درخت،فصل خزان هم،درخت مي ماند...

درخت،فصل خزان هم،درخت مي ماند...

اگر چه شمعي و از سوختن، نپرهيزي/ نبينمت كه غريبانه، اشك مي ريزي/ بخند!گر چه تو با خنده هم،غم انگيزي

جان عاشق به ديدنش صدبار، قامت شوق را، دو تا مي كرد...

یك نفر از كرانه اي مبهم، عاشقانه مرا صدا مي كرد/ نغمه ي آشنا و پر مهرش، مثل خون، در دلم شنا مي كرد/ گر چه در مبهمي مه آلود، مانده بودم غريب و سردرگم/ او مرا با طنين تبناك اش، از حضور خود، آشنا مي كرد
سوی خدا

سوی خدا

در سال 1339 در شهرستان بیرجند متولد شد. بعد از تحصیلات ابتدائی و متوسطه در مشاغل فنی مشغول بکار شد. شهید صمدیان با وجود قبولی در دانشگاه، جبهه را برگزید و عازم خط مقدم نبرد حق علیه باطل شد.
سموم هرز، به تاراج تو، چه مي كوشند...

سموم هرز، به تاراج تو، چه مي كوشند...

دلت اگر چه گرفته،شب از چه، بي ماه است/ بخوان پرنده!سكوت بهار،جانكاه است/ دلت شكسته، پرت خسته،چشمهايت خيس
صبحي ،كنار پلك تو...

صبحي ،كنار پلك تو...

صبحي ،كنار پلك تو، آغاز مي شود/ با چشم هاي خيس تو،همراز مي شود/ فصل وضوي تاول وخون است،روز من
۷
آرشیو