حاضر - اكبر ليلا زاد ... - 80 پاسخش را كسي از جمع نداد بار ديگر هم خواند: - اكبر ليلا زاد به نظر مي رسد شاعر حتي در بكار گيري اسامي هم توجه هاي خاص داشته است. اصغر پورحسين، قاسم هاشميان ، اكبر ليلازاد، كه در واقع قهرمان اصلي ترين شعر، نام كوچكش بزرگ است و زاده ليلاست.او فرزند عاشق ترين زنان است. تا اينجا همه چيز در موقعيت و فضايي واقعي مي گذرد اما حضور يك سبد لاله سرخ و سابقه لاله و سرخي اش در ادبيات فارسي و تداعي هايش از اينجا به بعد شعر را وارد قلمروي رمزي سمبليك مي كند. پاسخش را كسي از جمع نداد همه ساكت بوديم جاي او اين جا بود اينك اما، تنها يك سبد لاله سرخ در كنار ما بود لحظه اي بعد، معلم سبد گل را ديد شانه هايش لرزيد همه ساكت بوديم ناگهان در دل خود زمزمه اي حس كرديم غنچه اي در دل ما مي جوشيد گل فرياد شكفت همه پاسخ داديم: - حاضر! ما همه اكبر ليلا زاديم! استفاده از قافيه هاي طبيعي، بي آنكه به چشم بيايد، برغناي موسيقيايي شعر افزوده است. اينجا بود، ما بوديم/ ديد، لرزيد، جوشيد/ پاسخ داديم، اكبر ليلازاديم/ لرزيدن شانه هاي معلم، لحظه دشواري است، لحظه شكستن و ريختن آموزگار. و اينجاست كه دانش آموزان بايد كاري كنند، و اينجاست كه همگي زمزمه اي را مي شنوند و غنچه اي در دل هايشان مي جوشد. و به جاي فروخفتن و تسليم، به مثل چشمه مثل شاعر از صنعت تشخيص و جاندار پنداري نيز به خوبي بهر مي گيرد. هجوم ناگهاني دشمن به باد بي رحم خزان تشبيه شده است كه ناگهان از سر ديوار مدرسه با درون باغ مي پرد و چهار گل را مي چيند. در اين جاست كه مخاطب نوجوان، تجاوز و تهاجم دشمن را در شكلي تصويري و ملموس درك مي كند. و از اين پس ذهن نوجوانانه اش درگير اين مساله مي وشد كه باغ مدرسه منهاي چهار گل، چند تا مي شود. اما شهيد باغي است و هر شهيد بهاري. خروش و برخاستن مي رسند. شاعر از فعل جوشيدن براي غنچه استفاده مي كند و با اين استعاره در فعل و بكارگيري صنعت برجسته سازي، جوشيدن خون را كه همرنگ غنچه اي سرخ است، به ذهن متبادر مي كند. پايان شعر، پاياني تاثير گذار و زيباست، پاياني غير صريح اما روشن. شاعر هيچ اشاره اي به شهادت آن دانش آموز نمي كند اما همه شعر به خوبي اين نكته را مي رساند. دانش آموز شهيد در اين شعر سكوت كرده است، اما سكوت اوست كه ديگران را به فرياد مي كشاند. نبودن دانش آموزان شهيد ديگران را به بود خود آگاه مي كند. زبان اين شعر ساده و امروزي و طبيعي است اما شعر تاثيري حماسي و غرور انگيز دارد. و مخاطب نوجوان مي تواند در مشاركتي جمعي، يگانگي را تجربه كند. عمل قهرمان اصلي شعر به ديگران نيز تسري پيدا مي كند واين فرصت را نيز به آنها مي دهد تا شكوه قهرماني را حس كنند. اجزا پراكنده، يكي مي شوند و همه به پيكري واحد بدل مي شوند. نام هاي مختلف رنگ مي بازد و همه يك نام مي گيرند. نامي كه بزرگ است و زاده عاشق ترين زنان. نامي كه شهيد است. منابع: -1 مثل چشمه مثل رود، قيصرامين پور، تهران، سروش، 1376 -2 گزينه اشعار قيصر امين پور، تهران، مرواريد، 1378 -3 شعر و انديشه، داريوش آشوري، تهران، مركز، 1 (شاهد انديشه فصلنامه فرهنگي و پژوهشي نشريه تخصصي معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي)
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END