تحمل دوری برای رضای خدا

تحمل دوری برای رضای خدا

شهید "ابراهیم باشی" در نامه ای به خانواده اش نوشته است: مادرم دوری شما برایم سخت است ولی برای رضای خدا تحمل می کنم.
دست های به خون غلتیده...

دست های به خون غلتیده...

این شهیدان بلند بالا خاطرات شیرین و زیادی دارند، از اتفاقات و رویداد های نادر و گاه تعجب بر انگیزی که برایش رخ داده است. یکی از این خاطرات از شهید"موسی بهمن آبادی" این است که در ادامه میخوانیم.
روزهای سخت جدایی در راه است...

روزهای سخت جدایی در راه است...

مادر شهید "وهاب جوانمردی" نقل می کند: در آخرین باری که به مرخصی که آمده بود به یکی از دوستانش گفته بود برای مادرم روزهای سخت جدایی در راه است...
فرمانده خبره!

فرمانده خبره!

سردار "شهید ملاآقایی" در آینده نگری و برنامه ریزی بسیار خبره بود. مدتها بود گردان در تامین راننده پایه یک با مشکل مواجه شده بود. اما او کاری کرد که به قول خودش نیاز ده سالهِ گردان تامین شد.
فرمانده متواضع!

فرمانده متواضع!

آنقدر متواضع و بی ادعا بود که گاهی برخی از نیروهای مهندسی حتی تا پایان ماموریتشان نمی فهمیدند که او فرمانده است، چرا که در تمام مدت همانند دیگر نیروها پا به پای آنها کار می کرد. خاطره ای دیگر از سردار شهید"حجت الله ملاآقایی" را در ادامه می خوانید.
عاشورایی پُر مایه!

عاشورایی پُر مایه!

قبل از فرارسیدن محرم، تلفنی از تهران درخواست پارچه مشکی، پرچم و بیرق می کرد. به کمک بچه ها، همه سنگرها را با پارچه های مشکی سیاهپوش می کرد. روایتی متفاوت و خواندنی از سردار شهید "حجت الله ملاآقایی" را در ادامه می خوانید.
۷
آرشیو