موشک انداز خاموش!

موشک انداز خاموش!

نوید شاهد- هنوز مات و مبهوت داشتیم صحنه را نگاه می کردیم که چطور هواپیماها با سرعت از آسمان جزیره مجنون دور می شدند. دو سه روزی بود هواپیماها آسمان جزیره را شقه شقه می کردند. گاهی آن قدرپایین می آمدند که نفر را به رگبار می بستند.
توصیف شهید از زبان اقوام

توصیف شهید از زبان اقوام

بنام خداوند جان و خرد من پسرخاله و داماد شهید بزرگوار ایرج نصرت زاد، می خواهم چند خاطره را به عنوان نمونه از ایشان بیان کنم. ابتدا باید بگویم ایشان دارای صفات اخلاقی بی نظیر بودند از نظر مهر و محبت و با خانواده و اقوام تا با سربازان خودشان، فردی فروتن دین دار و شجاع بودند و به لباس مقدس نظامی عشق می ورزیدند.
قبله به غروب

قبله به غروب

نوید شاهد- باید هر شب به رزمنده های سنگر کمین که چند صد متری از خاکریز عراق فاصله داشتند، غذا می رساندیم. همسفر آرام و همیشگی مان هم ناصر اشتری بود که هر شب با دوربین به شناسایی می رفت. دلم می خواست سر صحبت را با ناصر بازکنم اما هر بار که نگاهش می کردم، زیر لب ذکری می گفت.
اشکهای پنهان یک مادر

اشکهای پنهان یک مادر

نوید شاهد- دیگر هیچ وقت مسیر آن میدانچه بیراهه را پیدا نکردم. چشمم در گرگ و میش صبح گیر کرد به سفیدی استخوان های اسکلت روی قایق. قایق را کورمال پیش می بردم. ماه خودش را پشت تکه ابری پنهان کرده بود. ترس توی رگ هایم دوید. مسیر را اشتباه آمده بودم و به میدانچه ای از نیزار رسیده بودم.
حسابم با تو سر پل صراط

حسابم با تو سر پل صراط

نوید شاهد- رسول همان طور زل زده به چشم هایم، می گوید:« روشن نشدن قایق کار من بود». از دستش کفری می شوم وچنگ می اندازم به یقه اش. صدای خنده اش بلند می شود به آسمان:«خب کاری نکردم. فقط گاز موتور قایقت رو کم کردم تا دیگه نتونه به پای قایق من برسه».
مانور قایق

مانور قایق

نور چراغ قوه را که انداخت روی آب متلاطم، خشکم زد. صدایی که توی آب فریاد می زد: «بیایید کمک کنید! زود باشید بیایید»! فرمانده بود. آقای طاهری و جانشین اش توی حصار قایق گیرکرده بودند. کسی نمی توانست برود طرف شان. قایق وحشیانه با سرعت چهل، دورافتاده بود و دایره وار می چرخید.
۴
آرشیو