اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و دوم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و دوم

یک هفته بعد از سقوط هویزه، در روزهاي اول جنگ، وارد هویزه شدیم. شهر بزرگ و خوبی بود. همه چیز داشت. حتی مدتی از حمام آنجا استفاده کردیم. مغازه هاي بسیاري توسط افراد ما چپاول شد. اسباب خانه ها: چرخ خیاطی، کولر، رادیو، ضبط صوت، ساعت دیواري، فرش، قالیچه، حتی در و پنجره را بردند. ولی شهر سالم بود و خسارت جزئی دیده بود
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و یکم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و یکم

واحد ما مدتی در منطقه ي جنگی سرپل ذهاب استقرار داشت. من تازه به این منطقه آمده بودم که یک حمله از طرف نیروهاي شما صورت گرفت. در آن جا متوجه شدم سربازان ما بیشتر تمایل به اسارت دارند تا جنگیدن.
مکبر شش گوشه - روایت آزاده رمضانعلی خورسندی

مکبر شش گوشه - روایت آزاده رمضانعلی خورسندی

نگهبان ها برای ممانعت از ادامه برنامه، مکبر را با خود می بردند اما فوراً یک نفر جای او را گرفت و به این ترتیب، نماز تا به آخر ادامه یافت و ما نیزبه خواسته خود رسیدیم.
عزاداری متفاوت رزمندگان در قله‌های بازی‌دراز

عزاداری متفاوت رزمندگان در قله‌های بازی‌دراز

وقتی بچه‌ها «حسین، حسین» می‌گفتند صدایشان با برخورد به صخره‌ها و در تاریکی شب در ارتفاعات می‌پیچید انگار روی تمام قله‌ها سینه زنی برپا شده است.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیستم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیستم

براي من بسیار مشکل است که بتوانم داستان دو سال در جنگ بودن را براي شما تعریف کنم و از روزهایی بگویم که گذشته اند. اما ماجراهایی هست که میل دارم براي همه تعریف کنم. یاد این ماجراها همیشه با من است.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت شانزدهم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت شانزدهم

قبل از این که اسیر بشوم، اخبار گوناگونی درباره ي نحوه ي رفتار رزمندگان شما با اسرا شنیده بودم. این خبرها هیچ کدام جنبه ي مثبت نداشت. یکی از این موارد که به آن حساسیت نیز داشتم اعدام افسرها بود. چون خودم افسر هستم بالطبع روي این مورد دقیق بودم از خود می پرسیدم اگر اسیر بشوم چه خواهد شد؟
۱۱
آرشیو