اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت بیست و هفتم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت بیست و هفتم

می دانید براي من چقدر مشکل است که آن واقعه ي عجیب و باور نکردنی را برایتان تعریف کنم؟ باور کردن آن نیز شاید براي شما مشکل باشد. شاید در دنیا عده ي معدودي باشند که این داستان را در روزنامه ي شما از زبان یک اسیر بخوانند یا بشنوند و باور کنند، ولی اگر در دنیا یک نفر باشد که این حرف مرا باور کند برایم کافیست.
خاطرات فرزند دبیرکل حزب الله لبنان درباره برادر شهیدش

خاطرات فرزند دبیرکل حزب الله لبنان درباره برادر شهیدش

سیدجواد نصرالله فرزند دبیرکل حزب‌الله لبنان در سالروز شهادت برادرش "سیدهادی نصرالله" او را شخصیتی کاریزماتیک توصیف کرد که آن را از پدرش به ارث برده بود.
بهداشت عراقی؛ روایت آزاده علی کشاورزی صدیق

بهداشت عراقی؛ روایت آزاده علی کشاورزی صدیق

عراقیها از راههای مختلف ما را تحت فشار گذاشته بودند: گرفتن آمار به صورت سجده، کم کردن سهمیه نان و غذا، خرابی مصنوعی توالتها، قطع برق به هنگام «داخل باش» ظهر آن هم در منطقه رمادیه که گرما بیداد می کرد، تحمیل تلویزیون، تعویض ارشد بعضی آسایشگاهها – که از نظر آنان مخالف محسوب می شدند- و بالاخره قطع آب که رگ حیاطی ما در اسارت بود.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و ششم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و ششم

ساعت دوازده شب بود. صداي الله اکبر در زمین و آسمان پیچید وحمله ي شما شروع شد. من داخل سنگر بودم. دو سرباز با من بودند. به آنها گفتم «شما همین جا بمانید تا من بروم بیرون و اوضاع را ببینم» گلوله از هر طرف می بارید و انفجارهاي شدید اطراف را می لرزاند.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت بیست و پنجم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت بیست و پنجم

من جزو اولین سربازان عراقی بودم که پایم به آسفالت خیابانهاي سوسنگرد رسید. دو واحد کماندو و پنج تانک اولین نیروهایی بودند که وارد شهر نیمه ویران سوسنگرد شدند و آن فجایع را به بار آوردند که می دانید. وقتی وارد خیابان اصلی سوسنگرد شدم اولین منظره اي که دیدم تمام تنم لرزید و از خودم نفرت پیدا کردم.
نماز شکر پس از شکنجه عراقی ها!؛ روایت آزاده سید محمد سادات رضوی

نماز شکر پس از شکنجه عراقی ها!؛ روایت آزاده سید محمد سادات رضوی

هنگاهمی که بچه ها نماز شب می خواندند، چند نگهبان تعیین می کردیم تا چنانچه مامورین آمدند، فورا به بچه ها اطلاع دهند. شاید برخی تصور کنند که اسرا در طول روز کاری نداشتند و راحت می خوابیدند تا شبها برای نماز برخیزند، اما واقعیت چیز دیگری بود. اگر کسی می خواست بعد از ظهر بخوابد، سزایش شلاق بود.
۹
آرشیو